نیکولاس دوباره امیلی را به طرف خودش کشید و این باز او را محکم ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁰
...................................................
نیکولاس دوباره امیلی را به طرف خودش کشید و این باز او را محکم تر در آغوش گرفت. دوباره صورتش را در گردن امیلی فرو کرد و نفس عمیقی کشید، انگار که میخواست امیلی را به داخل ریه هایش بکشد؛ (این جمله رو از کتاب تاریکی درون ما اصکی رفتم😔😂) امیلی کاملا در حلقه دستان نیکولاس محبوس شده بود. امیلی کمی تکان خورد تا جایش راحت تر شود. امیلی با صدای آرام زمزمه کرد"چرا وقتی درو باز کردی تیشرتتو پوشیدی؟..." نیکولاس در گردن امیلی زمزمه کرد"چون دوست ندارم کسی بدنمو ببینه..." امیلی پرسید"پس من چی؟..." نیکولاس نوک بینی اش را به گردن امیلی کشید و گفت"تو 'کسی' نیستی... تو فرق داری، کوچولو..." گرگ امیلی واقعا ذوق زده شد اما خود امیلی هم نمیدانست چرا. سعی کرد به طرف نیکولاس برگردد. حالا صورتش روبروی نیکولاس بود و به اندازه ی تار مویی بینشان فاصله بود. امیلی پرسید"آلفا... گفتی به درخواستم فکر میکنی... اینکه به ملاقات دختر عموم برم..." نیکولاس چشمانش را باز کرد و گفت"اگه اون پسره ی احمق پیداش بشه چی؟..." خودش میدانست که با بلایی که سر لئو آورده بود، دیگر نه لئو و نه هیچ یک از اعضای خانواده اش و خانواده امیلی جرئت نزدیک شدن به امیلی را ندارند اما انگار فقط دنبال بهانه ای میگشت که امیلی را نزدیک خودش نگه دارد. امیلی گفت"تمام حواسمو جمع میکنم!..." نیکولاس گفت"ملاقاتت با دختر عموت برای من چه سودی داره؟..." صدایش آرام و سرگرم به نظر میرسید. امیلی نیم خیز شد و سریع گفت"هرکاری بخوای میکنم!..." نیکولاس پوزخندی زد و با یک حرکت کمر امیلی را گرفت و امیلی روی سینه نیکولاس افتاد. امیلی از خجالت سرخ شد و سعی کرد بلند شود اما نیکولاس مانع بلند شدن امیلی شد و با همان پوزخندش گفت"مممم... بزار فکر کنم ببینم چی میخوام..." فکر های پلیدی در سر داشت. یک دستش را از روی کمر امیلی برداشت و با آن، موهای امیلی را پشت گوشش هدایت کرد. گفت"چیز خاصی نمیخوام..." و با یک حرکت جای خودش و امیلی را عوض کرد. حالا بر امیلی تسلط کامل داشت. امیلی با حرکت ناگهانی هینی کشید. کمی ترسیده بود اما انگار اینبار بیشتر هیجان زده بود تا ترسیده و گرگش نسبت به این رفتار نیکولاس واکنش عجیبی نشان میداد، انگار که... خوشش آمده بود؟ نگاه نیکولاس بین چشمان و لب امیلی در حال گردش بود و بینشان فقط به اندازه یک نفس فاصله بود. قلب نیکولاس میخواست از سینه اش بیرون بزند و التماس میکرد که این فاصله را پر کند و لب های امیلی را ببوسد. (این جمله هم اصکی از کتاب وقتی که از ماه زاده شده😂) قلب امیلی در سینه اش میکوبید و لبش را گاز میگرفت. امیلی به آرامی لب زد"مگه... نگفتی که... بهم دست نمیزنی..." نیکولاس با همان پوزخند جواب داد"درسته... و هنوز این کارو نکردم... من برای تو ارزش قائلم... اما هیچوقت نگفتم که نمیبوسمت..." گونه های امیلی سرخ شد و از خجالت چشمانش را بست. صدای پوزخند صدا دار نیکولاس را شنید و لحظه ای بعد، لب های نیکولاس را روی لب هایش حس کرد......
.......................................................
سیسی های گل، به نظرتون اگه تو پارت بعد صحنه ی کیسشون رو کامل بزارم گزارشم میکنن؟ پیجم مسدود میشه؟🙏🏻😶
یه پارت کامل فقط سناریو کیسشونه😅
...................................................
نیکولاس دوباره امیلی را به طرف خودش کشید و این باز او را محکم تر در آغوش گرفت. دوباره صورتش را در گردن امیلی فرو کرد و نفس عمیقی کشید، انگار که میخواست امیلی را به داخل ریه هایش بکشد؛ (این جمله رو از کتاب تاریکی درون ما اصکی رفتم😔😂) امیلی کاملا در حلقه دستان نیکولاس محبوس شده بود. امیلی کمی تکان خورد تا جایش راحت تر شود. امیلی با صدای آرام زمزمه کرد"چرا وقتی درو باز کردی تیشرتتو پوشیدی؟..." نیکولاس در گردن امیلی زمزمه کرد"چون دوست ندارم کسی بدنمو ببینه..." امیلی پرسید"پس من چی؟..." نیکولاس نوک بینی اش را به گردن امیلی کشید و گفت"تو 'کسی' نیستی... تو فرق داری، کوچولو..." گرگ امیلی واقعا ذوق زده شد اما خود امیلی هم نمیدانست چرا. سعی کرد به طرف نیکولاس برگردد. حالا صورتش روبروی نیکولاس بود و به اندازه ی تار مویی بینشان فاصله بود. امیلی پرسید"آلفا... گفتی به درخواستم فکر میکنی... اینکه به ملاقات دختر عموم برم..." نیکولاس چشمانش را باز کرد و گفت"اگه اون پسره ی احمق پیداش بشه چی؟..." خودش میدانست که با بلایی که سر لئو آورده بود، دیگر نه لئو و نه هیچ یک از اعضای خانواده اش و خانواده امیلی جرئت نزدیک شدن به امیلی را ندارند اما انگار فقط دنبال بهانه ای میگشت که امیلی را نزدیک خودش نگه دارد. امیلی گفت"تمام حواسمو جمع میکنم!..." نیکولاس گفت"ملاقاتت با دختر عموت برای من چه سودی داره؟..." صدایش آرام و سرگرم به نظر میرسید. امیلی نیم خیز شد و سریع گفت"هرکاری بخوای میکنم!..." نیکولاس پوزخندی زد و با یک حرکت کمر امیلی را گرفت و امیلی روی سینه نیکولاس افتاد. امیلی از خجالت سرخ شد و سعی کرد بلند شود اما نیکولاس مانع بلند شدن امیلی شد و با همان پوزخندش گفت"مممم... بزار فکر کنم ببینم چی میخوام..." فکر های پلیدی در سر داشت. یک دستش را از روی کمر امیلی برداشت و با آن، موهای امیلی را پشت گوشش هدایت کرد. گفت"چیز خاصی نمیخوام..." و با یک حرکت جای خودش و امیلی را عوض کرد. حالا بر امیلی تسلط کامل داشت. امیلی با حرکت ناگهانی هینی کشید. کمی ترسیده بود اما انگار اینبار بیشتر هیجان زده بود تا ترسیده و گرگش نسبت به این رفتار نیکولاس واکنش عجیبی نشان میداد، انگار که... خوشش آمده بود؟ نگاه نیکولاس بین چشمان و لب امیلی در حال گردش بود و بینشان فقط به اندازه یک نفس فاصله بود. قلب نیکولاس میخواست از سینه اش بیرون بزند و التماس میکرد که این فاصله را پر کند و لب های امیلی را ببوسد. (این جمله هم اصکی از کتاب وقتی که از ماه زاده شده😂) قلب امیلی در سینه اش میکوبید و لبش را گاز میگرفت. امیلی به آرامی لب زد"مگه... نگفتی که... بهم دست نمیزنی..." نیکولاس با همان پوزخند جواب داد"درسته... و هنوز این کارو نکردم... من برای تو ارزش قائلم... اما هیچوقت نگفتم که نمیبوسمت..." گونه های امیلی سرخ شد و از خجالت چشمانش را بست. صدای پوزخند صدا دار نیکولاس را شنید و لحظه ای بعد، لب های نیکولاس را روی لب هایش حس کرد......
.......................................................
سیسی های گل، به نظرتون اگه تو پارت بعد صحنه ی کیسشون رو کامل بزارم گزارشم میکنن؟ پیجم مسدود میشه؟🙏🏻😶
یه پارت کامل فقط سناریو کیسشونه😅
- ۶.۵k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط