۱
۱
آنقدر مواد کشیده بودم که جاده را ابریشمی میدیدم .
نور اندک موتور تنها یک مقدار جاده را روشن میکرد ، جادهٔ سربالایی ، حس خفه کننده ای میداد .
انگار پرتاب میشدم در پشت سرم و توی تاریکی فرو میرفتم .
این حس بد داشت مرا غرق میکرد .
هرکاری میکردم رهایم نمیکرد ، تا ناگهان چشمم به یک نفر توی جادهٔ تاریک افتاد .
یک زن توی جاده ایستاده بود .
موتور رو متوقف کردم ، خاک بلند شد و همانطور از پشت موتور و نعره چرخش لاستیک ها گفتم : خانم ...
به من نگاه کرد .
گفتم :
اینجا چیکار میکنی ، اینجا .... میخوای برسونمت ؟
سرش را تکان داد .
گفتم : خطرناکه
اما جوابی نداد .
بعد از پشت سرش ، در تاریکی ، درون بیشه زارِ کنار جاده که مطلقاً تاریک بود صدای بلندی پیچید و منعکس شد .
بعد یک چیزی به سر زن کوبیده شد ، مثل یک سنگ به طرف من با حجم زیادی خون پاشیده شد .
چشمامو بستم و دوباره باز کردم ، دیدم او افتاده روی زمین ، سرش سوراخ شده بود و خون از داخلش بیرون میریخت .
پا روی پدال فشار دادم و سریع گاز دادم .
چند بار اون صدا از پشت سرم برخواست و بعد حس کردم اون قاتل روانی که به سر زن شلیک کرده بود به من خیره شده .
منتظر بودم دوباره همان صدای گلوله ها بیاد .
اما دیگر نیامد .
لحظه ای حس کردم که من چی دارم میبینم ، سرم سنگین شده بود و کف جاده افتاده بودم .
تا الان فکر میکردم که سوار بر موتور از آنجا دور میشوم ، اما اکنون آسفالتِ سفت را احساس میکردم .
دستم رو کشیدم روی آن ، بی جان بودم .
بیشتر یک جور به خواب رفتنِ عضلات در ناحیهٔ مغز ، بعد صدای پاهای یک نفر را شنیدم که روی خاک کشیده میشد .
چشمانم را باز کردم ، فقط تاریکی بود و نور مه آلود چراغ ها ، نفس ام را حبس کردم .
میدانستم او بالای سرم است ، او را نمیبینم اما هر لحظه ممکن است توی سرم شلیک کند .
چشمانم را بستم و زمزمه کردم : نمیمیرم ، نمیمیرم .
بعد صدای فریاد هایی را از دور دست شنیدم .
صدای پاها از کنارم دور شدند و من دیگر نفهمیدم چه شد .
۲
همیشه بهش فکر میکنم .
اینکه چرا آن لحظه ، روی زمین ، وقتی به آسمان تاریک خیره شده بودم خندیدم .
آن خنده چه دلیلی داشت .
خودم را تصور میکردم که رو زمین افتاده ام و موتورم آن گوشه ، آن زن هم آنطرف تر روی زمین افتاده است .
آنقدر خنده دار بود ، که با تمام بی جانی خندیدم .
با اینکه گلوله دقیقا از کنار ریه ام رد شده و چند تا از عضلات را پاره کرده بود .
این خیلی جذاب است .
خیلی ها را میشناسم که عضلاتشان سالم است ، گلوله نخورده اند ، اما خندیدن را چرت میدانند .
کاش بهشون بگم ، من وقتی تیر خورده بودم ، از سرما میلرزیدم و یک قاتل بالای سرم بود تونستم بخندم ، بعد شما نمیتونید بخندید ، در حالی که کُل زندگی مهارت دلقک شدن را دارد .
آنقدر مواد کشیده بودم که جاده را ابریشمی میدیدم .
نور اندک موتور تنها یک مقدار جاده را روشن میکرد ، جادهٔ سربالایی ، حس خفه کننده ای میداد .
انگار پرتاب میشدم در پشت سرم و توی تاریکی فرو میرفتم .
این حس بد داشت مرا غرق میکرد .
هرکاری میکردم رهایم نمیکرد ، تا ناگهان چشمم به یک نفر توی جادهٔ تاریک افتاد .
یک زن توی جاده ایستاده بود .
موتور رو متوقف کردم ، خاک بلند شد و همانطور از پشت موتور و نعره چرخش لاستیک ها گفتم : خانم ...
به من نگاه کرد .
گفتم :
اینجا چیکار میکنی ، اینجا .... میخوای برسونمت ؟
سرش را تکان داد .
گفتم : خطرناکه
اما جوابی نداد .
بعد از پشت سرش ، در تاریکی ، درون بیشه زارِ کنار جاده که مطلقاً تاریک بود صدای بلندی پیچید و منعکس شد .
بعد یک چیزی به سر زن کوبیده شد ، مثل یک سنگ به طرف من با حجم زیادی خون پاشیده شد .
چشمامو بستم و دوباره باز کردم ، دیدم او افتاده روی زمین ، سرش سوراخ شده بود و خون از داخلش بیرون میریخت .
پا روی پدال فشار دادم و سریع گاز دادم .
چند بار اون صدا از پشت سرم برخواست و بعد حس کردم اون قاتل روانی که به سر زن شلیک کرده بود به من خیره شده .
منتظر بودم دوباره همان صدای گلوله ها بیاد .
اما دیگر نیامد .
لحظه ای حس کردم که من چی دارم میبینم ، سرم سنگین شده بود و کف جاده افتاده بودم .
تا الان فکر میکردم که سوار بر موتور از آنجا دور میشوم ، اما اکنون آسفالتِ سفت را احساس میکردم .
دستم رو کشیدم روی آن ، بی جان بودم .
بیشتر یک جور به خواب رفتنِ عضلات در ناحیهٔ مغز ، بعد صدای پاهای یک نفر را شنیدم که روی خاک کشیده میشد .
چشمانم را باز کردم ، فقط تاریکی بود و نور مه آلود چراغ ها ، نفس ام را حبس کردم .
میدانستم او بالای سرم است ، او را نمیبینم اما هر لحظه ممکن است توی سرم شلیک کند .
چشمانم را بستم و زمزمه کردم : نمیمیرم ، نمیمیرم .
بعد صدای فریاد هایی را از دور دست شنیدم .
صدای پاها از کنارم دور شدند و من دیگر نفهمیدم چه شد .
۲
همیشه بهش فکر میکنم .
اینکه چرا آن لحظه ، روی زمین ، وقتی به آسمان تاریک خیره شده بودم خندیدم .
آن خنده چه دلیلی داشت .
خودم را تصور میکردم که رو زمین افتاده ام و موتورم آن گوشه ، آن زن هم آنطرف تر روی زمین افتاده است .
آنقدر خنده دار بود ، که با تمام بی جانی خندیدم .
با اینکه گلوله دقیقا از کنار ریه ام رد شده و چند تا از عضلات را پاره کرده بود .
این خیلی جذاب است .
خیلی ها را میشناسم که عضلاتشان سالم است ، گلوله نخورده اند ، اما خندیدن را چرت میدانند .
کاش بهشون بگم ، من وقتی تیر خورده بودم ، از سرما میلرزیدم و یک قاتل بالای سرم بود تونستم بخندم ، بعد شما نمیتونید بخندید ، در حالی که کُل زندگی مهارت دلقک شدن را دارد .
- ۱۰۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط