{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵ ( آخر )

پارت ۵ ( آخر )

من ازش نفرت گرفتم

دیگه نمیخواستم ببینمش.

ندیدمش .

ندیدمش.

ندیدمش.

تا یهو بعد یک سال دیدمش.

اومد پیشم و گفت :کجا بودی چرا جواب تلفنمو نمیدی چرا ولم کردی حان جواب بده.

گفتم تو به من خیانت کردی رفتی با اون دختره.

گفت : نه اینطور نی اون دختر خالمه منو دوس داره ولي من باهاش نرفتم تو رابطه اون روز اومد به زور مستم کرد و ازم سو استفاده کرد .

من ازش تو این یه سال شکایت کردم و نابودش کردم.

گفتم : منو ببخش من قضاوتت کردم.

گفت : نه اشکال نداره ولی دیگه نرو.

گفتم باشه و دوباره با هم آشتی کردیم.

چند ماه بعد عروسی کردیم و حدود ۲ سال بعد بچه دار شدیم.

من الان خیلی خوشبختم.

یورون هم روز به روز جذاب تر میشه🤪

پایان رمان عشق و نفرت
دیدگاه ها (۴)

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

پارت ۴.امروز از سر کار رفتم دم خونه ی یورون.ات:یورون در رو ب...

پارت ۳یورون هر روز بیشتر به دلم می‌نشست.من افکار پلیدی داشتم...

بچها من اینجوری با نیما آشنا شدم تو شاد ویدیو هاشو می‌دیدم ف...

پارت ۳ 🖤بعد از اینکه جیمین منو از اونجا بیرون آورد، تمام راه...

پارت پانزده ویو لونا یونگی به من خیانت کرد خیلی حالم بد بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط