{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی جیمین عشق جاودانه

چند پارتی جیمین 𝑝𝑎𝑟𝑡 1 عشق جاودانه

---
خورشید صبحگاهی از پنجره‌های بلند ساختمان شیشه‌ای شرکت «پارک اینترناشینال» به داخل می‌تابید. من با لبخند، ظرف غذای گرم و خوش‌رنگی را که با عشق درست کرده بودم، در دست داشتم. امروز دقیقاً یک سال از ازدواج ما می‌گذشت؛ یک سال از روزی که زندگی من و جیمین با هم یکی شد. می‌خواستم سورپرایزی برای او داشته باشم و وسط شلوغی کار، برایش یک ناهار خانگی ببرم.

وقتی به طبقه مدیریت رسیدم، با قدم‌های استوار به سمت اتاق جیمین رفتم. اما درست قبل از اینکه دستم به در برسد، سایه‌ای جلوی راه من قرار گرفت. یک دختر جوان با لباسی بسیار رسمی و چهره‌ای که سعی می‌کرد خود را بسیار مقتدر نشان دهد، مانع من شد.

منشی جدید: «ببخشید خانم، شما اجازه ورود ندارید.»

کمی جا خوردم و ابروهایم را بالا انداختم. با لحنی که سعی می‌کردت مودب اما قاطع باشد، گفتم: «ببخشید؟ من باید آقای پارک رو ببینم، کارشون دارم.»

دختر با نگاهی از بالا به پایین به من خیره شد و گفت: «نمی‌شه، وقتی گفته شده کسی وارد نشه، یعنی نباید کسی وارد بشه.»

احساس کردم خون در رگ‌هایم به جوش می‌آید. با صدای بلندتری گفتم: «من هر کسی نیستم که بخوای با این لحن با من حرف بزنی!»

منشی که انگار از عقب‌نشینی من عصبی شده بود، با تندی گفت: «خانم، گفتم که نمی‌شه! کاری نکنید به حراست زنگ بزنم!»

دیگر کنترل کلام از دستم خارج شد. ظرف غذا را محکم در دست گرفتم و رو به او فریاد زدم: «تو فکر کردی کی هستی که به من دستور می‌دی ها؟!»

دختر لحظه‌ای مکث کرد، لبخند کجی زد و با لحنی که سعی می‌کرد پیروزمندانه باشد، گفت: «خب من... من دوست‌دختر آقای پارک جیمین هستم!»

دنیا برای لحظه‌ای دور سرم چرخید. با ناباوری پرسیدم: «دوست‌دختر؟ چی داری می‌گی؟»

او با غرور جواب داد: «همین که شنیدی! حالا هم اجازه نداری بری داخل...»

دیگر نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. از شدت عصبانیتی که در وجودم موج می‌زد، فریاد کشیدم: «خفه شو دختره هرزه! فکر کردی چه غلطی داری می‌کنی؟! خیال کردی کی هستی هااا؟!!»

صدای فریاد من در راهروی ساکت شرکت پیچید و سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. ثانیه‌ای نگذشته بود که صدای باز شدن در اتاق از پشت سر شنیده شد. جیمین با چهره‌ای برافروخته و نگران، با سرعت از اتاقش بیرون آمد. چشم‌هایش با دیدن من، فوراً تغییر کرد؛ آن نگاه خشمگین، جای خود را به مهربانی و اشتیاق داد.

جیمین: «اینجا چه خبره؟ عه جیسو! اومدی عشقم؟»

او با همان لحن گرم همیشگی‌اش به سمت من آمد، اما من که هنوز از شدت خشم می‌لرزیدم، با لحنی تند و پر از گلایه گفتم: «آقای پارک جیمین! دوست‌دخترتون نمی‌ذاشت من بیام داخل!»

ادامه اش پارت بعد 🙂
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت یک عشق جاودانهجیمین که انگار متوجه منظور من نشده ...

اخییی🥹🩷

𝑌𝑜𝑜𝑛𝑚𝑖𝑛✨

اتفاق چوسان 𝑝𝑎𝑟𝑡 5 که یهو نا خوداگاه جیمین لبخند محو میز...

عشق جاودانه 𝑝𝑎𝑟𝑡 ²---جیمین برای چند لحظه ساکت ماند. نگ...

تکپارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط