{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو : عشق پنهان من

سناریو : عشق پنهان من

پارت : ۴۸

هاروکا فهمید که تایجو بیهوش شده از خون ریزی ( وقتی که هاروکا شلیک کرد به رانش ) و هاروکا زخمو باند پیچی کرد و با موتورش رفت سمت خونه تاجو و زنگ خونه رو زد و یوزاها در رو باز کرد
یوزاها : ه.هاروکا ؟ چیکارش کردی ؟ چرا بیهوشه ؟ ( تایجو رو از دست هاروکا گرفت )
هاروکا : به یکی از ران پاهاش شلیک کردم . چیز خواصی نشده خدافظ یوزاها ( سوار موتور شد )
یوزاها : تو از کجا اسمم رو میدونی ؟ ( اومد سمتش )
هاروکا : فراموش کن هرچی تا الان شده ( حرکت کرد سمت عمارت و توی راهش یک شیر خشک برای بچه گرفت )
هاروکا : من اومدم پسرا ( وارد عمارت شد )
مایکی : کجا بودی ؟
هاروکا : مهم نیست من میرم ( در اتاقشو باز کرد )
مایکی : سانزو گفته یکی رو اوردی خونه و شکنجش کردی ، کی بوده اون شخص ؟ ( ساق دست هاروکا رو گرفت )
هاروکا : سانزو خفت میکنم ( اروم ) چیز خواصی نشده اقای مایکی شب خوش ( رفت تو اتاق و درو بست و رفت بالا سر بچه )
هاروکا : سلام کوچولو ، چطوریی ؟ ببین برات شیر خشک گرفتم ( با لحن نرم و مهربون که یک دفعه سانزو رو دید )
سانزو : سلام
هاروکا : .... ( سکوت ) برو کنار میخوام شیشه شیر بچه رو بردارم ( سرد )
سانزو : چته یک دفعه لحنت عوض شد ؟
هاروکا : من با کسایی که نمیتونن جلو دهنشون رو بگیرن همین شکلیم
سانزو : مایکی حق داشت بدونه ( چشم تو چشم شد با هاروکا )
هاروکا : ( فک سانزو رو سفت گرفت سمت خودش ) چرا پس پیاز داغشو زیاد کردی ؟ من کجا اون حرو.زاده رو شکنجه کردم ؟ هوم ؟
سانزو : ( فکش یکم درد گرفته بود و به روش نیاورد ) دستتو بکش
هاروکا : ( فک سانزو رو سفت تر گرفت ) دردت گرفته نه ؟ عاقبت ادم فروش همینه
سانزو : ( فکشو رد کرد ) یک کاری نکن که همین جا دعوامون بشه سر هیچ چیز
هاروکا : ( یقه لباس سانزو رو گرفت و کوبوند به زمین و یک صدای بلندی داد که اعضا کنجکاو شدن و اومدن بالا که ببین چی شده و دیدن هاروکا و سانزو مثل سگ و گربه به جون هم افتادن
کاکوچو : هی هی اروم ( سانزو رو گرفت )
ران : این بچه بازیا رو تموم کنین ( هاروکا رو گرفت )
هاروکا : اون اول شروع کرد ( با اعصبانیت )
سانزو : چرا دروغ میگی تو داشتی خفه میکردی ( با داد )
هاروکا : ( موهای سانزو رد گرفت ) کی نتونست دهنشو ببنده ؟ کی پیاز داغ داستان رو بیشتر کرد ؟
سانزو : ( موهای هاروکا گرفت ) موهامو ول کن
‌مایکی : بسه دیگه ( با داد ) چی شده عین سگ گربه افتادین جون هم ؟ چیشده سانزو ؟
سانزو : قربان هاروکا دعوا رو شروع کرد ( به هاروکا چشم غره رفت )
هاروکا : ولی دلیل دعوامون دهن لقی و دروغگویی تو بود ( با اعصبانیت )
مایکی : بهتره هر دوتاتون این بچه بازی رو تموم کنین و بگیرن بخوابین و گرنه باید برین توی حیاط بخوابین ( رفت بیرون ) هاروکا تو وسیله هاتو جمع کن برو خونه داداشت چون اگه بیشتر بمونی سانزو رو میکشی
هاروکا : ....
دیدگاه ها (۱۶)

سناریو : عشق پنهان منپارت : ۴۹هاروکا : ولی تقصیر من نبوده سا...

سناریو : عشق پنهان من پارت : ۵۰ هاروکا رسید خونه و رفت داخل ...

سناریو : عشق پنهان منپارت : ۴۷ هاروکا غذاشو سفارش داد که دید...

سناریو : عشق پنهان من پارت : ۴۶ هاروکا صبح از خواب بلند شد و...

فرشته کوچولو........پارت ۱۲

فرشته کوچولو.....پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط