سناریو : عشق پنهان من
سناریو : عشق پنهان من
پارت : ۴۹
هاروکا : ولی تقصیر من نبوده
سانزو : همون که شنیدی برو بیرون میخوام بگیرم بخوابم
هاروکا : ( رفت وسیله هاشو جمع بکنه )
۳۰ دقیقه بعد
سانزو : هاروکا کمک نمیخوای وسیله هارو جابه جا کنی ؟
هاروکا : .... ( سکوت )
سانزو : الووو با توهم اسکلا ( با داد ) اصلا به درک میگیرم میخوابم
هاروکا : .... ( سکوت )
سانزو : ( یکم نگران شد ولی گرفت خوابید و صبح که بلند شده بود دید هاروکا رفته و همه وسایلش حتی کمدشم برده )
سر میز صبحونه
خدمتکار : بفرماید صبحانه اقای سانزو ( سانزو یکم دیر رسیده بود ولی بقیه بخاطرش صبحونه رو شروع نکرده بودن )
سانزو : ساعت چنده ؟
خدمتکار : ساعت ؟ ۸ صبحه اقا
سانزو : میگم کی به هاروکا کمک کرده وسیله های سنگین رو ببره ؟
مایکی : مگه تو کمکش نکردی ؟ ( رو کرد به سانزو )
سانزو : خوب چون دعوا کرده بودیم جواب رو نمیداد منم گرفتم خوابیدم
مایکی : کی کمکش کرده پس وسیله های سنگین رو ببره ؟ ( از همه پرسید )
همه اعضا : ..... ( سکوت )
مایکی : پس اقای سانزو شما بدرد چه میخورین ؟ فقط بی مصرفی ؟
ران : اقای مایکی کاملا باهاتون موافقم سانزو یک ادم بی مصرفه
ریندو : ( با دستش چند بار محکم زد به ران ) خفه شو الان مایکی میرینه بهت ( اروم )
مایکی : من از شما نظر خواستم ؟
ران : ببخشید ( اروم )
مایکی : به هر حال دیگه گذشته ها گذشته صبحانتون رو بخورین که خیلی کار داریم پسرا
همه اعضا : ( شروع کردن به غذا خوردن )
بعد صبحانه ( ساعت ۹ )
گوشی مایکی زنگ خورد و مایکی دید هاروکاست
مایکی : ( جواب داد ) بله ؟
هاروکا : خوب هستین میگم اگه بیدار هستین من بیام دستبندم رو بگیرم و برم پی کارم
مایکی : خودم برات میارم خونتون ، پیش داداشتی دیگه ؟ راستی وسیله هاتون رو خودتون تنهایی بردین ؟
هاروکا : نه من خونه اجاره کردم خودتون که میدونین نمیتون مبا کسی کنار بیام ، اره خودم بردم سبک بودن
مایکی : باشه ، ادرست رو برام بفرست بیارم برات
سانزو : ( افتاده بود دنبال ران ) بگیرمت پارت میکنم تخم سگگگ ( با داد و اعصبانیت )
هاروکا : نمیخواد اینجورم که صدا میاد بیدارین ( تک خنده ای کرد ) خودم الان میام برمیدارم میرم فعلا
مایکی : باشه ، خدافظ ( قطع کرد و اومد دست ران و سانزو رو گرفت و داشت میچرخوند )
سانزو : اقا غلط کردم دستمو ول کنین درد داره
ران : قربان سانزو راست میکگه درد داره لطفا دستمون رو ول کنین
مایکی : ( دستشون رو ول کرد ) بار اخرتون باشه ابروریزی میکنین
ران و سانزو : چشم قربان و داشتن میرفتن اتاقشون که صدای زنگ عمارت امد
اعضا : ( سریع اسلحه هاشون رو امده کردن )
مایکی : اسلحه هاتون رو رو بزارید سر جاش هاروکاست اموده دستبندشو بگیره
سانزو : این چرا باز برگشت ؟
مایکی : ..... ( جوابی نداد و درو باز کرد )
هاروکا : سلام من برم بردارم میرم ( با لبخند )
مایکی : باشه ( از جولو در رفت کنار ) بیا برو
هاروکا : مرسی و رفت بالا و دستبندشو برداشت و داشت بر میگشت که بره
سانزو : نکنه دلتنگ شده بودی ؟ ( با خنده و غرور )
هاروکا : ( رفت جلو سانزو ) چی گفتی ؟
سانزو : ( انگشت اشاره شو چند بار زد تو پیشونی هاروکا و با غرور گفت ) گفتم دلتنگ من شدی بودی ؟
هاروکا : ( یک چاقو از روی میز ناهار خوری برداشت و دست سانزو رو چسبودن به میز و چاقو رو کرد تو دستش و با خنده و غرور گفت ) اره دلتنگ عذاب دادنت شده بودم
سانزو : چیکار کردییی ( با اعصبانیت و داد )
ران : حقت بود
مایکی : ( دست هاروکا رو گرفت و برد جلو در ) بیا برو دیگه
سانزو : ( میخواست بیاد جلو هاروکا که مایکی یکی زد تو شکمش و بخش زمین شد )
مایکی : خدافظ
هاروکا : ( یکم تعجب کرد ) اقای مایکی یکم زیاد روی نکردین ؟
مایکی : میخوای میتونم ولتون کنم همو بکشین ، بکنم ؟
هاروکا : نه
مایکی : پس خدافظ ( درو بست )
هاروکا : خدافظ و سوار موتور شد و رفت سمت خونش مایکی هم رفت توی اتاقش و کوکو داشت زخم سانزو رو پانسمان میکرد .....
راستی اس دو رو یکی درخواست کرده بود من پیداش نکردم بزارم الان پیداش کردم ببخشید
پارت : ۴۹
هاروکا : ولی تقصیر من نبوده
سانزو : همون که شنیدی برو بیرون میخوام بگیرم بخوابم
هاروکا : ( رفت وسیله هاشو جمع بکنه )
۳۰ دقیقه بعد
سانزو : هاروکا کمک نمیخوای وسیله هارو جابه جا کنی ؟
هاروکا : .... ( سکوت )
سانزو : الووو با توهم اسکلا ( با داد ) اصلا به درک میگیرم میخوابم
هاروکا : .... ( سکوت )
سانزو : ( یکم نگران شد ولی گرفت خوابید و صبح که بلند شده بود دید هاروکا رفته و همه وسایلش حتی کمدشم برده )
سر میز صبحونه
خدمتکار : بفرماید صبحانه اقای سانزو ( سانزو یکم دیر رسیده بود ولی بقیه بخاطرش صبحونه رو شروع نکرده بودن )
سانزو : ساعت چنده ؟
خدمتکار : ساعت ؟ ۸ صبحه اقا
سانزو : میگم کی به هاروکا کمک کرده وسیله های سنگین رو ببره ؟
مایکی : مگه تو کمکش نکردی ؟ ( رو کرد به سانزو )
سانزو : خوب چون دعوا کرده بودیم جواب رو نمیداد منم گرفتم خوابیدم
مایکی : کی کمکش کرده پس وسیله های سنگین رو ببره ؟ ( از همه پرسید )
همه اعضا : ..... ( سکوت )
مایکی : پس اقای سانزو شما بدرد چه میخورین ؟ فقط بی مصرفی ؟
ران : اقای مایکی کاملا باهاتون موافقم سانزو یک ادم بی مصرفه
ریندو : ( با دستش چند بار محکم زد به ران ) خفه شو الان مایکی میرینه بهت ( اروم )
مایکی : من از شما نظر خواستم ؟
ران : ببخشید ( اروم )
مایکی : به هر حال دیگه گذشته ها گذشته صبحانتون رو بخورین که خیلی کار داریم پسرا
همه اعضا : ( شروع کردن به غذا خوردن )
بعد صبحانه ( ساعت ۹ )
گوشی مایکی زنگ خورد و مایکی دید هاروکاست
مایکی : ( جواب داد ) بله ؟
هاروکا : خوب هستین میگم اگه بیدار هستین من بیام دستبندم رو بگیرم و برم پی کارم
مایکی : خودم برات میارم خونتون ، پیش داداشتی دیگه ؟ راستی وسیله هاتون رو خودتون تنهایی بردین ؟
هاروکا : نه من خونه اجاره کردم خودتون که میدونین نمیتون مبا کسی کنار بیام ، اره خودم بردم سبک بودن
مایکی : باشه ، ادرست رو برام بفرست بیارم برات
سانزو : ( افتاده بود دنبال ران ) بگیرمت پارت میکنم تخم سگگگ ( با داد و اعصبانیت )
هاروکا : نمیخواد اینجورم که صدا میاد بیدارین ( تک خنده ای کرد ) خودم الان میام برمیدارم میرم فعلا
مایکی : باشه ، خدافظ ( قطع کرد و اومد دست ران و سانزو رو گرفت و داشت میچرخوند )
سانزو : اقا غلط کردم دستمو ول کنین درد داره
ران : قربان سانزو راست میکگه درد داره لطفا دستمون رو ول کنین
مایکی : ( دستشون رو ول کرد ) بار اخرتون باشه ابروریزی میکنین
ران و سانزو : چشم قربان و داشتن میرفتن اتاقشون که صدای زنگ عمارت امد
اعضا : ( سریع اسلحه هاشون رو امده کردن )
مایکی : اسلحه هاتون رو رو بزارید سر جاش هاروکاست اموده دستبندشو بگیره
سانزو : این چرا باز برگشت ؟
مایکی : ..... ( جوابی نداد و درو باز کرد )
هاروکا : سلام من برم بردارم میرم ( با لبخند )
مایکی : باشه ( از جولو در رفت کنار ) بیا برو
هاروکا : مرسی و رفت بالا و دستبندشو برداشت و داشت بر میگشت که بره
سانزو : نکنه دلتنگ شده بودی ؟ ( با خنده و غرور )
هاروکا : ( رفت جلو سانزو ) چی گفتی ؟
سانزو : ( انگشت اشاره شو چند بار زد تو پیشونی هاروکا و با غرور گفت ) گفتم دلتنگ من شدی بودی ؟
هاروکا : ( یک چاقو از روی میز ناهار خوری برداشت و دست سانزو رو چسبودن به میز و چاقو رو کرد تو دستش و با خنده و غرور گفت ) اره دلتنگ عذاب دادنت شده بودم
سانزو : چیکار کردییی ( با اعصبانیت و داد )
ران : حقت بود
مایکی : ( دست هاروکا رو گرفت و برد جلو در ) بیا برو دیگه
سانزو : ( میخواست بیاد جلو هاروکا که مایکی یکی زد تو شکمش و بخش زمین شد )
مایکی : خدافظ
هاروکا : ( یکم تعجب کرد ) اقای مایکی یکم زیاد روی نکردین ؟
مایکی : میخوای میتونم ولتون کنم همو بکشین ، بکنم ؟
هاروکا : نه
مایکی : پس خدافظ ( درو بست )
هاروکا : خدافظ و سوار موتور شد و رفت سمت خونش مایکی هم رفت توی اتاقش و کوکو داشت زخم سانزو رو پانسمان میکرد .....
راستی اس دو رو یکی درخواست کرده بود من پیداش نکردم بزارم الان پیداش کردم ببخشید
- ۶.۰k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط