از هیونجین
از هیونجین
عاشقانه باشه
وووو اسم دختره لیلیوم باشههه
#درخواستی
#عاشقانه
(بوسه بهاری) ♡
*
*
*
امروز ۱۱مه بود هوا خنک بود و باد آرام از میان درختان می وزید و در خانه انها عشق تازه نو گرفته بود امروز یک سال بود که هوانگ هیونجین عاشق دختر نقاش لیلیوم شده بود انها باهم همکار بودن و نقاشی میکشیدن و از احساسات حرف میزدن و بلخره هیونجین فهمید در باخته و امروز یک سال بود که هیونجین هربار به دختر نگاه میکرد بیشتر عاشق میشد، بیشتر مجذوب، و بیشتر دلباخته
پنج دقیقه بود از حمام بیرون امده بود و پایین تخت نشسته بود بین پاه های لیلیوم که از لبه تخت آویز بود و دختر داشت موهای دوست پسرش را خشک میکرد و هیون از برنامه های امروزش میگفت:«نظرت چیه اول بریم پارک و بعد بریم مرکز خرید یا اول بریم مرکز خرید و شب برگردیم رودخانه هان اونجا هم به غروب و رود نگاه کنیم هم رامیون بخوریم؟هومم؟» لیلیوم خندید و موهای پسر را با نوازش خشک کرد:«خب گذینه دوم هم مرکز خرید و هم رود هان اونجا بهتر» که هیون دستش را گرفت و روبه او کرد کف دست و پشت دست را نرم بوسید و لبخند کوچکی اما عاشقانه زد «هرچی بانو قشنگم بگه» لیلیوم خندیدن و به نرمی لب های هیون را بوسید «میرم لباس بپوشم همونی که گفتی» هیون سر تکان داد و دختر از اتاق رفت هیون بلند شد و به کنار کشو کمد رفت و آرام ان را باز کرد و حلقه را در آورد و زیر لب گفت «نمیخوام دیگه از دور نگاخت کنم میخوام مال من باشی اینبار باتو عشق، زندگی، لبخند، خانواده را تجربه کنم» درسته میخواست لیلیوم را همسر و یا بانو قانونی خود کند تا ابد لباس هایش را پوشید و به کنار آیینه رفت
و لیلیوم بیرون امد یک سارافون آبی کمی باز و بلند پوشیده بود و موهایش باز بود هیون دهانش خشک شد و لبخند زد «محشره.... تو محشری» و لیلیوم را در آغوش گرفت و باهم رفت هیون ماشین را روشن کرد و راند در راه هر فقط حرف زدن وقتی به مرکز خرید رسیدن پیاده شدن و راه رفتن به مرکز خرید بزرگ بود قدم زدن و لیلیوم با هیون یک دست لباس کاپلی خریدن هیون عاشق انها شده بود و فقط حرف زدن دستش لیلیوم را میگرفت و وقتی داخل آسنانسور میرفتن او را میبوسید و میخندیدن و بعد نزدیک غروب به رودخانه هان رسیدن و اونجا نشستن باهم هیون کمر لیلیوم را گرفت و نزدیک کرد و گردنش و گونه اش را نرم بوسید وقتش بود «بلخره» و در گوش زمزمه کرد «میدونی عاشقتم؟»
که لیلیوم تایید کرد «در مورد این شک نکن» هیون جلویش نشست نه زانو زد و نه رسمی فقط دستش. را گرفت و دوباره بوسید « قول میدم در کل زندگی ات اینطوری باشم اگه تو هم قول بدی مال من باشی» که دختر کمی گیج لبخند زد «خب... من همیشه هستم» که هیون انگشتر را بیرون اورد نگینی و باریک که سفارشی بود «منظورم مال من تا ابد بود» لیلیوم تعجب کرد و نفسش بند امد و خندید همراهش اشک شوق بود «یعنی... یعنی» «آره لیلی من با من ازدواج میکنی؟» لیلیوم خندید و دستش لرزید «آره هیون البته» که هیون لبخند زد و به لیلیوم نگاه کرد «دوستت دارم لیلی من» ان روز از نگاه هیون یعنی همه چی یعنی عشق و یعنی قدرت و لبخند لیلوم برایش ابدی بود و از هر ستاره ای که بارها نگاه کرده بود قشنگ تر بود و از هر آرزویش رویایی تر
چطور بود دوست داشتید؟
لایک یادتون نره منو معرفی کنید لطفا 👩❤️👨💍🫠🙏
.
.
.
.
.
.
.
.
#هیونجین#درخواستی#استری کیدز #سناریو#لایک
عاشقانه باشه
وووو اسم دختره لیلیوم باشههه
#درخواستی
#عاشقانه
(بوسه بهاری) ♡
*
*
*
امروز ۱۱مه بود هوا خنک بود و باد آرام از میان درختان می وزید و در خانه انها عشق تازه نو گرفته بود امروز یک سال بود که هوانگ هیونجین عاشق دختر نقاش لیلیوم شده بود انها باهم همکار بودن و نقاشی میکشیدن و از احساسات حرف میزدن و بلخره هیونجین فهمید در باخته و امروز یک سال بود که هیونجین هربار به دختر نگاه میکرد بیشتر عاشق میشد، بیشتر مجذوب، و بیشتر دلباخته
پنج دقیقه بود از حمام بیرون امده بود و پایین تخت نشسته بود بین پاه های لیلیوم که از لبه تخت آویز بود و دختر داشت موهای دوست پسرش را خشک میکرد و هیون از برنامه های امروزش میگفت:«نظرت چیه اول بریم پارک و بعد بریم مرکز خرید یا اول بریم مرکز خرید و شب برگردیم رودخانه هان اونجا هم به غروب و رود نگاه کنیم هم رامیون بخوریم؟هومم؟» لیلیوم خندید و موهای پسر را با نوازش خشک کرد:«خب گذینه دوم هم مرکز خرید و هم رود هان اونجا بهتر» که هیون دستش را گرفت و روبه او کرد کف دست و پشت دست را نرم بوسید و لبخند کوچکی اما عاشقانه زد «هرچی بانو قشنگم بگه» لیلیوم خندیدن و به نرمی لب های هیون را بوسید «میرم لباس بپوشم همونی که گفتی» هیون سر تکان داد و دختر از اتاق رفت هیون بلند شد و به کنار کشو کمد رفت و آرام ان را باز کرد و حلقه را در آورد و زیر لب گفت «نمیخوام دیگه از دور نگاخت کنم میخوام مال من باشی اینبار باتو عشق، زندگی، لبخند، خانواده را تجربه کنم» درسته میخواست لیلیوم را همسر و یا بانو قانونی خود کند تا ابد لباس هایش را پوشید و به کنار آیینه رفت
و لیلیوم بیرون امد یک سارافون آبی کمی باز و بلند پوشیده بود و موهایش باز بود هیون دهانش خشک شد و لبخند زد «محشره.... تو محشری» و لیلیوم را در آغوش گرفت و باهم رفت هیون ماشین را روشن کرد و راند در راه هر فقط حرف زدن وقتی به مرکز خرید رسیدن پیاده شدن و راه رفتن به مرکز خرید بزرگ بود قدم زدن و لیلیوم با هیون یک دست لباس کاپلی خریدن هیون عاشق انها شده بود و فقط حرف زدن دستش لیلیوم را میگرفت و وقتی داخل آسنانسور میرفتن او را میبوسید و میخندیدن و بعد نزدیک غروب به رودخانه هان رسیدن و اونجا نشستن باهم هیون کمر لیلیوم را گرفت و نزدیک کرد و گردنش و گونه اش را نرم بوسید وقتش بود «بلخره» و در گوش زمزمه کرد «میدونی عاشقتم؟»
که لیلیوم تایید کرد «در مورد این شک نکن» هیون جلویش نشست نه زانو زد و نه رسمی فقط دستش. را گرفت و دوباره بوسید « قول میدم در کل زندگی ات اینطوری باشم اگه تو هم قول بدی مال من باشی» که دختر کمی گیج لبخند زد «خب... من همیشه هستم» که هیون انگشتر را بیرون اورد نگینی و باریک که سفارشی بود «منظورم مال من تا ابد بود» لیلیوم تعجب کرد و نفسش بند امد و خندید همراهش اشک شوق بود «یعنی... یعنی» «آره لیلی من با من ازدواج میکنی؟» لیلیوم خندید و دستش لرزید «آره هیون البته» که هیون لبخند زد و به لیلیوم نگاه کرد «دوستت دارم لیلی من» ان روز از نگاه هیون یعنی همه چی یعنی عشق و یعنی قدرت و لبخند لیلوم برایش ابدی بود و از هر ستاره ای که بارها نگاه کرده بود قشنگ تر بود و از هر آرزویش رویایی تر
چطور بود دوست داشتید؟
لایک یادتون نره منو معرفی کنید لطفا 👩❤️👨💍🫠🙏
.
.
.
.
.
.
.
.
#هیونجین#درخواستی#استری کیدز #سناریو#لایک
- ۱۸۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط