{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#زیر_نور_ماه

#زیر_نور_ماه
پارت16
تهیونگ گفت : چرا این مثله پیچیدس !
جونگکوک گفت : منم نمیدونم..
بعد از چند دقیقه کلاس شروع شد ، معلم اخر کلاس گفت : از الا تا ۴ هفته قراره بریم اردو فردا همه ساعت ۶ صبح دم در مدرسه باشید..
همه‌ی دانش اموز ها خوشحال شدن!
کلاس اون روز تموم شد..
جونگکوک قرار بود امشب بره به خوابگاه خصوصی تهیونگ (داداشیا ولیهعد یا همون رهبر ها خوابگاه خصوصی دارن ..)
توی کل راه باهم میخندیدن ..وقتی رسیدن تهیونگ گفت : من میرم یه دوش بگیرم..
جونگکوک گفت : باشه..
تهیونگ‌ گفت : تو..نمیای؟
جونگکوک گفت : میخوای منم بیام ؟
تهیونگ گفت : اره..
جونگکوک گفت: هرچی ولیهعد خون اشام ها بگه!
تهیونگ با چشم های خمارش نگاهی به جونگکوک کردو گفت : چقدر زود قبول کردی ..فک کنم خیلی دوسم داری !
جونگکوک گفت : هر چیزی که به تو مربوط بشع رو دوست دارم..
تهیونگ گفت : منم همینطور !
اونا رفتن توی حموم..
جونگکوک تهیونگ رو برد داخل وان و توی بغلش گذاتش ..
جونگکوک تهیونگ رو از پشت بغل کرده بود و سرش رو روی شونه‌ی تهیونگ..
تهیونگ گفت : چرا انقدر ارومی ..
جونگکوک گفت: من وقتی پیش توعم ارومم..
تهیونگ سرش رو برگردوند و روی جونگکوک خی//مه زد جوری که نصف بدن جونگکوک داخل اب بود...
تهیونگ نگاهی اغوا گرانه به جونگکوک کردو گفت : ولی الا کسی که اروم نیست منم!
تهیونگ سمت ل//ب های جونگکوک حمله ور شد و عمیق می//بو//سید..
جونگکوک با دست هاش کمر تهیونگ رو گرفته بود..
تهیونگ رفت سمت گردن جونگکوک و کیس مارک های عمیقی به جا میزاشت!
جونگکوک کمر تهیونگ رو محکم تر گرفت و تهیونگ رو به خودش نزدیک تر کرد..
که یهو‌ در باز شد و صدای اشنا میومد..
جونگکوک گفت : کیه مگه درو قفل نکرده بودی ؟!
تهیونگ گفت : اره..قفل کردم..
که یهو تهیونگ گفت : واییییی!! شوگا کلید اینجا رو داره ..
جونگکوک با تعجب گفت : برادرت؟!
تهیونگ گفت : ارهعع..
اونا سریع حموم کردن و لباس پوشیدن و اروم در حموم رو باز کردن و صحنه‌ی رو دیدن که ای کاش نمیدیدن 😂
شوگا و جیمین که داشتن همو می//بو//سیدن ..
تهیونگ و جونگکوک با تعجب گفتن : هیونگگگگ!!
جیمین و شوگا سر جاشون خشک شدن اروم سرشون رو برگردوندن!
هر چهار تای اونا با تعجب بهم نگاه میکردن!
جیمین با داد گفت : توی حموم چیکار میکردی جئون جونگکوک!!!
جونگکوک هم با داد گفت : منو تهیونگ کاپلیم ولی تو و شوگااااا
شوگا گفت: ما هم کاپلیم !
تهیونگ گفت : چییییی
دیدگاه ها (۴)

#بے_صبرانـہ_منتظرتم پارت : 3دوتاشون لباس هاشون رو پوشیدن و ر...

#زیر_نور_ماه پارت15اونا از اتاق رفتن بیرون..جیمین گفت : چرا ...

خب بزارین یه توضیح درباره رمان بهتون بگم:خب ببین ما میدونستی...

#زیر_نور_ماه پارت13تهیونگ ساعت ۶ صبح بیدار شد کمرش بد جور‌ د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط