{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خودش را روی تخت انداخت و گفتدیگه بخواب کوچولو امیلی روی تخت دراز کشید ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁹
....................................................
خودش را روی تخت انداخت و گفت"دیگه بخواب، کوچولو..." امیلی روی تخت دراز کشید و پتو را روی خودش بالا کشید. نیکولاس دستش را دراز کرد و امیلی را به طرف خودش کشید. حالا کمر امیلی کاملا به نیکولاس چسبیده بود. نیکولاس صورتش را در موهای امیلی فرو کرد و زیر لب زمزمه کرد"مممم... اگه چیزی وجود داشته باشه که بتونه منو آروم کنه... فکر کنم تویی.." گونه های امیلی از این حرف نیکولاس سرخ شد و لبش را گاز گرفت. کمی بعد، باران شدت گرفته بود و قطرات بزرگ باران به در شیشه ای بالکن میخورد و باد به قدری شدید بود که درختان باغ، تکان می‌خوردند. صورت نیکولاس در گردن امیلی بود و نفس گرمش به گردن امیلی برخورد میکرد و نوک بینی اش را به پوست گردن امیلی میکشید و دستش را روی شکم امیلی حرکت میداد. بدن امیلی از لمس های نیکولاس منقبض شده بود اما به طرز عجیبی حس خوبی داشت و گرگش هم از این لمس شدن راضی بود. ناگهان صدای صاعقه بلندی به گوش رسید. امیلی از ترس لرزید. نیکولاس حلقه دستانش را دور امیلی محکم کرد و در گردن امیلی زمزمه کرد"هیسسسس، کوچولو... قرار نیست آسیبی ببینی..." و بوسه آرامی به گردن امیلی زد. امیلی با حس بوسه، انگار که بدنش آتش گرفته بود و گونه هایش سرخ شدند. امیلی به کسی اجازه نمی‌داد که او را ببوسد اما حالا بخاطر این بوسه کوچک روی گردنش حس خوبی داشت و آغوش نیکولاس برایش آرامش خاصی داشت. صدای صاعقه پشت سر هم شنیده می‌شد. ناگهان در اتاق نیکولاس به صدا در آمد. کارینا از پشت در گفت"نیک!... درو باز کن" نیکولاس برای لحظه ای دستانش را محکم تر دور امیلی حلقه کرد و گفت"لعنت بهش!..." سپس بلند شد و به طرف کمدش رفت و تیشرتش را پوشید. امیلی هم روی تخت نشست. نیکولاس به طرف در رفت و در را کمی باز کرد و گفت"چیه؟" لحنش بی حوصله و کلافه بود. کارینا با ترس ساختگی گفت"نیک... بزار شبو پیشت بمونم... من از رعد و برق میترسم..." کارینا دستانش را روی سینه نیکولاس گذاشت و سعی می‌کرد از لابلای در داخل اتاق را ببیند سپس گفت"وای چه اتاقت تاریکه... همه چیز مشکیه...بزار بیام تو" نیکولاس دستان کارینا را از روی سینه اش کنار زد و گفت"دوست ندارم کسی وارد اتاقم بشه... حالا برگرد تو اتاق خودت!" کارینا نیکولاس را کمی به کنار هل داد و سریع وارد اتاق شد اما با دیدن امیلی که روی تخت نشسته بود خشکش زد و با عصبانیت گفت"دختره ی هر.زه! توی تخت نامزد من چیکار میکنی!" کارینا فکر می‌کرد که امیلی در اتاق دیگری خوابیده. نیکولاس محکم دست کارینا را گرفت و او را به طرف در هل داد و با خشم گفت"گمشو بیرون!... بهت گفتم دوست ندارم کسی وارد اتاقم شه!" کارینا فریاد زد"پس این دختره چی!؟" نیکولاس جواب داد"بهت گفته بودم که جایگاه اون از تو بالاتره!" و کارینا را به بیرون هل داد و در را بست. کارینا از پشت در فریاد زد"برات دارم دختره ی عوضی!" نیکولاس با عصبانیت دوباره تیشرتش را در آورد و گوشه ی اتاق پرت کرد و با طرف تخت رفت و خودش را روی آن انداخت و گفت"لعنت بهش! هر.زه ی مزاحم!" همین که امیلی دراز کشید، نیکولاس دوباره امیلی را به طرف خودش کشید و این باز او را محکم تر در آغوش گرفت........
.....................................................
اَه اَه کارینای چندششش🤡
لایک یادتون نره💖💞
دیدگاه ها (۱۵)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁰............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط