{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💞 *فصل دوم*💞

💞 *فصل دوم*💞
💖 💖 عشــــــــق💖 💖
پارت 185




محسن:
خیلی وقت بود نشسته بودم توساحل خیلی وقت بود از خانوادم خبری نداشتم حتا برادرم مهرداد واز نیلوفری که می دونستم الان داغونه
- آقا محسن ؟
برگشتم وپشت سرمو نگاه کردم سرایدار ویلا بود گفتم : بله حجت
حجت دستپاچه گفت: یه آقا پسری اومده
- چی ؟ نگفت کیه؟
حجت : نه آقا
بلند شدم دیدم فربد میاد طرف ساحل اصلا انگار فربد نبود متعجب نگاش می کردم با فاصله وایساد وگفت : تو دیگه چقدر نامردی ...
- چی میگی فربد ؟!
فربد سرم داد کشید وگفت : برو ببین با اون دختر بدبخت چیکار کردید اول مهرداد حالا تو ...خیلی نامردین
- فربد من نیاز داشتم ..
فربد خندید بلند ودیونه وار وگفت : چرا؟ ...نکنه هنوز عاشق اون هر*زه ای ..
نگاهش کردم سرشو تکون داد وگفت : بعد از چهار ماه نمیگی چی به بقیه گذشته نمیگی مامانت دق می کنه نمیگی عمو دیونه میشه؟!
از همه بدتر نیلوفر ...چقدتو سنگ دلی ..جای تو بودم می مردم
پشت کرد بهم ورفت دوییدم طرفش
- وایسا فربد
برگشت وگفت : بله ؟
- نیلوفر چطوره ؟
پوزخندی زدوگفت : الان که دیگه تو اون خونه نیس خیلی خوبه
- چی ؟
فربد پوزخندی زدوگفت : چیه نکنه فکر کردی تا ابد به پات می مونه
- فربد وایسا
دستشو گرفتم دستشو کشید وگفت : برات متسفم محسن
رفت طرف ماشینش
- فربد جون عزیزت وایسا
برگشت وگفت : بگو
- وایسا باهم میریم فقط بگو نیلوفر کجا رفته
سری تکون داد وگفت : می تونی بیای ببینی در نبودت خیلی اتفاق افتاده
- فربد ..تو رو خدا بگو چی شده
فربد : پففففف باکی دارم حرف می زنم کسی که بدون هیچ خبری از خودش چهار ماه همه رو گذاشته تو بهت ورفته
- فربد انقد سرزنش نکن
فربد : من که چیزی نگفتم جواب بقیه رو چی می خوای بدی ؟
فربد حق داشت ولی نیاز داشتم باید خیلی چیزار رو می زاشتم کنار تا به خودم بیام
- بیا فربد یکم حرف بزنیم بعد میریم حالم بده واقعا
با فربد رفتیم تو ویلا حجت برامون چای آورد فربد هنوز اخمو بود
- چه خبر از مهرداد؟
دیدگاه ها (۳)

💖 💖 عشـــــــــق💖 💖 پارت 186محسن:فربد یکم از چای اش خورد وگف...

💖 💖 عشـــــــق💖 💖 پارت 187نیلوفر:تازه از کلاس برگشته بودم خ...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق...پارت 184نیلوفر:محسن برگشت طرفم وگفت : نی...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق....پارت 183نیلوفر:قلبم داشت وایمیساد...

Novel panleo ♡ #part⁵⁵ ♡『 leoreza 』با کرختی چشمام رو باز کرد...

Novel panleo ♡ #part⁵⁹ ♡『 paniz 』توی ای چند ساعت هیچ نگاهی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط