~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۹
[ویو ات]
-(صبح زود بود. ات هنوز از اتفاق دیشب کلافه بود. از تخت پایین آمد و بدون اینکه کار اضافه ای کند، لباسهایش را مرتب کرد. چشمانش سرد بود؛ نه از خواب، از فکر. نگاهش به دستگیرهی در افتاد. لحظهای مکث کرد. بعد با همان چشمان سرد، در را باز کرد و بیرون رفت.
"راهرو ساکت بود. صدای قدمهایش روی کفِ سرد میپیچید. هنوز چند قدم جلو نرفته بود که از دور، همان خدمتکار را دید؛ دختری که دیشب از اتاق جونگکوک بیرون آمده بود..."
-(چند ثانیه همانجا ایستاد. نگاهش روی دکمهی بازِ لباس دختر ماند. بعد بیهیچ حرفی، سرش را برگرداند و راهش را ادامه داد...)
همونقدری کثیفه که فکر میکردم.
(لبهایش را روی هم فشرد و وارد سالن شد.)
[ویو جونگ کوک]
+(جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود. سیگار بین انگشتهایش خاموش شده بود، اما هنوز روشنش نکرده بود. نگاهش مات بود و فکش سفت. صدای قدمها را که شنید، بدون اینکه برگردد، گفت:)
برو بیرون.
(خدمتکار سرش را پایین انداخت و سریع از اتاق خارج شد. جونگکوک لحظهای چشمانش را بست. اعصابش از قبل هم بههمریختهتر شده بود.)
-(در همان لحظه، در باز شد. ات داخل آمد. نگاهش مستقیم روی جونگکوک نشست؛ سرد، تیز، و پر از قضاوت.)
+(سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست)
-(ات چیزی نگفت. فقط چند ثانیه به او خیره ماند. بعد نگاهش از روی صورتش پایین رفت و دوباره برگشت بالا. همان سکوت، از هزار تا حرف سنگینتر بود.)
+(برگشت)
مگه نمیگم-
(نگاهش به ات افتاد... کمی مکث کرد و بعد سرش را برگرداند)
چی شده؟
-چیزی نشده.
+(کمی نگاهش را به ات داد)
نکنه بخاطر دیشبه؟ چیزی دیدی که میخوای مطمئن شی؟
-(ات یک قدم عقب رفت. چشمهایش باریک شد.)
لازم نیست ببینم. معلومه.
+(جونگکوک چیزی نگفت. سیگار را روی جاسیگاری خاموش کرد.)
پس خیلی زود قضاوت میکنی.
-قضاوت؟
(با تمسخر لب زد)
تو از اول هم چیزی برای درست قضاوت شدن نداشتی.
+(چند ثانیه سکوت افتاد. نگاه جونگکوک سردتر شد. برگشت)
برای تعیین تکلیف کردن بنظرت زیادی کوچیک نیسی؟
-من اصلاً برای تو نیومدم تعیین تکلیف کنم.
فقط یه چیزو فهمیدم.
+(مکث کرد و نگاهش را مستقیم در چشمهای او دوخت.)
-تو همونقدر که سردی، چندشآوری.
+(صورت جونگکوک بیحس ماند)
که اینطور؟
-(ات لحظهای پلک نزد. بعد بدون اینکه جواب بدهد، برگشت.)
+(جونگکوک پشت سرش نگاه کرد؛ نگاهش خشمگین بود، اما چیزی زیر آن خشم پنهان شده بود که خودش هم نمیخواست قبولش کند.
(ویو ات]
-(ات از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. پشت آن در، برای یک لحظه ایستاد. نفسش بالا نمیآمد. اما نمیخواست عقب برود. در دلش ارام با خودش حرف میزد)
نمیدونم.
(چشم هایش را محکم بست)
نمیدونم عاشقت بشم یا نه، ازت متنفر بشم جونگ کوک... نمیدونم.
(به راهش ادامه داد؛ اما هر قدمی که برمیداشت، بیشتر مطمئن میشد که این بار راه حلی باید پیدا شود)
[ویو جونگکوک]
+(جونگکوک تنها ماند. چند لحظه به در بسته خیره شد. بعد آرام، با عصبانیت، مشت خود را به دیوار کوبید...زیر لب غرید)
نفرتت هم مال منه، ات...
(چشمهایش تیرهتر شد. او هم از این بازی خسته شده بود. اما عقب نمیرفت.)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۹
[ویو ات]
-(صبح زود بود. ات هنوز از اتفاق دیشب کلافه بود. از تخت پایین آمد و بدون اینکه کار اضافه ای کند، لباسهایش را مرتب کرد. چشمانش سرد بود؛ نه از خواب، از فکر. نگاهش به دستگیرهی در افتاد. لحظهای مکث کرد. بعد با همان چشمان سرد، در را باز کرد و بیرون رفت.
"راهرو ساکت بود. صدای قدمهایش روی کفِ سرد میپیچید. هنوز چند قدم جلو نرفته بود که از دور، همان خدمتکار را دید؛ دختری که دیشب از اتاق جونگکوک بیرون آمده بود..."
-(چند ثانیه همانجا ایستاد. نگاهش روی دکمهی بازِ لباس دختر ماند. بعد بیهیچ حرفی، سرش را برگرداند و راهش را ادامه داد...)
همونقدری کثیفه که فکر میکردم.
(لبهایش را روی هم فشرد و وارد سالن شد.)
[ویو جونگ کوک]
+(جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود. سیگار بین انگشتهایش خاموش شده بود، اما هنوز روشنش نکرده بود. نگاهش مات بود و فکش سفت. صدای قدمها را که شنید، بدون اینکه برگردد، گفت:)
برو بیرون.
(خدمتکار سرش را پایین انداخت و سریع از اتاق خارج شد. جونگکوک لحظهای چشمانش را بست. اعصابش از قبل هم بههمریختهتر شده بود.)
-(در همان لحظه، در باز شد. ات داخل آمد. نگاهش مستقیم روی جونگکوک نشست؛ سرد، تیز، و پر از قضاوت.)
+(سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست)
-(ات چیزی نگفت. فقط چند ثانیه به او خیره ماند. بعد نگاهش از روی صورتش پایین رفت و دوباره برگشت بالا. همان سکوت، از هزار تا حرف سنگینتر بود.)
+(برگشت)
مگه نمیگم-
(نگاهش به ات افتاد... کمی مکث کرد و بعد سرش را برگرداند)
چی شده؟
-چیزی نشده.
+(کمی نگاهش را به ات داد)
نکنه بخاطر دیشبه؟ چیزی دیدی که میخوای مطمئن شی؟
-(ات یک قدم عقب رفت. چشمهایش باریک شد.)
لازم نیست ببینم. معلومه.
+(جونگکوک چیزی نگفت. سیگار را روی جاسیگاری خاموش کرد.)
پس خیلی زود قضاوت میکنی.
-قضاوت؟
(با تمسخر لب زد)
تو از اول هم چیزی برای درست قضاوت شدن نداشتی.
+(چند ثانیه سکوت افتاد. نگاه جونگکوک سردتر شد. برگشت)
برای تعیین تکلیف کردن بنظرت زیادی کوچیک نیسی؟
-من اصلاً برای تو نیومدم تعیین تکلیف کنم.
فقط یه چیزو فهمیدم.
+(مکث کرد و نگاهش را مستقیم در چشمهای او دوخت.)
-تو همونقدر که سردی، چندشآوری.
+(صورت جونگکوک بیحس ماند)
که اینطور؟
-(ات لحظهای پلک نزد. بعد بدون اینکه جواب بدهد، برگشت.)
+(جونگکوک پشت سرش نگاه کرد؛ نگاهش خشمگین بود، اما چیزی زیر آن خشم پنهان شده بود که خودش هم نمیخواست قبولش کند.
(ویو ات]
-(ات از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. پشت آن در، برای یک لحظه ایستاد. نفسش بالا نمیآمد. اما نمیخواست عقب برود. در دلش ارام با خودش حرف میزد)
نمیدونم.
(چشم هایش را محکم بست)
نمیدونم عاشقت بشم یا نه، ازت متنفر بشم جونگ کوک... نمیدونم.
(به راهش ادامه داد؛ اما هر قدمی که برمیداشت، بیشتر مطمئن میشد که این بار راه حلی باید پیدا شود)
[ویو جونگکوک]
+(جونگکوک تنها ماند. چند لحظه به در بسته خیره شد. بعد آرام، با عصبانیت، مشت خود را به دیوار کوبید...زیر لب غرید)
نفرتت هم مال منه، ات...
(چشمهایش تیرهتر شد. او هم از این بازی خسته شده بود. اما عقب نمیرفت.)
لذت ببرین♡♤
- ۳.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط