ادامه داستان
ادامه داستان
قسمت شیشم:
پیرزن_۱۱ سال بعد از گم شدن اون خانواده یه گروه ماجراجو مثل شما به این جنگل اومدن اسم گروه اوناهم (زمزمه) بود اونا رفتن و دیگه برنگشتن سالها بعد از اون یه گروه کاشف گر به اسم (زمزمه) به جنگل اومدن برای تحقیق اوناهم دیگه برنگشتم فقط جسد تیکه پاره یکیشونو تویه رودخانه پیدا کردن بعدش یه روستا اتیش گرفت کل خونه ها و مزرعه ها ازبین رفتن اهالی اون روستا تصمیم گرفتن برایه ادامه زندگی به این جنگل بیان اسم روستایه جدیدم (زمزمه) گذاشتن من تو اون روستا به دنیا اومدم چیزی نگذشت که همه اهالی روستا یا خودکشی کردن یا کشته شدن بعد از اون اسم این جنگلو بی زمزمه گذاشتن همه میگن این جنگل به وسیله همه این ادم ها تسخیر شده راستم میگن وگرنه اینجوری نمی شد
پیرزن تحملش تموم شد شروع به گریه کرد از تعجب شاخ دراورده بودم این همه ادم اینجا مرده بود؟؟ عجیبه
دستی رویه موهام احساس کردم
پیرزن_برو بخواب پسرم برا فردا جون داشته باشی
خودم_چشم شبتون بخیر..
پیرزن_خوب بخوابی
خوابم نبرد همه خواب بودن حتی پیرزن همش به اون اتفاقا فکر میکردم چه وحشتناک بودن از خونه زدم بیرون خواستم هوا بخورم تاریک بود هوا سرد بود تنها چیزی که میشد از این جنگل لذت برد اسمون پر ستارش موقع شب بود....... دست سردی گلومو فشرد به سرعت چرخیدم تا صورتشو ببینم بازم مرده متحرک با صورتی وحشتناک تر از همیشه گلومو محکم گرفته بود داشت خفم میکرد به هق هق افتادم......
ادامه دارد
#جنگل_بی_زمزمه
قسمت شیشم:
پیرزن_۱۱ سال بعد از گم شدن اون خانواده یه گروه ماجراجو مثل شما به این جنگل اومدن اسم گروه اوناهم (زمزمه) بود اونا رفتن و دیگه برنگشتن سالها بعد از اون یه گروه کاشف گر به اسم (زمزمه) به جنگل اومدن برای تحقیق اوناهم دیگه برنگشتم فقط جسد تیکه پاره یکیشونو تویه رودخانه پیدا کردن بعدش یه روستا اتیش گرفت کل خونه ها و مزرعه ها ازبین رفتن اهالی اون روستا تصمیم گرفتن برایه ادامه زندگی به این جنگل بیان اسم روستایه جدیدم (زمزمه) گذاشتن من تو اون روستا به دنیا اومدم چیزی نگذشت که همه اهالی روستا یا خودکشی کردن یا کشته شدن بعد از اون اسم این جنگلو بی زمزمه گذاشتن همه میگن این جنگل به وسیله همه این ادم ها تسخیر شده راستم میگن وگرنه اینجوری نمی شد
پیرزن تحملش تموم شد شروع به گریه کرد از تعجب شاخ دراورده بودم این همه ادم اینجا مرده بود؟؟ عجیبه
دستی رویه موهام احساس کردم
پیرزن_برو بخواب پسرم برا فردا جون داشته باشی
خودم_چشم شبتون بخیر..
پیرزن_خوب بخوابی
خوابم نبرد همه خواب بودن حتی پیرزن همش به اون اتفاقا فکر میکردم چه وحشتناک بودن از خونه زدم بیرون خواستم هوا بخورم تاریک بود هوا سرد بود تنها چیزی که میشد از این جنگل لذت برد اسمون پر ستارش موقع شب بود....... دست سردی گلومو فشرد به سرعت چرخیدم تا صورتشو ببینم بازم مرده متحرک با صورتی وحشتناک تر از همیشه گلومو محکم گرفته بود داشت خفم میکرد به هق هق افتادم......
ادامه دارد
#جنگل_بی_زمزمه
- ۳.۲k
- ۰۱ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط