" هیولای من "
" هیولای من "
نکته : دوستان توجه داشته باشید که این رمان کلا از ویو دازایه یعنی ویو چویا یا موری یا هرکس دیگه ای رو نداریم
ویو دازای
خواب عمیق بودم که گرمایی از پشت حس کردم احساس کردم یکی منی بغل کرده یکم سرمو چرخوندم که دیدم چویاعه تعجب کردم ولی خیلی کیوت بود اروم برگشتم سمتشو بغلش کردم....یه نیم ساعت همین شکلی که نازش میکردمو خواب بودم یهو احساس کردم که کمی از لباسم خیس شد که چشامو باز کردم و دیدم دوباره به چویا حمله ی عصبی دست گرفته و داره گریه میکنه سریع بلند شدمو توی بغلم گرفتمش و تکونش دادم
دازای : هی چویا چویا بیدار شو چویا چویا
هرچقدر صداش میکردم بیدار نمیشد و سفت منو بغل کرده بود و یه تیکه از لباسمو توی دستش مشت کرده بودو گریه میکرد بازم اون کلمات تکراری رو میگفت ....
چویا : م...من...من یه...من یه هیولام.....اگر...من...نبودم* با گریه *
دازای : چویا لطفا بیدار شو .... چویا لطفااااا
چویا بیدار شد اما فرق داشت.... با یه موج انفجاری از تخت پرت شدم پایین.....تا به خودم اومدم دیدم که چویا تبدیل به یه هیولا شده......بال های سیاه و چشماش از اون حالت اوقیانوسی به حالت اتش فشانی درومده بود.......با گریه بهم نگاه کردم....سریع رفتم پیش تخت و دستشو گرفتم.....که شروع کرد به حرف زدن ولی صداش یه اکوی خاصی داشت
* دوستان این تیکه از حرفای چویا از یه ویدئو کپی برداشته شده و درخواست یکی از فالوورام بوده *
چویا : دازای.....هق...چرا....چرا بهم نگاه نمیکنی...هق
سرمو پایین گرفته بودم و نمیتونستم توی اون حالت نگاهش کنم ..... وقتی نگاهش میکردم و میدیدم که توی اون حالت کاری نمیتونم براش بکنم خیلی حالم بد میشد.....
چویا : چرا نگاهم نمیکنییی.......چرا...هق...چرا نمیتونی.....چرا نمیتونی دوسم داشته باشییی.....چرااا...هق هق......* گریه ی شدید *
شوکه شدم از حرفش......
دازای : دوست دارم چویا ... من دوست دارم.....
ولی نزاشت حرفم تموم شه و فریاد زد
چویا : تمام منو دازاییی تمام منووو
دیگه نتونستم......نگاهش کردم....به اون چشمای گریونش......به اون حالت هیولا تورش.....به همه ..... من همشونو دوست داشتم.....به اون بالایی که از تیغ چاقو تیز تر بودن.....به اون موهای اتیشیش.....به اون چشمای اوقیانوسیش که حالا از اتش فشان بدتر بودن....همشون زیبا بودن
دازای : من تمام تورو دوست دارم چویا......تمام تورو
رفتم بالای تختو کنارش نشستم....توی اغوش کشیدمشو بالاش با قدرتم خنثی شدن......چشمای اتش فشانیش حالا مثل اوقیانوسی ارام شده بودن......توی بغلم گریه میکردم و تقلا برای نجات.....چشماشو بسته بود....انگاری که یچی جلوی چشماشو گرفته بود
چویا : ک....کمک....کمکم...کمکم کن......نمیتونم...فرار....کنم....
دازای : هیسسسسس اروم باش چویا اروم باش اروم
نکته : دوستان توجه داشته باشید که این رمان کلا از ویو دازایه یعنی ویو چویا یا موری یا هرکس دیگه ای رو نداریم
ویو دازای
خواب عمیق بودم که گرمایی از پشت حس کردم احساس کردم یکی منی بغل کرده یکم سرمو چرخوندم که دیدم چویاعه تعجب کردم ولی خیلی کیوت بود اروم برگشتم سمتشو بغلش کردم....یه نیم ساعت همین شکلی که نازش میکردمو خواب بودم یهو احساس کردم که کمی از لباسم خیس شد که چشامو باز کردم و دیدم دوباره به چویا حمله ی عصبی دست گرفته و داره گریه میکنه سریع بلند شدمو توی بغلم گرفتمش و تکونش دادم
دازای : هی چویا چویا بیدار شو چویا چویا
هرچقدر صداش میکردم بیدار نمیشد و سفت منو بغل کرده بود و یه تیکه از لباسمو توی دستش مشت کرده بودو گریه میکرد بازم اون کلمات تکراری رو میگفت ....
چویا : م...من...من یه...من یه هیولام.....اگر...من...نبودم* با گریه *
دازای : چویا لطفا بیدار شو .... چویا لطفااااا
چویا بیدار شد اما فرق داشت.... با یه موج انفجاری از تخت پرت شدم پایین.....تا به خودم اومدم دیدم که چویا تبدیل به یه هیولا شده......بال های سیاه و چشماش از اون حالت اوقیانوسی به حالت اتش فشانی درومده بود.......با گریه بهم نگاه کردم....سریع رفتم پیش تخت و دستشو گرفتم.....که شروع کرد به حرف زدن ولی صداش یه اکوی خاصی داشت
* دوستان این تیکه از حرفای چویا از یه ویدئو کپی برداشته شده و درخواست یکی از فالوورام بوده *
چویا : دازای.....هق...چرا....چرا بهم نگاه نمیکنی...هق
سرمو پایین گرفته بودم و نمیتونستم توی اون حالت نگاهش کنم ..... وقتی نگاهش میکردم و میدیدم که توی اون حالت کاری نمیتونم براش بکنم خیلی حالم بد میشد.....
چویا : چرا نگاهم نمیکنییی.......چرا...هق...چرا نمیتونی.....چرا نمیتونی دوسم داشته باشییی.....چرااا...هق هق......* گریه ی شدید *
شوکه شدم از حرفش......
دازای : دوست دارم چویا ... من دوست دارم.....
ولی نزاشت حرفم تموم شه و فریاد زد
چویا : تمام منو دازاییی تمام منووو
دیگه نتونستم......نگاهش کردم....به اون چشمای گریونش......به اون حالت هیولا تورش.....به همه ..... من همشونو دوست داشتم.....به اون بالایی که از تیغ چاقو تیز تر بودن.....به اون موهای اتیشیش.....به اون چشمای اوقیانوسیش که حالا از اتش فشان بدتر بودن....همشون زیبا بودن
دازای : من تمام تورو دوست دارم چویا......تمام تورو
رفتم بالای تختو کنارش نشستم....توی اغوش کشیدمشو بالاش با قدرتم خنثی شدن......چشمای اتش فشانیش حالا مثل اوقیانوسی ارام شده بودن......توی بغلم گریه میکردم و تقلا برای نجات.....چشماشو بسته بود....انگاری که یچی جلوی چشماشو گرفته بود
چویا : ک....کمک....کمکم...کمکم کن......نمیتونم...فرار....کنم....
دازای : هیسسسسس اروم باش چویا اروم باش اروم
- ۱۱۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط