سناریو : عشق پنهان من
سناریو : عشق پنهان من
پارت : ۴۷
هاروکا غذاشو سفارش داد که دید یک مرد جوان داره یک دختر و پسر هم سن و سال خودشه کتک میزنه کنجکاو شد و رفت که ببینه کین که دید جمعیت دورشون جمع شده و فهمید یک خبری هست سریع رفت جلو که جداشون کنه که دید تایجو با یوزاها و هاکای درگیر شد
هاروکا : تایجو ؟ ( با تعجب )
تایجو : اسم منو از کجا میدونی ؟ اصلا توکی هستی
هاروکا : ( موهای تایجو گرفت و سوار موتور کرد و گوشش رو گرفت ) من کسیم که قراره دهنتو سرویس کنه پفیوز و غذاشو اوردن و غذاشو در کمال ارامش خورد و داشت میرفت که یوزاها پرسید
یوزاها : تو کی هستی ؟ ( گوشه استین هاروکا رو گرفت )
هاروکا : ( دستشو گرفت ) من هاروکا
یوزاها : چه بلایی سرش میاری ؟
هاروکا : یک گوشمالی ریز بهش میدم نگران نباش و رفت سمت عمارت و وقتی امد داخل عمارت کاکوچو پرسید
کاکوچو : این کیه ؟
هاروکا : تو نمیشناسیش پس اگه اسمشم بگم بی فایدست ( رفت داخل اتاق )
کاکوچو : ( اومد داخل اتاق ) میخوای چیکارش کنی ؟
هاروکا : یک گوش مالی کوچیک بهش میدم
کاکوچو : خو چیکار کرده ؟
هاروکا : ( کاکوچو رو بیرون کرد ) بعدا میگم الان کار دارم
تایجو : ولم کن احمق ، اصلا به تو چه من چیکار میکنم ؟
هاروکا : ( رفت یک تفگ اورد ) احمق ؟ ( تک خنده ای کرد و تفنگو روی پیشونی تایجو هدف گرفت ) وقتی فرستادمت اون دنیا میفهمی کی احمقه
تایجو : ( تک خنده ) فکر کردی میتونی منو با تفنگ پلاستیکی بترسونی
هاروکا : ( یک تیر زد به ران تایجو ) نمیدونستم تفنگ پلاستیکیم میتونه شلیک کنه
تایجو : چیکار کردی احمققق ( از درد داد میکشید ) که سانزو اومد داخل اتاق
سانزو : این کیه هاروکا ؟ ( با تعجب )
هاروکا : بعدا میگم ( تایجو رو برد اتاق پایین برای یک گوشمالی کوچیک )
سانزو : زندش بزاریا ( از طبقه بالا داد زد گفت )
هاروکا : سعیمو میکنم و درو بست و .....
پارت : ۴۷
هاروکا غذاشو سفارش داد که دید یک مرد جوان داره یک دختر و پسر هم سن و سال خودشه کتک میزنه کنجکاو شد و رفت که ببینه کین که دید جمعیت دورشون جمع شده و فهمید یک خبری هست سریع رفت جلو که جداشون کنه که دید تایجو با یوزاها و هاکای درگیر شد
هاروکا : تایجو ؟ ( با تعجب )
تایجو : اسم منو از کجا میدونی ؟ اصلا توکی هستی
هاروکا : ( موهای تایجو گرفت و سوار موتور کرد و گوشش رو گرفت ) من کسیم که قراره دهنتو سرویس کنه پفیوز و غذاشو اوردن و غذاشو در کمال ارامش خورد و داشت میرفت که یوزاها پرسید
یوزاها : تو کی هستی ؟ ( گوشه استین هاروکا رو گرفت )
هاروکا : ( دستشو گرفت ) من هاروکا
یوزاها : چه بلایی سرش میاری ؟
هاروکا : یک گوشمالی ریز بهش میدم نگران نباش و رفت سمت عمارت و وقتی امد داخل عمارت کاکوچو پرسید
کاکوچو : این کیه ؟
هاروکا : تو نمیشناسیش پس اگه اسمشم بگم بی فایدست ( رفت داخل اتاق )
کاکوچو : ( اومد داخل اتاق ) میخوای چیکارش کنی ؟
هاروکا : یک گوش مالی کوچیک بهش میدم
کاکوچو : خو چیکار کرده ؟
هاروکا : ( کاکوچو رو بیرون کرد ) بعدا میگم الان کار دارم
تایجو : ولم کن احمق ، اصلا به تو چه من چیکار میکنم ؟
هاروکا : ( رفت یک تفگ اورد ) احمق ؟ ( تک خنده ای کرد و تفنگو روی پیشونی تایجو هدف گرفت ) وقتی فرستادمت اون دنیا میفهمی کی احمقه
تایجو : ( تک خنده ) فکر کردی میتونی منو با تفنگ پلاستیکی بترسونی
هاروکا : ( یک تیر زد به ران تایجو ) نمیدونستم تفنگ پلاستیکیم میتونه شلیک کنه
تایجو : چیکار کردی احمققق ( از درد داد میکشید ) که سانزو اومد داخل اتاق
سانزو : این کیه هاروکا ؟ ( با تعجب )
هاروکا : بعدا میگم ( تایجو رو برد اتاق پایین برای یک گوشمالی کوچیک )
سانزو : زندش بزاریا ( از طبقه بالا داد زد گفت )
هاروکا : سعیمو میکنم و درو بست و .....
- ۵.۷k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط