Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 58
لبهای ولادیمر سرد بود...ولی نرم...انگار سالها بود کسی را نبوs꙳یده بود، یا شاید هیچ وقت!
ایزابلا چشمهایش را بست....نمیدانست چه کار کند....دستهایش را روی سینه ولادیمر گذاشت... زیر پیراهن نازک، قلبش را حس کرد که دیوانه وار میتپید در واقع خیلی تند....
ولادیمر دستش را دور کمر ایزابلا حلقه کرد، محکم....اما نه آنقدر که درد بگیرد....محکم به اندازهای که بفهمد نمیخواهد رهایش کند!
برای ایزابلا عجیب بود، اولین باری بود که ولادیمر داشت ایزابلا رو میبو꙳sید ولی حسش برا ایزابلا آشنا بود در اصل خیلی آشنا........!
ایزابلا ناگهان خودش را عقب کشید.....
نفسهایش تند شده بود و چشمهایش باز...به ولادیمر نگاه کرد.... اما انگار جای دیگری را میدید!
ولادیمر«چی شد؟»
ایزابلا«هی...هیچی... فقط...»
نتوانست جمله را تمام کند...ذهنش داشت منفجر میشد!
همون حس... همان ل꙳بها... همون گرمی....اما سردتر...خشنتر... ولی تهش... همون بود....
......همون بو꙳꙳سهٔ مارکو! ..... ولی چه جوری؟ مگه میشد.....؟!
ایزابلا همیشه فکر میکرد ولادیمر و مارکو دو نفر متفاوت هستند خب بودن.....ولی حالا... زیر ل꙳بهای سرد ولادیمر، چیزی آشنا حس کرده بود....چیزی که نباید اونجا باشه....
ایزابلا با خودش گفت«نه... نمیشه... امکان نداره!....مگه اینکه.......»
ولادیمر که حس کرد یه چیزی درون ایزابلا تغییر کرد با انگشتش چون ایزابلا رو بالا اورد تا بهش نگاه کنه
ولادیمر«ایزابلا...منو ببین! »
ایزابلا سرش را بالا آورد... به چشمهای سیاه ولادیمر نگاه کرد!همون چشمها! ولی تهش... تهش، اگه خوب نگاه میکرد، یه چیزی بود...یه چیزی شبیه مارکو... نه تمامش... ولی تهش...
ولادیمر«چرا اینجوری نگاهم میکنی؟»
ایزابلا«تو... تو مارکو رو کشتی؟»
ولادیمر چهرهاش سرد شد....دستش را از کمر ایزابلا برداشت...
ولادیمر«چرا یهو اینو پرسیدی؟»
ایزابلا«جواب بده!»
ولادیمر مطمئین جواب داد«آره،کشتمش»
ایزابلا«مطمئنی؟»
ولادیمر با تعجب«...چطور مگه؟»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 58
لبهای ولادیمر سرد بود...ولی نرم...انگار سالها بود کسی را نبوs꙳یده بود، یا شاید هیچ وقت!
ایزابلا چشمهایش را بست....نمیدانست چه کار کند....دستهایش را روی سینه ولادیمر گذاشت... زیر پیراهن نازک، قلبش را حس کرد که دیوانه وار میتپید در واقع خیلی تند....
ولادیمر دستش را دور کمر ایزابلا حلقه کرد، محکم....اما نه آنقدر که درد بگیرد....محکم به اندازهای که بفهمد نمیخواهد رهایش کند!
برای ایزابلا عجیب بود، اولین باری بود که ولادیمر داشت ایزابلا رو میبو꙳sید ولی حسش برا ایزابلا آشنا بود در اصل خیلی آشنا........!
ایزابلا ناگهان خودش را عقب کشید.....
نفسهایش تند شده بود و چشمهایش باز...به ولادیمر نگاه کرد.... اما انگار جای دیگری را میدید!
ولادیمر«چی شد؟»
ایزابلا«هی...هیچی... فقط...»
نتوانست جمله را تمام کند...ذهنش داشت منفجر میشد!
همون حس... همان ل꙳بها... همون گرمی....اما سردتر...خشنتر... ولی تهش... همون بود....
......همون بو꙳꙳سهٔ مارکو! ..... ولی چه جوری؟ مگه میشد.....؟!
ایزابلا همیشه فکر میکرد ولادیمر و مارکو دو نفر متفاوت هستند خب بودن.....ولی حالا... زیر ل꙳بهای سرد ولادیمر، چیزی آشنا حس کرده بود....چیزی که نباید اونجا باشه....
ایزابلا با خودش گفت«نه... نمیشه... امکان نداره!....مگه اینکه.......»
ولادیمر که حس کرد یه چیزی درون ایزابلا تغییر کرد با انگشتش چون ایزابلا رو بالا اورد تا بهش نگاه کنه
ولادیمر«ایزابلا...منو ببین! »
ایزابلا سرش را بالا آورد... به چشمهای سیاه ولادیمر نگاه کرد!همون چشمها! ولی تهش... تهش، اگه خوب نگاه میکرد، یه چیزی بود...یه چیزی شبیه مارکو... نه تمامش... ولی تهش...
ولادیمر«چرا اینجوری نگاهم میکنی؟»
ایزابلا«تو... تو مارکو رو کشتی؟»
ولادیمر چهرهاش سرد شد....دستش را از کمر ایزابلا برداشت...
ولادیمر«چرا یهو اینو پرسیدی؟»
ایزابلا«جواب بده!»
ولادیمر مطمئین جواب داد«آره،کشتمش»
ایزابلا«مطمئنی؟»
ولادیمر با تعجب«...چطور مگه؟»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴۱۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط