🦢 پارت چهاردهم | قانون اول
🦢 پارت چهاردهم | قانون اول
لیانا هنوز جلوی جنگکوک ایستاده بود.
ذهنش پر از سؤال بود.
— از کی مافیایی هستی؟
جنگکوک نگاهش را از او گرفت.
— از وقتی یادمه.
— و پدرت؟
— اونم همین دنیاست.
لیانا نفس عمیقی کشید.
— پس چرا وقتی برگشتی، وانمود کردی فقط یه آدم معمولی هستی؟
جنگکوک با تلخی خندید.
— چون دلم میخواست حداقل یه بار مثل آدمهای معمولی زندگی کنم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
لیانا عکس را روی میز گذاشت.
— حالا باید چی کار کنم؟
جنگکوک بدون مکث گفت:
— از من فاصله بگیر.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
— هرچی کمتر کنار من باشی، امنتری.
— ولی اگه دشمنات منو پیدا کردن، دیگه دیر شده.
جنگکوک چیزی نگفت.
لیانا جلو رفت.
— من نمیتونم هر روز بترسم و ندونم چه اتفاقی قراره بیفته.
جنگکوک آرام گفت:
— پس یه قانون داریم.
— چه قانونی؟
— از این به بعد، هیچجا تنها نمیری.
لیانا اخم کرد.
— من بچه نیستم.
— میدونم.
— پس باهام مثل بچه رفتار نکن.
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— این درباره بچه بودن نیست. درباره امنیتته.
لیانا چند لحظه به او نگاه کرد.
— و اگه قبول نکنم؟
جنگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
— مجبور میشی قبول کنی.
— تو واقعاً غیرقابلتحملی!
— اینو هم قبلاً گفتی.
---
صبح روز بعد، جنگکوک رانندهای را جلوی خانه منتظر گذاشت.
لیانا با دیدنش اخم کرد.
— این دیگه چیه؟
جنگکوک که مشغول پوشیدن ساعتش بود، گفت:
— رانندهته.
— من راننده دارم؟
— از امروز داری.
— جنگکوک!
— بحث نکن.
لیانا کیفش را برداشت.
— من خودم میتونم برم سر کار.
جنگکوک نگاهش کرد.
— میدونم.
— پس؟
— ولی نمیخوام.
لیانا چند ثانیه ساکت ماند.
این جمله ساده بود...
اما برای اولین بار، پشت سردی جنگکوک چیزی شبیه نگرانی واقعی را دید.
---
آن شب، جنگکوک وارد اتاق کارش شد.
یکی از افرادش منتظر بود.
— رئیس، یه خبر بد دارم.
جنگکوک سرش را بلند کرد.
— چی؟
مرد عکس کوچکی روی میز گذاشت.
عکس لیانا.
— دشمنها فقط از وجودش باخبر نشدن.
مکث کرد.
— دارن دنبالش میگردن.
چهره جنگکوک سرد شد.
— پس از امشب...
عکس را برداشت و مچاله کرد.
— هیچکس بدون اجازهی من به لیانا نزدیک نمیشه.
این دیگر فقط یک قانون برای محافظت نبود.
برای جنگکوک، داشت تبدیل به یک وسواس میشد. 🦢
پآیآن پآرت چهاردهم...📝⃢💍
لیانا هنوز جلوی جنگکوک ایستاده بود.
ذهنش پر از سؤال بود.
— از کی مافیایی هستی؟
جنگکوک نگاهش را از او گرفت.
— از وقتی یادمه.
— و پدرت؟
— اونم همین دنیاست.
لیانا نفس عمیقی کشید.
— پس چرا وقتی برگشتی، وانمود کردی فقط یه آدم معمولی هستی؟
جنگکوک با تلخی خندید.
— چون دلم میخواست حداقل یه بار مثل آدمهای معمولی زندگی کنم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
لیانا عکس را روی میز گذاشت.
— حالا باید چی کار کنم؟
جنگکوک بدون مکث گفت:
— از من فاصله بگیر.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
— هرچی کمتر کنار من باشی، امنتری.
— ولی اگه دشمنات منو پیدا کردن، دیگه دیر شده.
جنگکوک چیزی نگفت.
لیانا جلو رفت.
— من نمیتونم هر روز بترسم و ندونم چه اتفاقی قراره بیفته.
جنگکوک آرام گفت:
— پس یه قانون داریم.
— چه قانونی؟
— از این به بعد، هیچجا تنها نمیری.
لیانا اخم کرد.
— من بچه نیستم.
— میدونم.
— پس باهام مثل بچه رفتار نکن.
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— این درباره بچه بودن نیست. درباره امنیتته.
لیانا چند لحظه به او نگاه کرد.
— و اگه قبول نکنم؟
جنگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
— مجبور میشی قبول کنی.
— تو واقعاً غیرقابلتحملی!
— اینو هم قبلاً گفتی.
---
صبح روز بعد، جنگکوک رانندهای را جلوی خانه منتظر گذاشت.
لیانا با دیدنش اخم کرد.
— این دیگه چیه؟
جنگکوک که مشغول پوشیدن ساعتش بود، گفت:
— رانندهته.
— من راننده دارم؟
— از امروز داری.
— جنگکوک!
— بحث نکن.
لیانا کیفش را برداشت.
— من خودم میتونم برم سر کار.
جنگکوک نگاهش کرد.
— میدونم.
— پس؟
— ولی نمیخوام.
لیانا چند ثانیه ساکت ماند.
این جمله ساده بود...
اما برای اولین بار، پشت سردی جنگکوک چیزی شبیه نگرانی واقعی را دید.
---
آن شب، جنگکوک وارد اتاق کارش شد.
یکی از افرادش منتظر بود.
— رئیس، یه خبر بد دارم.
جنگکوک سرش را بلند کرد.
— چی؟
مرد عکس کوچکی روی میز گذاشت.
عکس لیانا.
— دشمنها فقط از وجودش باخبر نشدن.
مکث کرد.
— دارن دنبالش میگردن.
چهره جنگکوک سرد شد.
— پس از امشب...
عکس را برداشت و مچاله کرد.
— هیچکس بدون اجازهی من به لیانا نزدیک نمیشه.
این دیگر فقط یک قانون برای محافظت نبود.
برای جنگکوک، داشت تبدیل به یک وسواس میشد. 🦢
پآیآن پآرت چهاردهم...📝⃢💍
- ۶۶۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط