سرم رو میکنم توی دهنم یه جوری که صدام تا ته دلم برسه داد

سرم رو می‌کنم توی دهنم یه جوری که صدام تا ته دلم برسه داد می‌زنم: « اگه من یادم رفت تو یادت باشه، قرارمون یه روز عصر ساعت ۶، دور دریاچه چیتگر. دسته‌جمعی مهاجرت کنیم بریم از اینجا. اینجا دیگه جای موندن نیست. همه خونه‌هاش طبقه چهارمن. بدون آسانسور. پاگردهای تنگ».
صدام می‌پیچه.
از همون پایین داد میزنه و جواب میده: «فقط یادت باشه دو روز قبلش بهم پیام بدی. میدونی که دیگه تهران نیستم. الان جزایر لانگرهاوسم. هم شرجیه هم نوچ. اختلاف ساعت هم که هست».
می‌خوام دوباره داد بزنم و بگم: «پس اگه اینجوریه که منتفیه! بخوابیم» که یکی از بالا سرم میگه: «بهش بگو ما میندازیم کمربندی، یواش میریم. اون تند بال بزنه خودش رو برسونه بهمون.»
سرمو میارم بالا می‌بینم عقلمه. داره با اندک شارژ باقی مونده‌اش نگاهم میکنه. میگم: «خب!»
دوباره کله‌ام رو می‌کنم تو دهنم و هوار می‌کشم: «پس ما از کمربندی می‌ریم، تو تند بال بزن بیا تا بهمون برسی». صدام می‌پیچه.
داد میزنه میگه: «نشونه! نشونه بذارین تو راه تا بدونم دارم درست میام.»
میگم: «نشونه‌ی ما از این ور! از این ور بیا، درسته!»
سرم رو از تو حلقم در میارم. پس کله‌ام تُفیه. نگاه می‌کنم می‌بینم چشمام همونطور خیره موندن بهم. چندششون شده از تف سرم. سرم رو میارم بالا عقلم داره با ته مونده‌ی شارژش (ته مونده‌ی شارژمون) سرش رو تکون میده. شاید یه نشونه‌است. نشونه تاسف شاید.
به خودم میگم:
«من نمیدانستم
معنی هرگز را
تو چرا
بازنگشتی دیگر؟»
باز می‌گم: «ای بابا هجرت هم لابد سرابی بود و بس. بخوابیم...»
صدام ته میکشه. شارژم تموم میشه. خاموش میشم.

#بهزاد_امیراصلانی
دیدگاه ها (۰)

برایش نوشتم: حتی اسب‌هایی که در خوابم با آن‌ها دویده‌ام، مرا...

سالیانی پیش ، ما رقص بی وقفه بودیم در تمام میدان های شهر ، م...

عزیزم، من شبیه مراسم خاکسپاری یک آدم گمنامم. بیهوده، ملال‌او...

اگه یه روز با خودت رو به رو بشی چیکار می‌کنی؟ این سوال رو کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط