فراغت کرده ظلمانی سراسر زندگانی را

فراغت کرده ظلمانی سراسر زندگانی را
منوَر کن جهانم را بتابان ماه تابانت
به دستت خو گرفتم من به زخمانم بکش دستی
که درمان میکند دردم نوازشهای دستانت
مبر از خاطرت آسان مقررهای آتی را
بمان در عهد خود باقی کنم جانم به قربانت
نگاهت میزند آتش مثال عشق جان سوزت
که سوزاندی جگر تا دل میان عشق سوزانت
عزیزم مهربانی کن در این ایام پاپانی
لبت با خنده ای وا کن ببینم روی خندانت
ز شهر آرزوهایم کمی آهسته تر بگذر
که بوسم رد پایت را به یاد روز پایانت
برو ای نازنین اما دمی هم یادی از ما کن
سفر خوش بادت این روزُ خدا باشد نگهبانت
دیدگاه ها (۶)

ماه تابید و دلم آب شدهبرقِ چشمانِ تو جذاب شدهبوسه شیرین شده ...

قلب من وقتے ڪه هستے تمامش مال تو...هرچه دارم غیرتنهایے تمامش...

شد زمین بعد از تو تنگ و ... آسمان لازم شدممثل موج از خود گذش...

.چشم در راه تو ماندم که بیایی برویشوق در سینه نشاندم که بیای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط