#زیر_نور_ماه
#زیر_نور_ماه
پارت17
تهیونگ گفت : چیییی!!!!
شوگا گفت: مشکلیه ؟
تهیونگ انگشت اشارش رو به سمت شوگا گرفت و گفت : تو..تو تا همین دیروز میگفتی اخه با گرگینه وارد رابطه شدی !!! هعععع ..خندع داره!!
ببین پشمک حاج ابدالله به بابا میگم ..
بعد اون روز داشت به من پند میداد..
جونگکوک گفت : اروم باش..
تهیونگ گفت : اخههه این جوجه ماشینی رو ببین چی میگه!!
شوگا گفت : ازت بزرگ ترم !
جونگکوک نگاهی به جیمین کردو و بعد رو به تهیونگ کردو گفت : برادر منم همینو میگفت..
تهیونگ گفت : اخه از همین حرصم میگیرع..
یهو جیمین با صدای بلند گفت : هر سه تاتون بس کنید ..اره منو شوگا شمارو سرزنش کردیم ولی الا همو دوست داریم ..این قضیع رو تموم کنید !
جیمین دست شوگا رو گرفت اونا رفتن بیرون ..
تهیونگ از اعصبانیت داشت پاره میشد!
جونگکوک گفت : حالت خوبه؟!
تهیونگ با صدای بلند گفت : نهههههه..
تهیونگ رفت سمت تخت و دراز کشید ..
جونگکوک خندهی ریزی کرد و رفت پیش تهیونگ..
جونگکوک تهیونگ رو از پشت بغل کردو گفت : منم مثل تو عصبانیم !
ولی اونا همو دوست دارن! تازه از من و تو بزرگ ترن خودشون میدونن چیکار کنن..!
تهیونگ گفت : اخه!
جونگکوک نزاشت تهیونگ حرفش رو کامل کنه..
جونگکوک گفت: بهتره امشب رو خراب نکنیم !
تهیونگ گفت : باشه..
تهیونگ روشو به سمت جونگکوک برگردوند و محکم بغلش کرد..اونا پیش هم خوابیدن...
صبح جونگکوک ساعت ۵ صبح بیدار شد و با دیدن صورت تهیونگ لبخندی زد و بو//سه//یی ریز بع پیشونیع تهیونگ زد و اروم رفت سمت اتاق خودش تا اومد لباس هاش رو برای اردو جمعکنه ساعت ۵:۳۰ شد..
جونگکوک دوباره رفت داخل اتاق تهیونگ و اونو بیدار کردو گفت : تهیونگ بیدار شو باید بریم..
تهیونگ با چهریی ژولیده بیدار شد و دست صورتش روشست و بعد لباس هاش رو جمع کرد..
اون دوتا پیش هم صبحونه خوردن و به سمت مدرسع راه افتادن..
پارت17
تهیونگ گفت : چیییی!!!!
شوگا گفت: مشکلیه ؟
تهیونگ انگشت اشارش رو به سمت شوگا گرفت و گفت : تو..تو تا همین دیروز میگفتی اخه با گرگینه وارد رابطه شدی !!! هعععع ..خندع داره!!
ببین پشمک حاج ابدالله به بابا میگم ..
بعد اون روز داشت به من پند میداد..
جونگکوک گفت : اروم باش..
تهیونگ گفت : اخههه این جوجه ماشینی رو ببین چی میگه!!
شوگا گفت : ازت بزرگ ترم !
جونگکوک نگاهی به جیمین کردو و بعد رو به تهیونگ کردو گفت : برادر منم همینو میگفت..
تهیونگ گفت : اخه از همین حرصم میگیرع..
یهو جیمین با صدای بلند گفت : هر سه تاتون بس کنید ..اره منو شوگا شمارو سرزنش کردیم ولی الا همو دوست داریم ..این قضیع رو تموم کنید !
جیمین دست شوگا رو گرفت اونا رفتن بیرون ..
تهیونگ از اعصبانیت داشت پاره میشد!
جونگکوک گفت : حالت خوبه؟!
تهیونگ با صدای بلند گفت : نهههههه..
تهیونگ رفت سمت تخت و دراز کشید ..
جونگکوک خندهی ریزی کرد و رفت پیش تهیونگ..
جونگکوک تهیونگ رو از پشت بغل کردو گفت : منم مثل تو عصبانیم !
ولی اونا همو دوست دارن! تازه از من و تو بزرگ ترن خودشون میدونن چیکار کنن..!
تهیونگ گفت : اخه!
جونگکوک نزاشت تهیونگ حرفش رو کامل کنه..
جونگکوک گفت: بهتره امشب رو خراب نکنیم !
تهیونگ گفت : باشه..
تهیونگ روشو به سمت جونگکوک برگردوند و محکم بغلش کرد..اونا پیش هم خوابیدن...
صبح جونگکوک ساعت ۵ صبح بیدار شد و با دیدن صورت تهیونگ لبخندی زد و بو//سه//یی ریز بع پیشونیع تهیونگ زد و اروم رفت سمت اتاق خودش تا اومد لباس هاش رو برای اردو جمعکنه ساعت ۵:۳۰ شد..
جونگکوک دوباره رفت داخل اتاق تهیونگ و اونو بیدار کردو گفت : تهیونگ بیدار شو باید بریم..
تهیونگ با چهریی ژولیده بیدار شد و دست صورتش روشست و بعد لباس هاش رو جمع کرد..
اون دوتا پیش هم صبحونه خوردن و به سمت مدرسع راه افتادن..
- ۳۶۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط