{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
داستان من و چشمان تو، داستان پسرکیست که هر روز غروب پشت شیشه دوچرخه فروشی می نشیند و از پشت شیشه دوچرخه ای را می بیند که سال ها برای خودش بود!
با آن دوچرخه تمام کوچه های شهر را می گشت، از کنار رودخانه آواز کنان عبور می کرد.
سر بالایی ها را با همه ی قدرت رکاب میزد و در سرپایینی ها، دستانش را باز می کرد، از میان سرو ها و کاج ها می گذشت و بلند بلند می خندید.
داستان من و چشمان تو، داستان آن پسرک و دوچرخه است...
پسرکی که حالا پشت شیشه دوچرخه فروشی در خیالش رکاب می زند!
می خندد، رکاب می زند
می گرید، رکاب می زند...
رکاب می زند... روزبه_معین
______________________________________

#خاص
دیدگاه ها (۱)

اینجا رسم است! دلشان برای کسی که هست، تنگ نمیشود...! باید نب...

آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شدآه اگر سیب نبود عشق چه باید ...

.اگر دری میان ما بود،می‌کوفتم؛درهم می‌کوفتم!اگر میان ما، دیو...

زندگی با خنده گر جاری شودنور شادی گر به چشمانت رودمی‌رود غم ...

شاهدخت در قلب تاریکpart 3.... ♡میا چشمانش را باز کرد یادش نب...

نومیدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط