last part
𝖙𝖗𝖚𝖊⁴:«last part»
«سازمان»
رییس کیم:من مطمعنم اون یه چیزهایی فهمیده و داره پنهان میکنه ولی با این کار داره خودش رو نابود میکنه!پس اگه نمیگه بهتره آزادش کنیم!
---------
«خونه ا.ت»
ا.ت ویو:
ا.ت:من...من حس میکنم مدت هاست دارم سقوط میکنم و به زمین نمیرسم..غرق میشم ولی خفه نمیشم..میسوزم ولی جون نمیدم..من تو یک پایان بی پایان دارم زندگی میکنم! تنها چیزی که دارم هیچِ هیچ!
«ناگهان صدای کوبیدن بی وقفه در سکوت خونرو میشکنه و ا.ت رو از هاله ای که دور خودش کشیده بود بیرون میکشه،ا.ت به سمت در روانه میشه و در و باز میکنه قافل از اینکه...»
---------
یک ماه بعد:
«جونگکوک ویو»
«نمیتونستم نمیتونستم... دوریش خیلی برام سخت بود! این چند وقت تمام فکر و ذکرم پیش ا.ت بود تمام خون دلم رو سر بقیه خالی میکردم من چیکار کردم؟ من باید یه بار دیگه ببینمش حتا اگه اون نخواد!»
----------
«جونگکوک به سمت خونه ی ا.ت روانه شد و بی اختیار پاهاش رو روی گاز فشار میداد تا هرچه زود تر به خونه معشوقش برسه
جونگ کوک بعد از چند دقیقه رسید اما این چند دقیقه برای اون اندازه سال ها گذشت، تردید داشت شاید حرفایی که ا.ت بش میزد اونو میشکست ولی ندیدنش اون رو نابود میکرد،دست جونگ کوک روی زنگ قفل شده بود و منتظر حضور ا.ت بود کمی گذشت ولی خبری از ا.ت نبود دقیقا در همان لحظه به صورت کاملا ناباورانه در باز شد»
ا.ت:سلام؟
جونگکوک: ا..ا.ت!
ا.ت:شما؟
جونگکوک:ا.ت میدونم از دستم عصبانی ولی دلیل نمیشه طوری رفتار کنی که منو نمیشناسی!(نسبتا بلند)
ا.ت:آقای محترم من واقعا شمارو نمیشناسم! لازمم نیست دروغ بگم یا به شما ثابت کنم نمیشناسمتون! من باید شمارو به جا بیارم؟ ببخشید ولی مزاحم نشید!
«ا.ت در را روی کوک بست»
جونگکوک:..نه..نه...ولی چجوری؟
دستور عمل...
-------------
سلام توت فرنگیا اینم از پارت آخر:)
اگر متوجه نشدین چیشد کامنت اول رو چک کنین:)
این فیک هم تموم شد و وقتی شرطها رسید فصل ² مجنون شروع میشه
★شرایط: ²⁰ لایک ²⁰ کامنت ⁵ بازنشر★
برسونیدش فرشتها:)
#حقیقت #فیک #سناریو #جونگکوک #بی_تی_اس
«سازمان»
رییس کیم:من مطمعنم اون یه چیزهایی فهمیده و داره پنهان میکنه ولی با این کار داره خودش رو نابود میکنه!پس اگه نمیگه بهتره آزادش کنیم!
---------
«خونه ا.ت»
ا.ت ویو:
ا.ت:من...من حس میکنم مدت هاست دارم سقوط میکنم و به زمین نمیرسم..غرق میشم ولی خفه نمیشم..میسوزم ولی جون نمیدم..من تو یک پایان بی پایان دارم زندگی میکنم! تنها چیزی که دارم هیچِ هیچ!
«ناگهان صدای کوبیدن بی وقفه در سکوت خونرو میشکنه و ا.ت رو از هاله ای که دور خودش کشیده بود بیرون میکشه،ا.ت به سمت در روانه میشه و در و باز میکنه قافل از اینکه...»
---------
یک ماه بعد:
«جونگکوک ویو»
«نمیتونستم نمیتونستم... دوریش خیلی برام سخت بود! این چند وقت تمام فکر و ذکرم پیش ا.ت بود تمام خون دلم رو سر بقیه خالی میکردم من چیکار کردم؟ من باید یه بار دیگه ببینمش حتا اگه اون نخواد!»
----------
«جونگکوک به سمت خونه ی ا.ت روانه شد و بی اختیار پاهاش رو روی گاز فشار میداد تا هرچه زود تر به خونه معشوقش برسه
جونگ کوک بعد از چند دقیقه رسید اما این چند دقیقه برای اون اندازه سال ها گذشت، تردید داشت شاید حرفایی که ا.ت بش میزد اونو میشکست ولی ندیدنش اون رو نابود میکرد،دست جونگ کوک روی زنگ قفل شده بود و منتظر حضور ا.ت بود کمی گذشت ولی خبری از ا.ت نبود دقیقا در همان لحظه به صورت کاملا ناباورانه در باز شد»
ا.ت:سلام؟
جونگکوک: ا..ا.ت!
ا.ت:شما؟
جونگکوک:ا.ت میدونم از دستم عصبانی ولی دلیل نمیشه طوری رفتار کنی که منو نمیشناسی!(نسبتا بلند)
ا.ت:آقای محترم من واقعا شمارو نمیشناسم! لازمم نیست دروغ بگم یا به شما ثابت کنم نمیشناسمتون! من باید شمارو به جا بیارم؟ ببخشید ولی مزاحم نشید!
«ا.ت در را روی کوک بست»
جونگکوک:..نه..نه...ولی چجوری؟
دستور عمل...
-------------
سلام توت فرنگیا اینم از پارت آخر:)
اگر متوجه نشدین چیشد کامنت اول رو چک کنین:)
این فیک هم تموم شد و وقتی شرطها رسید فصل ² مجنون شروع میشه
★شرایط: ²⁰ لایک ²⁰ کامنت ⁵ بازنشر★
برسونیدش فرشتها:)
#حقیقت #فیک #سناریو #جونگکوک #بی_تی_اس
- ۵.۱k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط