{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛
سخت آزارم داد...!
بال بگشودم و سمتش رفتم؛
از زمینش کندم؛
به هوا آوردم؛
آخر عمرش بود؛
که فریب چشمش،سخت جادویم کرد!!! در نوک یک قله،آشیانش دادم!
که همین دل رحمی،چه بروزم آورد!!! عشق جادویم کرد؛
زهر خود بر من ریخت؛
از نوک قله،به زمین افتادم!
تازه آمد یادم؛
من عقابی بودم،بر فراز یک کوه!
آشیان خود را به نگاهی دادم...
دیدگاه ها (۴)

درد است به جانم چه کنم نیست طبیبیپنهان شده در خنده ی من بغض ...

محبت گرشودپیدابه هرقیمت خریدارم..

زندگیه دیگه.گاهی خسته ت میکنهخیلی خسته ت میکنه،اونقد که دوس ...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد! بال بگشودم و سم...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! ...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! بال بگشودم و...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! بال بگشودم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط