𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧
𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧
Season¹
PART⁵
(چهرین+)(تهیونگ–)(پدر چهرین•)
«ادامه ویو چهرین»
+اوه...خب این پیشنهاد گیجم کرده...نمیدونم چه جوابی بدم و من خودم نمیتونم به تنهایی این تصمیم رو بگیرم پس باید با پدرم مشورت کنم...
تهیونگ ابروش رو انداخت بالا اما توی چشماش میدیدم که بهم مشکوک نشده...
–درسته،تا امشب وقت داری بهم خبر بدی و به پدرت نگو این قراره قرارداد باشه چون ممکنه به پدرم بگه و همه چیز خراب میشه...به پدرت بگو 1 ساله مخفیانه داریم باهم قرار میزاریم و من تصمیم گرفتم ازت خواستگاری کنم تا توی ماه سرخ بشی لونای پک!
یک سال باهاش قرار گذاشتم؟این چه چرتیه؟اما باید قبولش کنم
+باشه!
–خوبه حالا میتونی بری
+پس با اجازتون خدانگهدار
یه تعظیم کوتاهی از اجبار کردم و رفتم بیرون...مسیر برگشت به خونه توی فکر بودم...این بهترین موقعیت بود که بتونم جای محموله ها رو بفهمم و همچنین راحت تر بتونم نابودش کنم و کاری کنم پدرم بهم افتخار کنه!باید وقتی رسیدم به خونه به پدرم بگم البته نه اون دروغی که تهیونگ گفت...بلاخره رسیدم خونه...مادرم داشت با یهرین درمورد یه فیلم صحبت میکردن و من رفتم طبقه بالا به سمت دفتر پدرم...میدونستم درمورد محموله ها قطعا عصبانیه ولی میتونه با شنیدن این ها حالش خوب میشه...در زدم و منتظر اجازه موندم
•بیا داخل
دستگیره در رو فشار دادم و رفتم داخل
•بهتره یه خبر خوب آورده باشی و بگی که محموله ها رو تونستی پس بگیری!
با این حرف پدرم لبم رو گزیدم و نفس عمیقی کشیدم...شروع کردم به حرف زدن
+نه اما یه راه دارم که میتونم به محموله ها برسم و همچنین به نابود کردن خاندان کیم نزدیک تر بشیم...
همه چیز رو تعریف کردم از پیام تهیونگ تا ملاقات توی دفترش...
•بدون اینکه بهم بگی رفتی دیدنش؟از کی انقدر احمق شدی
+میدونم باید بهتون میگفتم ولی شما عصبانی بودید و خب این بهترین فرصت بود تا ذره ای بهش نزدیک بشم... پدر راجب موضوع فکر کنید این بهترین موقعیته...
•اوه اینکه لوناشون بشی و بچه های تهیونگ رو به دنیا بیاری بهترین موقعیته؟من ازت میخوام نابودشان کنی نه اینکه نسلشون رو ادامه بدی!
+میدونم پدر اما بهم اعتماد کنید!نمیزارم اون اتفاق بیفته...قبل از اینکه باردار بشم همه چیز رو تموم میکنم
•اما اگر زیر ماه خونین سوگند بخوری نمیتونی خاندان کیم رو نابود کنی چون باید تاوانش رو پس بدی!
+تاوانش رو هم پس میدم کی اهمیت میده؟
•اصلا میدونی اون تاوان چیه؟چه بلایی سر کسی که سوگند رو بشکنه میاد؟با این کار خاندان خودمون رو هم نابود میکنی!
+نه پدر بهم اعتماد کنید!
من اصرار میکردم اما پدرم راضی نمیشد تا اینکه بعد از اصرار های زیاد قبول کرد
•باشه!اما به چند شرط!خاندانشون رو نابود میکنی!مطمئن میشی که محموله ها رو به دست بیاریم و خودت تاوان سوگند شکنی رو میدی!و آخرین چیز اینه که عاشق اون نشو وگرنه خودم باعث میشم تاوان پس بدی!
+ناامیدتون نمیکنم پدر!فقط حواستون باشه که به پدر تهیونگ نگین این قرارداده و بگید ما عاشق همیم!
•باشه حالا از دفترم برو بیرون!
از دفتر پدرم بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم.نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم.بالاخره پدرم قبول کرده بود.اما حرف آخرش هنوز توی ذهنم میچرخید.«عاشق اون نشو.»پوزخندی زدم.
–عاشق کیم تهیونگ؟
حتی تصورش هم مسخره بود.به اتاق خودم رفتم و لباسام رو عوض کردم و لباس های یهرین رو بردم داخل اتاقش و گذاشتم روی تختش و دوباره برگشتم توی اتاق خودم و پشت میزم نشستم...به گوشیم خیره شدم...باید پیام میدادم؟نه الان خیلی زود بود و باعث میشد بهم مشکوک بشه باید صبر کنم...همون لحظه برای گوشیم یه پیام اومد...گوشیم رو برداشتم و روشنش کردم پیام از خودش بود...اما چرا من منتظرش بودم؟دیوونه شدم!الان نباید پیامش رو سین بزنم...اما کنجکاو شده بودم پس پیام رو باز کردم
–تصمیمت رو گرفتی؟پدرت چی گفت؟
چرا اون انیگما یه ذره هم احترام رو رعایت نمیکنه؟نچ نچ فکر میکنه از همه بهتره...ولی از حق نگذریم خیلی باهوشه و خب یه کم جذاب...صبر کن ببینم...نزدیک دوران هیتمه؟چرا انقدر امگام داره بهم تسلط پیدا میکنه؟فقط جواب پیامش رو میدم همین!
+موافقت کرد
–خوبه یه سری چیزا برات میفرستم حفظ شون کن و فردا برای امضای قرارداد بیا و فردا شب هم برای شام میریم خونه والدینم!
+باشه...
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش کنار...بهم دستور میداد؟وقتی به خاک سیاه نشوندمش میفهمه با کی در افتاده!
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🌚
15 بازنشر🌝
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تهیونگ #فیکتهیونگ #بیتیاس #رمان #فیک #سوگندزیرماهخونین #فیک_وی #فیک_تهیونگ #فیک_بیتیاس
Season¹
PART⁵
(چهرین+)(تهیونگ–)(پدر چهرین•)
«ادامه ویو چهرین»
+اوه...خب این پیشنهاد گیجم کرده...نمیدونم چه جوابی بدم و من خودم نمیتونم به تنهایی این تصمیم رو بگیرم پس باید با پدرم مشورت کنم...
تهیونگ ابروش رو انداخت بالا اما توی چشماش میدیدم که بهم مشکوک نشده...
–درسته،تا امشب وقت داری بهم خبر بدی و به پدرت نگو این قراره قرارداد باشه چون ممکنه به پدرم بگه و همه چیز خراب میشه...به پدرت بگو 1 ساله مخفیانه داریم باهم قرار میزاریم و من تصمیم گرفتم ازت خواستگاری کنم تا توی ماه سرخ بشی لونای پک!
یک سال باهاش قرار گذاشتم؟این چه چرتیه؟اما باید قبولش کنم
+باشه!
–خوبه حالا میتونی بری
+پس با اجازتون خدانگهدار
یه تعظیم کوتاهی از اجبار کردم و رفتم بیرون...مسیر برگشت به خونه توی فکر بودم...این بهترین موقعیت بود که بتونم جای محموله ها رو بفهمم و همچنین راحت تر بتونم نابودش کنم و کاری کنم پدرم بهم افتخار کنه!باید وقتی رسیدم به خونه به پدرم بگم البته نه اون دروغی که تهیونگ گفت...بلاخره رسیدم خونه...مادرم داشت با یهرین درمورد یه فیلم صحبت میکردن و من رفتم طبقه بالا به سمت دفتر پدرم...میدونستم درمورد محموله ها قطعا عصبانیه ولی میتونه با شنیدن این ها حالش خوب میشه...در زدم و منتظر اجازه موندم
•بیا داخل
دستگیره در رو فشار دادم و رفتم داخل
•بهتره یه خبر خوب آورده باشی و بگی که محموله ها رو تونستی پس بگیری!
با این حرف پدرم لبم رو گزیدم و نفس عمیقی کشیدم...شروع کردم به حرف زدن
+نه اما یه راه دارم که میتونم به محموله ها برسم و همچنین به نابود کردن خاندان کیم نزدیک تر بشیم...
همه چیز رو تعریف کردم از پیام تهیونگ تا ملاقات توی دفترش...
•بدون اینکه بهم بگی رفتی دیدنش؟از کی انقدر احمق شدی
+میدونم باید بهتون میگفتم ولی شما عصبانی بودید و خب این بهترین فرصت بود تا ذره ای بهش نزدیک بشم... پدر راجب موضوع فکر کنید این بهترین موقعیته...
•اوه اینکه لوناشون بشی و بچه های تهیونگ رو به دنیا بیاری بهترین موقعیته؟من ازت میخوام نابودشان کنی نه اینکه نسلشون رو ادامه بدی!
+میدونم پدر اما بهم اعتماد کنید!نمیزارم اون اتفاق بیفته...قبل از اینکه باردار بشم همه چیز رو تموم میکنم
•اما اگر زیر ماه خونین سوگند بخوری نمیتونی خاندان کیم رو نابود کنی چون باید تاوانش رو پس بدی!
+تاوانش رو هم پس میدم کی اهمیت میده؟
•اصلا میدونی اون تاوان چیه؟چه بلایی سر کسی که سوگند رو بشکنه میاد؟با این کار خاندان خودمون رو هم نابود میکنی!
+نه پدر بهم اعتماد کنید!
من اصرار میکردم اما پدرم راضی نمیشد تا اینکه بعد از اصرار های زیاد قبول کرد
•باشه!اما به چند شرط!خاندانشون رو نابود میکنی!مطمئن میشی که محموله ها رو به دست بیاریم و خودت تاوان سوگند شکنی رو میدی!و آخرین چیز اینه که عاشق اون نشو وگرنه خودم باعث میشم تاوان پس بدی!
+ناامیدتون نمیکنم پدر!فقط حواستون باشه که به پدر تهیونگ نگین این قرارداده و بگید ما عاشق همیم!
•باشه حالا از دفترم برو بیرون!
از دفتر پدرم بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم.نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم.بالاخره پدرم قبول کرده بود.اما حرف آخرش هنوز توی ذهنم میچرخید.«عاشق اون نشو.»پوزخندی زدم.
–عاشق کیم تهیونگ؟
حتی تصورش هم مسخره بود.به اتاق خودم رفتم و لباسام رو عوض کردم و لباس های یهرین رو بردم داخل اتاقش و گذاشتم روی تختش و دوباره برگشتم توی اتاق خودم و پشت میزم نشستم...به گوشیم خیره شدم...باید پیام میدادم؟نه الان خیلی زود بود و باعث میشد بهم مشکوک بشه باید صبر کنم...همون لحظه برای گوشیم یه پیام اومد...گوشیم رو برداشتم و روشنش کردم پیام از خودش بود...اما چرا من منتظرش بودم؟دیوونه شدم!الان نباید پیامش رو سین بزنم...اما کنجکاو شده بودم پس پیام رو باز کردم
–تصمیمت رو گرفتی؟پدرت چی گفت؟
چرا اون انیگما یه ذره هم احترام رو رعایت نمیکنه؟نچ نچ فکر میکنه از همه بهتره...ولی از حق نگذریم خیلی باهوشه و خب یه کم جذاب...صبر کن ببینم...نزدیک دوران هیتمه؟چرا انقدر امگام داره بهم تسلط پیدا میکنه؟فقط جواب پیامش رو میدم همین!
+موافقت کرد
–خوبه یه سری چیزا برات میفرستم حفظ شون کن و فردا برای امضای قرارداد بیا و فردا شب هم برای شام میریم خونه والدینم!
+باشه...
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش کنار...بهم دستور میداد؟وقتی به خاک سیاه نشوندمش میفهمه با کی در افتاده!
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🌚
15 بازنشر🌝
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تهیونگ #فیکتهیونگ #بیتیاس #رمان #فیک #سوگندزیرماهخونین #فیک_وی #فیک_تهیونگ #فیک_بیتیاس
- ۸۳۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط