عشقممنوعه
#عشق_ممنوعه
#پارت_۵۰
دو سال بعد...
بعد از جشن فارغ تحصیلیم رفتم خونه مامانم اینا چون قرار بود اونجا یه جشن خانوادگی داشته باشیم
به شایان هم پیام دادم که رکسانا رو برداره و بیاد خونه مامانم
شاید الان با خودتون بپرسید رکسانا کیه
رکسانا دخترمه دختر کوچولوی من و شایان
بله درست حدس زدید من بچمو به دنیا آوردم و اون چند وقت دیگه ۲ سالش میشه
شایان از اصفهان نقل مکان کرد و اومد تهران و باهم یه خونه نقلی خوشگل و دنج خریدیم و زندگی خیلی خوبی داریم
فکر نکنید اولش آسون بود که خانواده هامون رو راضی کنیم خیلی سختی کشیدیم با مخالفت های زیادشون مواجه شدیم اما ما از پسش بر اومدیم
فقط ۴ ماه طول کشید تا راضی بشن بعدش من و شایان ازدواج کردیم و منم به شایان گفتم که نمیتونم منتظر باشم تا بچه به دنیا بیاد و درسمو و خوندم و الان بالاخره به آرزوم رسیدم و فارغ تحصیل شدم
من فارغ تحصیل رشته انسانی روانشناسی هستم
دیگه یه روانشناس هستم
شایان هم به عنوان مهندس عمران کار میکنه و هردومون خرج خودمون و دختر کوچولومون رو میدیم و زندگی خیلی خوبی داریم
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز با شایان ازدواج کنم یا بچه دار بشیم ولی من بالاخره به آرزوی چندین سالم رسیدم و از این بابت خیلی خوشحالم
[پایان]
(امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه تو کامنت ها حتما نظرتون رو بگید و منتظر شروع رمان جدید باشید)
#پارت_۵۰
دو سال بعد...
بعد از جشن فارغ تحصیلیم رفتم خونه مامانم اینا چون قرار بود اونجا یه جشن خانوادگی داشته باشیم
به شایان هم پیام دادم که رکسانا رو برداره و بیاد خونه مامانم
شاید الان با خودتون بپرسید رکسانا کیه
رکسانا دخترمه دختر کوچولوی من و شایان
بله درست حدس زدید من بچمو به دنیا آوردم و اون چند وقت دیگه ۲ سالش میشه
شایان از اصفهان نقل مکان کرد و اومد تهران و باهم یه خونه نقلی خوشگل و دنج خریدیم و زندگی خیلی خوبی داریم
فکر نکنید اولش آسون بود که خانواده هامون رو راضی کنیم خیلی سختی کشیدیم با مخالفت های زیادشون مواجه شدیم اما ما از پسش بر اومدیم
فقط ۴ ماه طول کشید تا راضی بشن بعدش من و شایان ازدواج کردیم و منم به شایان گفتم که نمیتونم منتظر باشم تا بچه به دنیا بیاد و درسمو و خوندم و الان بالاخره به آرزوم رسیدم و فارغ تحصیل شدم
من فارغ تحصیل رشته انسانی روانشناسی هستم
دیگه یه روانشناس هستم
شایان هم به عنوان مهندس عمران کار میکنه و هردومون خرج خودمون و دختر کوچولومون رو میدیم و زندگی خیلی خوبی داریم
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز با شایان ازدواج کنم یا بچه دار بشیم ولی من بالاخره به آرزوی چندین سالم رسیدم و از این بابت خیلی خوشحالم
[پایان]
(امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه تو کامنت ها حتما نظرتون رو بگید و منتظر شروع رمان جدید باشید)
- ۷.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط