#بے_صبرانـہ_منتظرتم
#بے_صبرانـہ_منتظرتم
پارت : 3
دوتاشون لباس هاشون رو پوشیدن و رفتن بیرون...
بلاخره روز جنگ رسید جونگکوک همراه چند تا از شوالیه های دیگه آماده بودن ..
ولی پادشاه اجازه نداده بود شاهزاده تهیونگ همراه اونا بره...
جونگکوک به مدت دوسال خبری ازش نبود و هنوز این جنگ ادامه داشت ..
تو این دوسال تهیونگ جونگکوک رو فراموش کرده بود ..
تا این که روزی خبری از جونگکوک رسید ...
جونگکوک برنده جنگ شده بود ...همه برگشتن و قرار بود جشنی در قصر گرفته بشه.
تهیونگ مثل قبل آماده شد و با ۶ تا برادراش رفتن به سمت جشن ...
اونا کنار هم نشستن ...که در های تالار باز شد و جونگکوک اومد ..اون این دفعه کلاه نداشت زره هم نداشت با لباس های اشرافی اومده بود ..
تهیونگ محو جونگکوک شده بود .
جونگکوک اومد جلو و روبه پادشاه زانو زد و خبر پیروزی رو داد ...پادشاه حکمی برای اون خوند ..
و گفت : از این به بعد شوالیه جئون وزیر جنگ میشود...
جونگکوک با این حرف پادشاه سرش رو با تعجب بالا آورد..پادشاه گفت : تبریک میگم ..
جونگکوک از پادشاه تشکر کرد و بعد رفت و کنار شوالیه های دیگه نشست ..
جشن برای تهیونگ کسل کننده بود ..اون مخفیانه از جشن رفت بیرون ...که دید فرد آشنا توی باغه رفت جلو و دید اون جونگکوکه..
جونگکوک لبخندی زد و گفت : سلام سرورم..
این دوسالی که من نبودم کی محافظتون بود؟
تهیونگ گفت: هیچ کس .نذاشتم برام محافظ بزارن ..
جونگکوک گفت : چرا؟
تهیونگ گفت: نمیدونم ..
اونا داشتن به ماه نگاه میکردن ..که تهیونگ سکوت رو شکست و گفت: هنوزم مثل قبل پیشم میمونی ؟
جونگکوک گفت : من الان وزیر جنگم پادشاه اجازه نمیده محافظ شما باشم..
تهیونگ گفت : اینو میدونم ولی بیا مثل قبل باشیم..
تهیونگ یهو جونگکوک رو بغل کردو گفت : هنوزم میخوام مثل قبل باشیم ..
جونگکوک گفت : منم همین طور...
پارت : 3
دوتاشون لباس هاشون رو پوشیدن و رفتن بیرون...
بلاخره روز جنگ رسید جونگکوک همراه چند تا از شوالیه های دیگه آماده بودن ..
ولی پادشاه اجازه نداده بود شاهزاده تهیونگ همراه اونا بره...
جونگکوک به مدت دوسال خبری ازش نبود و هنوز این جنگ ادامه داشت ..
تو این دوسال تهیونگ جونگکوک رو فراموش کرده بود ..
تا این که روزی خبری از جونگکوک رسید ...
جونگکوک برنده جنگ شده بود ...همه برگشتن و قرار بود جشنی در قصر گرفته بشه.
تهیونگ مثل قبل آماده شد و با ۶ تا برادراش رفتن به سمت جشن ...
اونا کنار هم نشستن ...که در های تالار باز شد و جونگکوک اومد ..اون این دفعه کلاه نداشت زره هم نداشت با لباس های اشرافی اومده بود ..
تهیونگ محو جونگکوک شده بود .
جونگکوک اومد جلو و روبه پادشاه زانو زد و خبر پیروزی رو داد ...پادشاه حکمی برای اون خوند ..
و گفت : از این به بعد شوالیه جئون وزیر جنگ میشود...
جونگکوک با این حرف پادشاه سرش رو با تعجب بالا آورد..پادشاه گفت : تبریک میگم ..
جونگکوک از پادشاه تشکر کرد و بعد رفت و کنار شوالیه های دیگه نشست ..
جشن برای تهیونگ کسل کننده بود ..اون مخفیانه از جشن رفت بیرون ...که دید فرد آشنا توی باغه رفت جلو و دید اون جونگکوکه..
جونگکوک لبخندی زد و گفت : سلام سرورم..
این دوسالی که من نبودم کی محافظتون بود؟
تهیونگ گفت: هیچ کس .نذاشتم برام محافظ بزارن ..
جونگکوک گفت : چرا؟
تهیونگ گفت: نمیدونم ..
اونا داشتن به ماه نگاه میکردن ..که تهیونگ سکوت رو شکست و گفت: هنوزم مثل قبل پیشم میمونی ؟
جونگکوک گفت : من الان وزیر جنگم پادشاه اجازه نمیده محافظ شما باشم..
تهیونگ گفت : اینو میدونم ولی بیا مثل قبل باشیم..
تهیونگ یهو جونگکوک رو بغل کردو گفت : هنوزم میخوام مثل قبل باشیم ..
جونگکوک گفت : منم همین طور...
- ۱۷۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط