{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای‌ست که قربانی‌ات کنند

• فاضل نظری 🍂

دیدگاه ها (۳)

‌‌من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی چیزی نمی د...

‌ با لشکرت چه حاجَت رفتن به جنگ دشمن؟ تو خود به چشم و ابرو ب...

‌تا ز خط عنبرین حسن تو شد بیش ترعاشق روی توام بیشتر از پیش ت...

‌آرام بگیر امشب، ما هر دو پر از دردیمدر آتش و یخبندان، داغیم...

دوره ماموریت 8

رهاییرهایی یعنی دیگر برای نگه‌داشتن چیزی که رفتنی است، خودت ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۶صدای سامان هنوز در راهروی مخفی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط