یادم میاد وقتی دختر کوچکم(کوثر خانم 4__5 ساله بود باید هر
یادم میاد وقتی دختر کوچکم(کوثر خانم 4__5 ساله بود باید هر چند یکبار برای زدن آمپول به درمانگاه می رفتیم.
طبیعتا مثل خیلی از بچه های کوچک کوثرخانم ما هم دل خوشی از آمپول زدن نداشت و همیشه ی خدا در موقع آمپول زدن اشکش روان بود.
یکبار که مسئولیت بردن دخترم به درمانگاه توسط همسرم به من سپرده شده بود،داشتم فکر می کردم که چگونه می توانم به کوثرخانم یاد بدم که بر ترس و درد ناشی از آمپول غلبه کنه. تصمیم گرفتم با تجربه ای که از دوران بچگی خودم داشتم حداقل بهتر از والدین خودم عمل کنم!!! یادم میآد وقتی بچه بودم از آمپول خیلی می ترسیدم و دلداری های مادرم نه تنها کمکی به من نمی کرد بلکه بیشتر من را رنج می داد.چون ایشان مرتباً برای اینکه به من روحیه بده تکرار می کرد: آمپول اصلا درد نداره…!و وقتی من درد را حس می کردم،خیلی عصبانی می شدم.خخخخ
چون احساس می کردم ناراحتی من برای مادرم مهم نیست و فقط میخواد منو گول بزنه…. هر چند که مادرم چنین نیتی نداشت.
اینکار باعث شده بود که ترس من از آمپول تا مدتها ادامه پیدا کنه…
خلاصه....
حالا می خواستم در این موقعیت توانایی خودم رو در تربیت بچه خودم امتحان کنم و به کوثرخانم یاد بدم که چطور تحمل خودش رو بالا ببره! بنابراین بهش توضیح دادم که الان داریم میریم به درمانگاه و قراره که یک یا دو آمپول بهت بزنند… حالت نگرانی و دلهره را می شد در چهره کوثرخانم دید! در ادامه توضیح دادم که این تجربه دردناکی خواهد بود.
دخترم پرسید که :بابایی سوزن خیلی درد داره؟؟
در جواب گفتم:بله دخترم،
درد داره،خیلی هم درد داره!ولی خیلی خیلی زود هم دردش تمام میشه” و برای اینکه لحظه ای بودن “درد” و اون هم دردی که از نوع حس لامسه هست رو براش ملموس کنم چند بار بطور خیلی سریع ولی ملایم روی بازوش با دست ضربه زدم و گفتم اینطوری..درست مثل موقعهایی که باهم شمشیربازی میکنیم و همدیگه رو با شمشیر میزنیم(آخه قربونش برم اینجور بازیها را دوست داره)
کوثر لبخندی زد وچیزی نگفت.
فهمیدم که احساس حماسی و هیجان را به او منتقل کرده ام.حالا او دیگر حتما تصویر آشناتری را در ذهن مجسم می کرد که با تجربیات گذشته همخوانی و مانند یکی بازی شیرین بود.
به هر حال وقتی به درمانگاه رسیدیم و نوبت ما برای تزریق آمپول رسید خودم را آماده می کردم که ببینم چاره اندیشی من آیا کمکی برای بالا بردن تحمل دخترم کرده یا نه؟
وقتی پرستار سوزن را به بازوی دخترم زد،چهره دخترم در هم رفت و شروع کرد به گریه کردن.درست در همین لحظه دخترم رو در بغل گرفتم و محکم به سینه ام چسباندم.
دوستی دارم روانشناس تربیتی کودک هست بارها ازش شنیده بودم که محکم بغل کردن بچه ها در زمانی که دچار درد و ناراحتی و عدم امنیت هستند بیشترین حالت امنیت و آرمش را به بچه ها می دهد. زیرا در زمان تولد آغوش والدین مخصوصا مادر اولین مکانی است که کودک خود را در امنیت احساس می کند.همینکه این حرف دوستم اومد به ذهنم،دخترم را بغل کردم با خود فکر کردم که تمهیدات من زیاد فاید نداشته و حالا هم باید یه ۵، ۶ دقیقه ای صبر کنم تا کوثر گریه اش تمام بشه،دیگه داشتم ناامید میشدم.
یهویی در کمال تعجب دیدم کوثر گریه اش را قطع کرد و کاملا آرام شد.یعنی گریه اش ۴ یا ۵ ثانیه طول نکشید!! واین آخرین گریه (آمپولی) دخترم کوثرخانم بود.دیگه هیچوقت خبری از گریه کردن در موقع آمپول زدن نبود.از اونروز به بعد آرام به سوزن نگاه می کرد بدون اینکه ناراحتی بکنه. همان لحظه به قدرت در آغوش کشیدن ایمان آوردم.
و متوجه شدم یک اظهار محبت کوچک تا چه حد میتواند تاثیری در روحیه افراد داشته باشد.فهمیدم که این درد و رنج نیست که ما ناراحت می کند بلکه احساس عدم امنیت است که باعث تسلیم شدن ما در مقابل درد می شود. ما انسانها شدیدا محتاج محبت کردن و محبت دیدن هستیم. همیشه باید آگاهیمان را در این مورد حفظ کنیم. باید بخاطر داشته باشیم که گاهی سخنی نرم و ملایم،فکری دوستانه، محبتی خالصانه بسیار نیرومندتر از آن است که در تصور ما بگنجد.پس بهتر است قدر این ابزار کارها را بدانیم و از آنها استفاده کنیم.
@saeedsaeednia5637
طبیعتا مثل خیلی از بچه های کوچک کوثرخانم ما هم دل خوشی از آمپول زدن نداشت و همیشه ی خدا در موقع آمپول زدن اشکش روان بود.
یکبار که مسئولیت بردن دخترم به درمانگاه توسط همسرم به من سپرده شده بود،داشتم فکر می کردم که چگونه می توانم به کوثرخانم یاد بدم که بر ترس و درد ناشی از آمپول غلبه کنه. تصمیم گرفتم با تجربه ای که از دوران بچگی خودم داشتم حداقل بهتر از والدین خودم عمل کنم!!! یادم میآد وقتی بچه بودم از آمپول خیلی می ترسیدم و دلداری های مادرم نه تنها کمکی به من نمی کرد بلکه بیشتر من را رنج می داد.چون ایشان مرتباً برای اینکه به من روحیه بده تکرار می کرد: آمپول اصلا درد نداره…!و وقتی من درد را حس می کردم،خیلی عصبانی می شدم.خخخخ
چون احساس می کردم ناراحتی من برای مادرم مهم نیست و فقط میخواد منو گول بزنه…. هر چند که مادرم چنین نیتی نداشت.
اینکار باعث شده بود که ترس من از آمپول تا مدتها ادامه پیدا کنه…
خلاصه....
حالا می خواستم در این موقعیت توانایی خودم رو در تربیت بچه خودم امتحان کنم و به کوثرخانم یاد بدم که چطور تحمل خودش رو بالا ببره! بنابراین بهش توضیح دادم که الان داریم میریم به درمانگاه و قراره که یک یا دو آمپول بهت بزنند… حالت نگرانی و دلهره را می شد در چهره کوثرخانم دید! در ادامه توضیح دادم که این تجربه دردناکی خواهد بود.
دخترم پرسید که :بابایی سوزن خیلی درد داره؟؟
در جواب گفتم:بله دخترم،
درد داره،خیلی هم درد داره!ولی خیلی خیلی زود هم دردش تمام میشه” و برای اینکه لحظه ای بودن “درد” و اون هم دردی که از نوع حس لامسه هست رو براش ملموس کنم چند بار بطور خیلی سریع ولی ملایم روی بازوش با دست ضربه زدم و گفتم اینطوری..درست مثل موقعهایی که باهم شمشیربازی میکنیم و همدیگه رو با شمشیر میزنیم(آخه قربونش برم اینجور بازیها را دوست داره)
کوثر لبخندی زد وچیزی نگفت.
فهمیدم که احساس حماسی و هیجان را به او منتقل کرده ام.حالا او دیگر حتما تصویر آشناتری را در ذهن مجسم می کرد که با تجربیات گذشته همخوانی و مانند یکی بازی شیرین بود.
به هر حال وقتی به درمانگاه رسیدیم و نوبت ما برای تزریق آمپول رسید خودم را آماده می کردم که ببینم چاره اندیشی من آیا کمکی برای بالا بردن تحمل دخترم کرده یا نه؟
وقتی پرستار سوزن را به بازوی دخترم زد،چهره دخترم در هم رفت و شروع کرد به گریه کردن.درست در همین لحظه دخترم رو در بغل گرفتم و محکم به سینه ام چسباندم.
دوستی دارم روانشناس تربیتی کودک هست بارها ازش شنیده بودم که محکم بغل کردن بچه ها در زمانی که دچار درد و ناراحتی و عدم امنیت هستند بیشترین حالت امنیت و آرمش را به بچه ها می دهد. زیرا در زمان تولد آغوش والدین مخصوصا مادر اولین مکانی است که کودک خود را در امنیت احساس می کند.همینکه این حرف دوستم اومد به ذهنم،دخترم را بغل کردم با خود فکر کردم که تمهیدات من زیاد فاید نداشته و حالا هم باید یه ۵، ۶ دقیقه ای صبر کنم تا کوثر گریه اش تمام بشه،دیگه داشتم ناامید میشدم.
یهویی در کمال تعجب دیدم کوثر گریه اش را قطع کرد و کاملا آرام شد.یعنی گریه اش ۴ یا ۵ ثانیه طول نکشید!! واین آخرین گریه (آمپولی) دخترم کوثرخانم بود.دیگه هیچوقت خبری از گریه کردن در موقع آمپول زدن نبود.از اونروز به بعد آرام به سوزن نگاه می کرد بدون اینکه ناراحتی بکنه. همان لحظه به قدرت در آغوش کشیدن ایمان آوردم.
و متوجه شدم یک اظهار محبت کوچک تا چه حد میتواند تاثیری در روحیه افراد داشته باشد.فهمیدم که این درد و رنج نیست که ما ناراحت می کند بلکه احساس عدم امنیت است که باعث تسلیم شدن ما در مقابل درد می شود. ما انسانها شدیدا محتاج محبت کردن و محبت دیدن هستیم. همیشه باید آگاهیمان را در این مورد حفظ کنیم. باید بخاطر داشته باشیم که گاهی سخنی نرم و ملایم،فکری دوستانه، محبتی خالصانه بسیار نیرومندتر از آن است که در تصور ما بگنجد.پس بهتر است قدر این ابزار کارها را بدانیم و از آنها استفاده کنیم.
@saeedsaeednia5637
- ۸.۶k
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط