رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۱۹: «آخرین نبرد؛ نور ماه و قلب تاریکی»
قصر در حال فرو ریختن بود.
دیوارهای قدیمی ترک خورده بودند و انرژی تاریک مثل سایهای سیاه همهجا پخش میشد.
اما این بار...
هیچکس عقب نمیرفت.
چون همه میدانستند این آخرین نبرد است.
---
موجود تاریک کنار یونا بزرگتر شد.
صدایی عمیق از آن بیرون آمد.
موجود تاریک: «قدرت پری ماه بالاخره آزاد میشود.»
زمین لرزید.
موجود تاریک: «با آن، تمام قلمروها به زانو درمیآیند.»
---
شوگا جلو رفت.
شمشیرش را در دست گرفت.
«تا وقتی من زندهام، اجازه نمیدم بهش نزدیک بشی.»
تو کنار او ایستادی.
«این بار تنها نمیجنگی.»
شوگا به تو نگاه کرد.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«تو نباید خودتو به خطر بندازی.»
«تو هم نباید همیشه فکر کنی باید همهچیز رو تنهایی تحمل کنی.»
---
برای اولین بار...
شوگا لبخند کوچکی زد.
خیلی کوتاه.
اما واقعی.
---
نبرد شروع شد.
خونآشامها با موجودات تاریک میجنگیدند.
پریها از قدرتهایشان استفاده میکردند.
و تو...
قدرت سه شکل خودت را آزاد کردی.
نور ماه اطرافت پیچید.
بالهایت ظاهر شدند.
بعد قدرت دریا بیدار شد.
و تاج درخشان روی سرت شکل گرفت.
---
یونا با شوک نگاهت میکرد.
یونا: «چطور...؟»
«قدرت فقط برای گرفتن نیست.»
به او نگاه کردی.
«برای محافظت کردنه.»
---
اما موجود تاریک ناگهان حمله کرد.
قدرتش تو را عقب زد.
شوگا سریع خودش را رساند و دستت را گرفت.
«خوبی؟»
«آره.»
اما شوگا متوجه شد زخمت باز شده.
اخم کرد.
«دروغ نگو.»
برای لحظهای نگاهتان به هم گره خورد.
---
در همان لحظه...
صدای آریا در ذهن شوگا پیچید.
آریا:
«شوگا... هنوز هم فکر میکنی برای محافظت باید خودتو نابود کنی؟»
شوگا چشمهایش را بست.
سالها همین کار را کرده بود.
همیشه خودش را مقصر میدانست.
همیشه فکر میکرد باید همهی دردها را خودش تحمل کند.
اما حالا...
یک نفر کنار او بود.
کسی که انتخاب کرده بود بماند.
---
شوگا چشمهایش را باز کرد.
«نه.»
قدرت خونآشامیاش بیشتر شد.
«این بار... با هم میجنگیم.»
---
تو و شوگا کنار هم ایستادید.
نور ماه و تاریکی خونآشامها ترکیب شدند.
همان چیزی که افسانهها گفته بودند غیرممکن است.
اما اتفاق افتاد.
---
موجود تاریک شروع به شکست خوردن کرد.
یونا روی زمین افتاده بود.
دیگر آن غرور همیشگی را نداشت.
فقط خسته بود.
---
به سمتش رفتی.
یونا با تعجب نگاهت کرد.
یونا: «چرا کمکم میکنی؟»
«چون من نمیخوام کسی به خاطر تنهایی تبدیل به هیولا بشه.»
چشمان یونا لرزید.
برای اولین بار...
هیچ حسادت و خشمی در نگاهش نبود.
فقط پشیمانی.
---
موجود تاریک آخرین حملهاش را آماده کرد.
اما قبل از آن...
شوگا جلو رفت.
او به جای حمله...
دستش را پایین آورد.
«تمامش کن.»
موجود تاریک خندید.
موجود تاریک: «به من رحم میکنی؟»
شوگا آرام گفت:
«نه.»
نگاهش محکم شد.
«من فقط دیگه نمیخوام شبیه گذشته باشم.»
---
قدرت تو و شوگا با هم آزاد شد.
نور عظیمی قصر را پر کرد.
و برای اولین بار بعد از صدها سال...
نور ماه و تاریکی شب کنار هم قرار گرفتند.
---
وقتی نور کم شد...
موجود تاریک ناپدید شده بود.
قصر نجات پیدا کرده بود.
و آریا...
آرام در میان نور ظاهر شد.
---
شوگا با ناباوری به او نگاه کرد.
«آریا...»
خواهرش لبخند زد.
آریا: «بالاخره برگشتی به خودت، شوگا.»
اشک در چشمان شوگا جمع شد.
چیزی که هیچکس تا آن روز ندیده بود.
---
اما آریا یک چیز دیگر هم دید.
نگاه شوگا به تو.
لبخند زد.
آریا: «فکر کنم این بار... کسی رو پیدا کردی که نجاتت بده.»
شوگا چیزی نگفت.
اما نگاهش همهچیز را گفت.
---
آن شب...
جنگ تمام شد.
اما یک داستان جدید شروع شده بود.
داستان یک پری ماه...
و یک خونآشام که قلبش دوباره زنده شده بود.
ادامه دارد🍷
پارت ۱۹: «آخرین نبرد؛ نور ماه و قلب تاریکی»
قصر در حال فرو ریختن بود.
دیوارهای قدیمی ترک خورده بودند و انرژی تاریک مثل سایهای سیاه همهجا پخش میشد.
اما این بار...
هیچکس عقب نمیرفت.
چون همه میدانستند این آخرین نبرد است.
---
موجود تاریک کنار یونا بزرگتر شد.
صدایی عمیق از آن بیرون آمد.
موجود تاریک: «قدرت پری ماه بالاخره آزاد میشود.»
زمین لرزید.
موجود تاریک: «با آن، تمام قلمروها به زانو درمیآیند.»
---
شوگا جلو رفت.
شمشیرش را در دست گرفت.
«تا وقتی من زندهام، اجازه نمیدم بهش نزدیک بشی.»
تو کنار او ایستادی.
«این بار تنها نمیجنگی.»
شوگا به تو نگاه کرد.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«تو نباید خودتو به خطر بندازی.»
«تو هم نباید همیشه فکر کنی باید همهچیز رو تنهایی تحمل کنی.»
---
برای اولین بار...
شوگا لبخند کوچکی زد.
خیلی کوتاه.
اما واقعی.
---
نبرد شروع شد.
خونآشامها با موجودات تاریک میجنگیدند.
پریها از قدرتهایشان استفاده میکردند.
و تو...
قدرت سه شکل خودت را آزاد کردی.
نور ماه اطرافت پیچید.
بالهایت ظاهر شدند.
بعد قدرت دریا بیدار شد.
و تاج درخشان روی سرت شکل گرفت.
---
یونا با شوک نگاهت میکرد.
یونا: «چطور...؟»
«قدرت فقط برای گرفتن نیست.»
به او نگاه کردی.
«برای محافظت کردنه.»
---
اما موجود تاریک ناگهان حمله کرد.
قدرتش تو را عقب زد.
شوگا سریع خودش را رساند و دستت را گرفت.
«خوبی؟»
«آره.»
اما شوگا متوجه شد زخمت باز شده.
اخم کرد.
«دروغ نگو.»
برای لحظهای نگاهتان به هم گره خورد.
---
در همان لحظه...
صدای آریا در ذهن شوگا پیچید.
آریا:
«شوگا... هنوز هم فکر میکنی برای محافظت باید خودتو نابود کنی؟»
شوگا چشمهایش را بست.
سالها همین کار را کرده بود.
همیشه خودش را مقصر میدانست.
همیشه فکر میکرد باید همهی دردها را خودش تحمل کند.
اما حالا...
یک نفر کنار او بود.
کسی که انتخاب کرده بود بماند.
---
شوگا چشمهایش را باز کرد.
«نه.»
قدرت خونآشامیاش بیشتر شد.
«این بار... با هم میجنگیم.»
---
تو و شوگا کنار هم ایستادید.
نور ماه و تاریکی خونآشامها ترکیب شدند.
همان چیزی که افسانهها گفته بودند غیرممکن است.
اما اتفاق افتاد.
---
موجود تاریک شروع به شکست خوردن کرد.
یونا روی زمین افتاده بود.
دیگر آن غرور همیشگی را نداشت.
فقط خسته بود.
---
به سمتش رفتی.
یونا با تعجب نگاهت کرد.
یونا: «چرا کمکم میکنی؟»
«چون من نمیخوام کسی به خاطر تنهایی تبدیل به هیولا بشه.»
چشمان یونا لرزید.
برای اولین بار...
هیچ حسادت و خشمی در نگاهش نبود.
فقط پشیمانی.
---
موجود تاریک آخرین حملهاش را آماده کرد.
اما قبل از آن...
شوگا جلو رفت.
او به جای حمله...
دستش را پایین آورد.
«تمامش کن.»
موجود تاریک خندید.
موجود تاریک: «به من رحم میکنی؟»
شوگا آرام گفت:
«نه.»
نگاهش محکم شد.
«من فقط دیگه نمیخوام شبیه گذشته باشم.»
---
قدرت تو و شوگا با هم آزاد شد.
نور عظیمی قصر را پر کرد.
و برای اولین بار بعد از صدها سال...
نور ماه و تاریکی شب کنار هم قرار گرفتند.
---
وقتی نور کم شد...
موجود تاریک ناپدید شده بود.
قصر نجات پیدا کرده بود.
و آریا...
آرام در میان نور ظاهر شد.
---
شوگا با ناباوری به او نگاه کرد.
«آریا...»
خواهرش لبخند زد.
آریا: «بالاخره برگشتی به خودت، شوگا.»
اشک در چشمان شوگا جمع شد.
چیزی که هیچکس تا آن روز ندیده بود.
---
اما آریا یک چیز دیگر هم دید.
نگاه شوگا به تو.
لبخند زد.
آریا: «فکر کنم این بار... کسی رو پیدا کردی که نجاتت بده.»
شوگا چیزی نگفت.
اما نگاهش همهچیز را گفت.
---
آن شب...
جنگ تمام شد.
اما یک داستان جدید شروع شده بود.
داستان یک پری ماه...
و یک خونآشام که قلبش دوباره زنده شده بود.
ادامه دارد🍷
- ۷۶
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط