{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امیلی لبخندی میزند و شروع به قدم زدن در باغ میکند بعد از حدود ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁶
.....................................................
امیلی لبخندی میزند و شروع به قدم زدن در باغ میکند. بعد از حدود 20 دقیقه، صدای قدمی پشت سرش حس کرد. برگشت و با نیکولاس روبرو شد. موهای نیکولاس هنوز خیس بود. نیکولاس گفت"زیاد بیرون نمون... سرما میخوری... بیا بریم داخل" امیلی ابرویی بالا انداخت و گفت"و همینطور تو!... هنوز موهات خیسه..." و به موهای نیکولاس اشاره کرد. نیکولاس دستی در موهای خیسش کشید و گفت"نگران من نباش" و به طرف ساختمان عمارت حرکت کرد. امیلی هم پشت سر نیکولاس را افتاد. در طول راه نیکولاس گفت"تحمل کردن اون دختره برام زجر آوره... باید یه راهی پیدا کنم..." امیلی در سکوت به نیکولاس گوش میکرد. تقریبا غروب بود. وقتی وارد ساختمان عمارت شدند، کارینا در آشپزخانه بود. نیکولاس خطاب به امیلی گفت"باید وسایلاتو به اتاق من منتقل کنی... پس چرا الان انجامش نمیدیم؟" امیلی سرش را تکان داد و زمزمه کرد"باشه..." و به همراه نیکولاس به طبقه بالا رفت. امیلی اول وارد اتاق مهمان شد و نیکولاس پشت سرش رفت. چمدان های کارینا روی تخت بود. امیلی با خودش زمزمه کرد"چقدر زیادن..." اما گوش های نیکولاس تیز بودند و گفت"زیاد قرار نیست اینجا باشه... بالاخره یه راهی پیدا میکنم گه بندازمش بیرون... و شاید تا اون موقع نتونم تحمل کنم و گردنشو بشکنم!..." امیلی به طرف کمد رفت و شروع به بیرون آوردن لباس هایش کرد. نیکولاس گفت"تا تو لباس هاتو جمع میکنی من توی کمد خودم براشون جا باز میکنم" و سپس بدون حرف دیگری از اتاق مهمان خارج شد و به طرف اتاق خودش رفت. لباس های امیلی زیاد نبودند، حداقل نه به اندازه کارینا. امیلی چمدانی که از قبلا لباس هایش درون آن بودن را برداشت و شروع کرد به چیدن لباس هایش درون آن. از آن طرف، نیکولاس هم مشغول باز کردن جا برای لباس های امیلی بود. سر انجام امیلی درحالی که چمدان را روی زمین میکشید، وارد اتاق نیکولاس شد. چمدانش را روی تخت بزرگ نیکولاس گذاشت و شروع به بیرون آوردن لباس هایش کرد. نیکولاس هم مشغول تماشای امیلی بود. نیکولاس میدانست که چیزی تا 18 سالگی امیلی نمانده و ممکن است حتی قبل از 18 سالگی بتواند تشخیص دهد که نیکولاس جفتش است. کار امیلی که تمام شد، صدای کارینا از طبقه پایین به گوش رسید که میگفت"نیک... غذا حاضره..." نیکولاس اخمی کرد و خطاب به امیلی گفت"بریم..." و دستش را روی کمر امیلی گذاشت و او را به بیرون از اتاق هدایت کرد. امیلی و نیکولاس به طبقه پایین، به طرف آشپزخانه رفتند. وقتی وارد آشپزخانه شدند، فقط دو ظرف روی میز وجود داشت. نیکولاس جلوی ورودی ایستاد. کارینا با بی خیالی لب زد"چیزی شده؟... نیک بیا بشین تا غذا بخوریم" نیکولاس دستانش را مشت کرد. امیلی دستش را روی شانه نیکولاس گذاشت و زمزمه کرد"مشکلی نیست... من میتونم برای خودم غذا درست کنم..." نیکولاس با خشم گفت"منتظر باش... میرم از بیرون غذا بخرم... و از غذای این زن هم نخور!" کارینا با لب های آویزان فریاد زد"نیک!... من این غذا رو برای تو درست کردم!" چشمان نیکولاس خشمگین بود و امیلی میدانست که او در مزر انفجار است. نیکولاس نفس عمیقی کشید و بدون حرف از آشپزخانه خارج شد و به طرف خروجی عمارت رفت. حالا امیلی و کارینا در آشپزخانه تنها بودند. کارینا پاهایش را روی هم انداخت و با اخم به امیلی گفت"بالاخره که یه روز از اینجا میری.........
...........................................................
پارت هدیه به مناسبت زنده موندنم😔🎀
دیدگاه ها (۱۰)

صدای پسره🫠🛐

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁵............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁹............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط