{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۱۴: «جنگ بین دو قلمرو»

آسمان بالای قصر تاریک‌تر از همیشه شده بود.

ابرهای سیاه ماه را پوشانده بودند و صدای باد مثل هشدار در اطراف قصر می‌پیچید.

جنگ نزدیک بود.

و این بار...

هدف فقط گردنبند نبود.

هدف تو بودی.


---

در سالن اصلی قصر، همه جمع شده بودند.

پدر شوگا، مادرش، دوستانش و سربازان خون‌آشام.

فضا پر از نگرانی بود.

پدر شوگا: «اگر پری‌های تاریک وارد قصر شوند، اینجا را نابود می‌کنند.»

مادر شوگا آرام گفت:

مادر شوگا: «آن‌ها فقط دنبال قدرت نیستند... دنبال انتقام هستند.»

نگاه‌ها به سمت تو برگشت.

می‌دانستی چرا.

چون تمام این جنگ‌ها به خاطر تو شروع شده بود.


---

شوگا کنار پنجره ایستاده بود.

ساکت.

بیشتر از همیشه ساکت.

نزدیکش رفتی.

«تو نمی‌خوای منو تحویلشون بدی؟»


شوگا بدون نگاه کردن به تو جواب داد:

«نه.»


متعجب شدی.

«حتی اگه باعث نجات قصر بشه؟»


چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«قبلاً یک بار اجازه دادم کسی به خاطر اشتباه من آسیب ببینه.»


نگاهش روی تو افتاد.

«دیگه تکرارش نمی‌کنم.»



---

برای چند ثانیه چیزی نگفتی.

این اولین بار بود که شوگا بدون فکر کردن به گردنبند...

از تو محافظت می‌کرد.


---

ناگهان صدای انفجاری از بیرون آمد.

قصر لرزید.

یکی از نگهبان‌ها با عجله وارد شد.

نگهبان: «قربان! دیوارهای بیرونی شکسته شدن!»

شوگا فوراً شمشیرش را برداشت.

«همه آماده باشن.»


بعد به سمت تو نگاه کرد.

«تو اینجا می‌مونی.»


اخم کردی.

«فکر کردی بعد از این همه اتفاق، می‌ذارم بقیه به خاطر من بجنگن؟»


شوگا چیزی نگفت.

«من هم می‌جنگم.»



---

چند دقیقه بعد...

دروازه‌ی قصر باز شد.

پری‌های تاریک وارد شدند.

اما چیزی که همه را متعجب کرد...

رهبرشان بود.

دختری با بال‌های سیاه و چشمانی سرد.

رهبر پری‌های تاریک: «بالاخره پیدات کردم... آخرین پری ماه.»

قدم جلو گذاشتی.

«تو کی هستی؟»


دختر لبخند تلخی زد.

رهبر پری‌های تاریک: «کسی که خانواده‌ی شوگا زندگی‌اش رو نابود کردن.»

نگاهت به شوگا رفت.

او چیزی نگفت.


---

رهبر پری‌های تاریک ادامه داد:

رهبر پری‌های تاریک: «تو نمی‌دونی چه اتفاقی افتاد، درسته؟»

به شوگا نگاه کرد.

رهبر پری‌های تاریک: «نمی‌دونی خاندان اون باعث شد هزاران پری از بین برن.»

سکوت.

همه منتظر واکنش تو بودند.

اما قبل از اینکه چیزی بگویی...

شوگا خودش جلو آمد.

«درسته.»


همه متعجب شدند.

شوگا ادامه داد:

«خاندان من اشتباه کرد.»


چشمانش سرد بود، اما صدایش محکم.

«اما من اجازه نمی‌دم اشتباه اون‌ها باعث نابودی آدم‌های بی‌گناه امروز بشه.»



---

رهبر پری‌های تاریک خندید.

رهبر پری‌های تاریک: «بالاخره خون‌آشامی که احساسات پیدا کرده.»

بعد نگاهش را به تو داد.

رهبر پری‌های تاریک: «انتخاب کن، پری ماه.»

باد شدیدی وزید.

رهبر پری‌های تاریک: «با ما بیا و قدرتت رو آزاد کن...»

مکث کرد.

رهبر پری‌های تاریک: «یا کنار خون‌آشام‌ها بمون و شاهد نابودی‌شون باش.»


---

همه ساکت شدند.

حتی شوگا.

چون این انتخاب...

فقط درباره‌ی جنگ نبود.

درباره‌ی اعتماد بود.

تو به شوگا نگاه کردی.

کسی که زمانی دشمنت بود.

کسی که تو را زندانی کرده بود.

اما حالا...

جلوی همه اعتراف کرده بود که اشتباه کرده.


---

آرام قدم جلو گذاشتی.

قدرت گردنبندت شروع به درخشیدن کرد.

«من انتخابم رو کردم.»


همه منتظر بودند.

«اما انتخاب من هیچ‌کدوم از نفرت و انتقام نیست.»


نور ماه اطراف تو پیچید.

«من اجازه نمی‌دم کسی به خاطر گذشته، آینده رو نابود کنه.»



---

اما ناگهان...

صدای خنده‌ای از پشت سر آمد.

یونا.

یونا: «چه سخنرانی زیبایی.»

همه برگشتند.

یونا آرام از میان سایه‌ها بیرون آمد.

اما چیزی در دستش بود.

یک تکه از جادوی گردنبند.

چشمان شوگا باز شد.

«یونا...»


لبخند زد.

یونا: «فکر کردی فقط تو رازهای این قصر رو می‌دونی؟»

گردنبند شروع به لرزیدن کرد.

و برای اولین بار...

قدرت ا.ت از کنترل خارج شد.

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۰)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۵: «انت...

بچها ببخشید من همه ی اینارو کپی کردم و الان که میخواستم پارت...

بچها من عکسای قشنگترین پیدا کردم و شما میتونید اینا رو تصور ...

سلام. بچها خواستم بگم که حمایتتون خیلی کم شدهدر حدی که لایکا...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۳: «راز...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۲: «تاج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط