{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

1

1
چیزی یادم نمیاد !
فقط تخت خواب ، با روتختی پارچه ای سُرمه ای که پوستم را میخورد و اینکه باید حتما به دستشویی میرفتم ، اما از خستگی ترجیح میدادم روی همان تخت کارم را انجام بدهم و صبح ، شلوار و تشک ، روتختی و شاید پیراهنم را عوض کنم .
همین حین صدای چنان بلندی از طبقهٔ پایین شنیده شد که با وحشت نیم خیز شدم و چشمانم تا آخر باز ماند .
بعد کف زمین داغ شد ، صداهای وحشتناکی آرام آرام روی سطح آمد و شعله ها اطرافم را گرفتند ، دیوار ها قرمز شدند و وقتی آتش به پوستم رسید هیچ کاری  جز فریاد زدن و غلت خورد از دستم بر نیامد !






2
مدت زیادی است که روی صندلی نشسته ام ، دیگر یادم رفته زندگی چیست ، روی این صندلی با روکش چرم تیره با دسته های فلزی نرم .
خسته شدم که وقتی سرم را بالا می آورم ، فقط سرامیک های سفید را ببینم و بعد سرم را پایین بیاندازم و کفش هامو ببینم ، بعد قیافهٔ منشی که آنجا روی پیشخوانِ سرامیکی خم شده و از بین دو تا گلدان مسخره ، به من خیره شده است .
وقتی بهش نگاه میکنم سرش رو پایین تر میاره ، مثل یک سوسک داره من رو نگاه می‌کند .
جلوتر ، دقیقا رو به روم ، پنجره ها هم هستند ، نور صبحگاهی به رنگ سفید درونشان می‌تابد .
اما وقتی به آن ها نگاه میکنم باید سریع نگاهم را بکشم .
چون یک دختر  همسن خودم آنجا ایستاده .
وقتی بهش نگاه میکنم حالم از خودم بهم میخوره .
و نفسم در سینه ، به دیوارهٔ ریه هایم مشت میکوبم ، نبض در شقیقه ها پنجه میکشد ، او نگاهش را به سقف دوخته ، آن عینک آفتابی که زده و موهای بلند سیاهش ، هردو به رنگ سیاه هستند .
و لباس آستین کوتاه سفیدی که پوشیده ، بقیه اش را نمیتوانم ببینم .
بعد سرم را پایین می اندازم ، مطمئنم او ملتفت این شده که عجیب است این مدت طولانی سرم را پایین انداخته ام .
حتما پیش خودش می‌گوید این یارو چرا صورتش اینجوری هست .







3
گفتم سلام دکتر حالت خوبه ، بعد خندیدم و گفتم صورتم چجوری شده ؟
او خندید و گفت وخیم ، بعد پوزخندی زد و زمزمه کرد بیا بشین روی صندلی ، جلو آمدم و خودم را روی صندلی انداختم .
او گفت : گچ صورتت اذیت نمیکند ؟
گفتم : نه دکتر ... الکی عوضش نکن ، بخدا که خیلی هزینه بر میداره .
گفت اگر صورتت تاول بزنه هزینه اش بیشتر می‌شود .
چیزی روی برگه نوشت و گفت : تازه مرخص شدی ؟
- : آره ...
- : جالبه ، چون صورتت اصلا وضع خوبی ندارد .
زمزمه کردم : خیلی زشت شدم ؟
گفت آره
بعدش روی برگه چیزی نوشت ، در سکوت به او نگاه میکردم ، گفت : یک تزریقی برات نوشتم ، دردت کمتر بشه .
- : درد ندارم .
سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد .
گفت : جدی میگی ؟
گفتم آره
گفت پس عجیبه که آنقدر وضع صورتت وخیمه
گفتم گور پدرت
بعد از مطب اومدم بیرون و در را کوبیدم .






4
هوای پاییز خیلی غمگین است ، از همین حالا میتونم بفهمم زمستان امسال ، تا مغز استخوانم را تسخیر میکند و فقط ناله های آبریزش بینی ، جلوی بخاری میماند .
تحمل اش را نخواهم داشت ، مخصوصا با این بدن سوخته ، دکتر داخلی ای هم که بهش اعتماد داشتم رو از دست دادم .
ولی چیزی که میدانم این است که از وقتی صورتم سوخته ، زندگی ام غمگین شده ،  اما هیچ دلیلی نمیبینم .
انگار از یک کوهستان پرت میشوم که در مه فرو رفته و انتهایش ناپیداست.
اما هیچ حسی به پرت شدن ندارم !






5
ممنونم !
خیلی لذت میبرم که هیچ خانواده ای ندارم .
چون شب ها که تو آشپزخانه کنار یخچال و روشنایی اندکِ نور پریز برق اشک میریزم ، هیچ کس مزاحم ام نمیشود .
این برای من نعمت است ، میتونم درمانش کنم .
فقط کافیه صبح ها قبل از هرکاری ، دو بطری آب بالا بکشم تا اشک های شب بعد جور بشن .
دیدگاه ها (۰)

۱آن روز صبح هوای بهار آنقدر خُنک بود که پنجره ها را بخار پوش...

۱آنقدر مواد کشیده بودم که جاده را ابریشمی می‌دیدم .نور اندک ...

BRO...

اوج نفرت را روی تختش تجربه کرد ، وقتی نور شدید خورشید از پنج...

Part13ویو می یوندلم رو به دریا زدم و رفتم پایین دیدم مادرم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط