~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۸
*۲ ساعت بعد*
[ویو ات]
-(از حمام در امد و حوله ی تنپوشی پوشید. خودش را در همان وضع روی تخت پرت کرد)
اخیش...
(چشمانش را بست)
خیلی خوش گذشت-
(به سقف خیره شد)
البته نه بخاطر اون بزمجه...
(برگشت و روی تخت نشست)
اخه چطور میتونه انقد سرد باشه یه ادم...
(دستانش را به سمت کلاه تنپوش که روی موهای خیس سرش بود، برد و کمی بیشتر از قبل موهایش را خشک کرد)
اگه فقط میتونستم بفهمم واقعا چرا منو اینجا نگه داشته وقتی هم باهام سرده هم از من متنفره.
(مکثی کرد. صدای نفس کشیدن خودش را در سکوت اتاق شنید. حس کرد باید کاری کند. بلند شد و به سمت در اتاق رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت، اما یخ زد.)
نه…
(پشتش را به در اتاقش تکیه داد و صورتش را در دستانش قایم کرد)
نباید برم-
(دستش را عقب کشید. انگار چیزی او را عقب میکشید. به سمت پنجره برگشتُ به بیرون خیره شد. گویی چیزی فکرش را شدیدا درگیر کرده بود...شاید هم ان چیز، فقط یک حرف بود)
همهچی… یه جورایی نیمهکارهست...
(به در کمی خیره شد؛ امروز شخصیت دیگری از او را دیده بود. حالا میدانست هر چقدر هم میل به فرار داشته باشد، هیچ فایده ای ندارد وقتی جونگ کوک این اجازه را به او نمیدهد و نخواهد داد.)
[ویو جونگ کوک]
+(دستی به گردنش کشیدُ روی تخت، به پشت لم داد. فکرش همزمان هزارجا و هیجا بود...نمیدانست دقیقا کجای این کره ی خاکی ست. تکلیفش با خودش روشن نبود. اما یک چیز را خوب میدانست؛ او عاشق ات بود. هوفی کشیدُ برخواست. سیگاری روشن کرد.)
بهم یه بهونه بده ات.
(دودی از دهانش بیرون داد)
یه بهونه...
(به بیرون پنجره خیره شد)
(صدای قدمهای آرامی را از بیرون در شنید. مکث کرد. و به در خیره شد...میدانست کیستُ چه میخواهد)
اره ...بیا-
...(در را باز نکرد...بین دو راهی گیر کرده بود)
(سیگارش را روی جا سیگاریِ شیشه ای گذاشت و خاموشش کرد. به سمت در رفت و ان را باز کرد- دستش را گرفتُ داخل کشید و در نهایت در را بستُ برگشت-)
=(با چشمان گشاد شده به جونگ کوک خیره شده بود)
+(وقتی چشمش به خدمتکار افتاد، متعجب به او خیره شدُ ولش کرد، سریع عقب کشید)
تو اینجا چیکار میکنی-
=(لبخندی زد. معلوم بود بدش هم نیامده بود.)
اقا...
+(به او خیره شد)
=(دستش را دراز کرد و دست او را گرفتُ )
راحت باشین-
+(کمی به او خیره ماند. چند ثانیه بعد، به صورت او نزدیک تر شد)
راحت باشم؟
(نگاهش بین چشم ها و لب های او چرخید)
=(لبخندی زد؛ انگار که یک اقیانوس را به یک تشنه هدیه کرده باشی. لبخندش بزرگتر شد و منتظر همان چیزی بود که همیشه دلش میخواست تجربه کند.. دستش را بالا برد و اولین دکمه ی ل*باسش را باز کرد)
+(به او نزدیک تر شد. کمی بعد، ...در را با یک حرکت باز کردُ او را به بیرون در هل داد)
برو پی کارت.
=(برگشت و بهت زده به جونگ کوک خیره شد... انتظارِ یه همچین چیزی را نداشت)
+ دیگه سمت اتاقم نبینمت وگرنه اخراجی.
[ویو ات]
-(بالاخره روی تصمیمش مصمم شد و در اتاقش را باز کردُ بیرون رفت تا به سمت اتاق جونگ کوک برود اما همانجا بود که با دیدن همان خدمتکار که از اتاق جونگ کوک خارج شده بود، در جایش خشکش زد...دوست نداشت بد برداشت کند ولی، دکمه ی لباس دختر چیزی دیگری میگفت)
=(با چشمان قرمز شده و رویش که حالا کم شده بود، رویش را بر گرداند و از پله ها پایین رفت، البته نا گفته نماند، موقع رفتن نگاهی به ات انداخت. نگاهش مثل تیر عمل میکرد. سرش را برگرداند و بالاخره از دیده ات دور شد)
+(خواست در اتاقش را ببندد که نگاهش به ات افتاد...به او که در راهرو ایستاده بود، خیره شد)
-(همانطور به جونگ کوک خیره شده بود؛ چیزی در نگاهش بود. چیزی مثل برداشت بد. کمی بعد برگشت، کمی مکث کردُ بدون توجه به جونگ کوک، دوباره به اتاقش برگشتُ در را محکم بست)
+(دستش را پشت گردنش گذاشتُ چشمانش را بست. اهی کشید)
عالیه...
(وارد اتاق خودش شد و در را بست)
عالی شد.
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۸
*۲ ساعت بعد*
[ویو ات]
-(از حمام در امد و حوله ی تنپوشی پوشید. خودش را در همان وضع روی تخت پرت کرد)
اخیش...
(چشمانش را بست)
خیلی خوش گذشت-
(به سقف خیره شد)
البته نه بخاطر اون بزمجه...
(برگشت و روی تخت نشست)
اخه چطور میتونه انقد سرد باشه یه ادم...
(دستانش را به سمت کلاه تنپوش که روی موهای خیس سرش بود، برد و کمی بیشتر از قبل موهایش را خشک کرد)
اگه فقط میتونستم بفهمم واقعا چرا منو اینجا نگه داشته وقتی هم باهام سرده هم از من متنفره.
(مکثی کرد. صدای نفس کشیدن خودش را در سکوت اتاق شنید. حس کرد باید کاری کند. بلند شد و به سمت در اتاق رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت، اما یخ زد.)
نه…
(پشتش را به در اتاقش تکیه داد و صورتش را در دستانش قایم کرد)
نباید برم-
(دستش را عقب کشید. انگار چیزی او را عقب میکشید. به سمت پنجره برگشتُ به بیرون خیره شد. گویی چیزی فکرش را شدیدا درگیر کرده بود...شاید هم ان چیز، فقط یک حرف بود)
همهچی… یه جورایی نیمهکارهست...
(به در کمی خیره شد؛ امروز شخصیت دیگری از او را دیده بود. حالا میدانست هر چقدر هم میل به فرار داشته باشد، هیچ فایده ای ندارد وقتی جونگ کوک این اجازه را به او نمیدهد و نخواهد داد.)
[ویو جونگ کوک]
+(دستی به گردنش کشیدُ روی تخت، به پشت لم داد. فکرش همزمان هزارجا و هیجا بود...نمیدانست دقیقا کجای این کره ی خاکی ست. تکلیفش با خودش روشن نبود. اما یک چیز را خوب میدانست؛ او عاشق ات بود. هوفی کشیدُ برخواست. سیگاری روشن کرد.)
بهم یه بهونه بده ات.
(دودی از دهانش بیرون داد)
یه بهونه...
(به بیرون پنجره خیره شد)
(صدای قدمهای آرامی را از بیرون در شنید. مکث کرد. و به در خیره شد...میدانست کیستُ چه میخواهد)
اره ...بیا-
...(در را باز نکرد...بین دو راهی گیر کرده بود)
(سیگارش را روی جا سیگاریِ شیشه ای گذاشت و خاموشش کرد. به سمت در رفت و ان را باز کرد- دستش را گرفتُ داخل کشید و در نهایت در را بستُ برگشت-)
=(با چشمان گشاد شده به جونگ کوک خیره شده بود)
+(وقتی چشمش به خدمتکار افتاد، متعجب به او خیره شدُ ولش کرد، سریع عقب کشید)
تو اینجا چیکار میکنی-
=(لبخندی زد. معلوم بود بدش هم نیامده بود.)
اقا...
+(به او خیره شد)
=(دستش را دراز کرد و دست او را گرفتُ )
راحت باشین-
+(کمی به او خیره ماند. چند ثانیه بعد، به صورت او نزدیک تر شد)
راحت باشم؟
(نگاهش بین چشم ها و لب های او چرخید)
=(لبخندی زد؛ انگار که یک اقیانوس را به یک تشنه هدیه کرده باشی. لبخندش بزرگتر شد و منتظر همان چیزی بود که همیشه دلش میخواست تجربه کند.. دستش را بالا برد و اولین دکمه ی ل*باسش را باز کرد)
+(به او نزدیک تر شد. کمی بعد، ...در را با یک حرکت باز کردُ او را به بیرون در هل داد)
برو پی کارت.
=(برگشت و بهت زده به جونگ کوک خیره شد... انتظارِ یه همچین چیزی را نداشت)
+ دیگه سمت اتاقم نبینمت وگرنه اخراجی.
[ویو ات]
-(بالاخره روی تصمیمش مصمم شد و در اتاقش را باز کردُ بیرون رفت تا به سمت اتاق جونگ کوک برود اما همانجا بود که با دیدن همان خدمتکار که از اتاق جونگ کوک خارج شده بود، در جایش خشکش زد...دوست نداشت بد برداشت کند ولی، دکمه ی لباس دختر چیزی دیگری میگفت)
=(با چشمان قرمز شده و رویش که حالا کم شده بود، رویش را بر گرداند و از پله ها پایین رفت، البته نا گفته نماند، موقع رفتن نگاهی به ات انداخت. نگاهش مثل تیر عمل میکرد. سرش را برگرداند و بالاخره از دیده ات دور شد)
+(خواست در اتاقش را ببندد که نگاهش به ات افتاد...به او که در راهرو ایستاده بود، خیره شد)
-(همانطور به جونگ کوک خیره شده بود؛ چیزی در نگاهش بود. چیزی مثل برداشت بد. کمی بعد برگشت، کمی مکث کردُ بدون توجه به جونگ کوک، دوباره به اتاقش برگشتُ در را محکم بست)
+(دستش را پشت گردنش گذاشتُ چشمانش را بست. اهی کشید)
عالیه...
(وارد اتاق خودش شد و در را بست)
عالی شد.
لذت ببرین♡♤
- ۵.۹k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط