Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 56
ایزابلا«هنوزم کار داره؟ مثلا امروز اول روز بعد عروسی مونه!»
آنا«برای بابام هیچ وقت تعطیلی نداره!»
ایزابلا نشست روی لبه تخت و شروع کرد به خوردن... آنا کنارش نشست و نگاهش کرد....
آنا با چشمک«خب؟ شب اول چطور بود؟»
ایزابلا تقریبا خفه شد«آنا!»
آنا:«چی؟ حق دارم بپرسم دیگه!»
ایزابلا«هیچی...فقط... خوابیدیم...»
آنا«فقط؟!»
ایزابلا صورتش سرخ شد«فقط!»
آنا زد زیر خنده«باور نمیکنم، بابام که...»
ایزابلا«که چی؟»
آنا خندهاش را قورت داد«هیچی....ولش کن....»
آنا جدی شد«ایزابلا... واقعاخوبی؟»
ایزابلا به چشمان آنا نگاه کرد، نفس عمیقی کشید
ایزابلا«... آره،خوبم...شاید برات عجیب باشه، ولی حس میکنم... بالاخره یه جایی رسیدم که باید باشم...»
آنا«نمیترسی؟»
ایزابلا«چرا... خیلی... ولی ترس... همیشه بد نیست، بعضی وقتا ترس نشون میده که داری کار درست رو میکنی...»
آنا دستش رو روی دست ایزابلا گذاشت«خوشحالم برات،واقعاً میگم! »
صدای قدم از پشت در آمد...هر دو برگشتند...
در باز شد.... مایکل ایستاد..
مایکل«خانوم آنا، رئیس شما رو میخواد!»
آنا بلند شد، قبل رفتن به ایزابلا نگاه کرد«بعداً میبینمت! »
و با مایکل رفت...در بسته شد...
ایزابلا تنها موند، صبحانه را تموم کرد، بلند شد و رفت کنار پنجره....پرده را کنار زد...چشمهایش گرد شد!
از پنجره، یک باغ بزرگ دیده میشد... نه یک باغ معمولی. یک باغ مشکی...گلهای سیاه...درختهای تیره...یک فواره وسطش...و یک مجسمه...
مجسمه سنگی یک فرشته، بالهایش باز بود و صورتش رو به آسمون..
ایزابلا آروم زمزمه کرد«اینجا... چه جای عجیبیه...»
صدای باز شدن در را پشت سرش شنید و برگشت....
ولادیمر بود....بدون کت، فقط پیراهن سفید و آستین بالا زده که یه قسمت تتو بازواش معلوم بود ولی نمیشد گفت چیه چون هنوز نصف بیشتر زیر لباس بود ....
ولادیمر«صبحونه خوردی؟»
ایزابلا«آره! آنا آورد...»
ولادیمر چند قدم به سمتش آمد، کنار پنجره ایستاد...به باغ نگاه کرد....
ولادیمر«اون مجسمه رو میبینی؟»
ایزابلا«آره....فرشته است؟»
ولادیمر«اهوم... اسمش آنجل...۲۲ سال پیش ساختمش....روزی که دیگه ندیدمت! »
ایزابلا نفسش حبس شد....
ایزابلا با تردید«خودت...ساختیش؟!.... »
بعد مکث طولانی ولادیمر جواب داد«آره! »
ایزابلا«.... چرا؟ »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 56
ایزابلا«هنوزم کار داره؟ مثلا امروز اول روز بعد عروسی مونه!»
آنا«برای بابام هیچ وقت تعطیلی نداره!»
ایزابلا نشست روی لبه تخت و شروع کرد به خوردن... آنا کنارش نشست و نگاهش کرد....
آنا با چشمک«خب؟ شب اول چطور بود؟»
ایزابلا تقریبا خفه شد«آنا!»
آنا:«چی؟ حق دارم بپرسم دیگه!»
ایزابلا«هیچی...فقط... خوابیدیم...»
آنا«فقط؟!»
ایزابلا صورتش سرخ شد«فقط!»
آنا زد زیر خنده«باور نمیکنم، بابام که...»
ایزابلا«که چی؟»
آنا خندهاش را قورت داد«هیچی....ولش کن....»
آنا جدی شد«ایزابلا... واقعاخوبی؟»
ایزابلا به چشمان آنا نگاه کرد، نفس عمیقی کشید
ایزابلا«... آره،خوبم...شاید برات عجیب باشه، ولی حس میکنم... بالاخره یه جایی رسیدم که باید باشم...»
آنا«نمیترسی؟»
ایزابلا«چرا... خیلی... ولی ترس... همیشه بد نیست، بعضی وقتا ترس نشون میده که داری کار درست رو میکنی...»
آنا دستش رو روی دست ایزابلا گذاشت«خوشحالم برات،واقعاً میگم! »
صدای قدم از پشت در آمد...هر دو برگشتند...
در باز شد.... مایکل ایستاد..
مایکل«خانوم آنا، رئیس شما رو میخواد!»
آنا بلند شد، قبل رفتن به ایزابلا نگاه کرد«بعداً میبینمت! »
و با مایکل رفت...در بسته شد...
ایزابلا تنها موند، صبحانه را تموم کرد، بلند شد و رفت کنار پنجره....پرده را کنار زد...چشمهایش گرد شد!
از پنجره، یک باغ بزرگ دیده میشد... نه یک باغ معمولی. یک باغ مشکی...گلهای سیاه...درختهای تیره...یک فواره وسطش...و یک مجسمه...
مجسمه سنگی یک فرشته، بالهایش باز بود و صورتش رو به آسمون..
ایزابلا آروم زمزمه کرد«اینجا... چه جای عجیبیه...»
صدای باز شدن در را پشت سرش شنید و برگشت....
ولادیمر بود....بدون کت، فقط پیراهن سفید و آستین بالا زده که یه قسمت تتو بازواش معلوم بود ولی نمیشد گفت چیه چون هنوز نصف بیشتر زیر لباس بود ....
ولادیمر«صبحونه خوردی؟»
ایزابلا«آره! آنا آورد...»
ولادیمر چند قدم به سمتش آمد، کنار پنجره ایستاد...به باغ نگاه کرد....
ولادیمر«اون مجسمه رو میبینی؟»
ایزابلا«آره....فرشته است؟»
ولادیمر«اهوم... اسمش آنجل...۲۲ سال پیش ساختمش....روزی که دیگه ندیدمت! »
ایزابلا نفسش حبس شد....
ایزابلا با تردید«خودت...ساختیش؟!.... »
بعد مکث طولانی ولادیمر جواب داد«آره! »
ایزابلا«.... چرا؟ »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۷k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط