"شبخاص"
"شبخاص"
'پارت بیستم'
P²⁰
وقتی شنید که شماره اون رو برای ورود به اتاق دکتر خواندن یه لحظه انگار بین حرفاشون لبخندش کمرنگ شد.
«کی انقدر زود گذشت که برم تو اتاق دکتر؟»
این فکر ا.ت بود اما همون لحظه وقتی همزمان با اون فلیکس هم متوجه شد که ا.ت باید بره،وقتی جفتشون سرشونو از بالا که رو به مانیتور پخش شماره بیماران بود گرفتند و هردو ناخواسته به هم نگاه کردند انگار... انگار یه لحظه هردو ته دلشون یه برگ از درخت امیدشون برای ارتباط گرفتن هم کم شد.
فلیکس نگاهش روی چشمای تیلهای دختر مقابلش بود،دوست نداشت الان که تازه داره بیشتر درمورد مسائل کوچیک و بزرگ با ا.ت حرف میزنه تا کمی بهش نزدیک بشه ا.ت بره. در واقع شاید حس درستترش این بود که میترسید!؟
آره میترسید.
میترسید از اینکه ا.ت بره و وقتی برگرده نتونه مثل قبل که همین الان به حساب میاومد راحت صحبت کنه.
-فکر کنم باید بریـ,
+فکر کنم باید برمـ,!
فلیکس اول آروم گفت اما همون لحظه ا.ت هم همینو تکرار کرد که باعث شد هردو از این هماهنگی یهویی کمی متعجب و شوکه بشن.
ناخواسته سر ا.ت کمی عقب رفت و مردمک سیاهش وقتی هنوزم به چشمای پسر مقابلش قفل بود لرزید.
چند ثانیه کوتاه...چند ثانیه کوتاه بینشون با سکوتی گذشت که هیچ کدومشون دلیلشو نفهمیدن.
فلیکس با اون هماهنگی بدون هماهنگی از قبل همراه چشمایی که کمی گشاد شده بود به چشمای ا.ت خیره بود،لباش کمی از هم فاصله گرفت تا چیزی بگه اما انگار کلمات توی گلویش و بین افکاری که با دیدن دختر به سرش هجوم میآوردن گم شده بودن.
شایدم بخاطر نگاه عمیق ا.ت به چشماش بود که کمی گوشهایش بین موهاش سرخ شد و حس خجالتی یهویی توی وجودش ریشه و بعد شروع به رشد کرد. توی دلش با حس داغی گوش هایش،هزار بار خدا رو شکر کرد که موهاش بلنده و اون تار های بلوند حداقل الان به کمکش اومده بودند و نشون نمیداند چقدر برای همین نگاه کوتاه دستپاچه شده.
با خندهای که انگار معذب بود گفت:خیلی هماهنگ بود.
-آره.
تقریبا همون خنده بهش برگشت،اما نگاه دختر مقابلش با دیدن خنده فلیکس با خجالت ازش دزدیده شد.
وایسا...الان چیدید؟!
گونههای سفید اون دختر داشتند رنگ میگرفتند؟ اونم بخاطر این هماهنگی یهویی؟!یا بخاطر اون نگاه خیرهای که چشمای فلیکس رو زیر عمق خودش قفل کرده بود؟!
همین که دید ا.ت با خجالت نگاهشو همراه خندهای ازش دزدید،تپش قلبی که تا دو دقیقه پیش بخاطر اون نگاه کوتاه اما عمیق بالا و پایین میشد الان نامنظمتر و محکمتر میکوبید!
ا.ت انگار خودش هم فهمیده بود ناخواسته کمی طولانیتر به فلیکس خیره شده و همین باعث شد گونههاش گل بندازه.
خیلی یهویی و طولانی،بدون هیچ حرفی به پسر مقابلش خیره شده بود. با خودش فکر کرد:«وای لعنتی مگه تاحالا آدم ندیدی که اینجوری به چشمای پسره خیره شدی؟! معلومه پسره معذب میشه!»
توی ذهنش داشت خودش رو بخاطر اینکه توی چشمای فلیکس غرق شده سرزنش میکرد،بدوناینکه حواسش به این باشه که فلیکس هنوزم چشماش قفل اونه!
آره شاید فلیکس از اون عمق یهویی نگاهش کمی خجالت کشیده بود اما نمیتونست نگاهشو از روی نیمرخ دختر کنارش که با خجالت گونههاش صورتی شده بود و داشت به پایین نگاه میکرد بگیره!
چهره خجالت زده دختر یکم زیادی براش کیوت بود،برای همین خواسته یا ناخواسته تا جایی صورت زیبای دختر رو دید زد. تا اینکه بالاخره یه صدایی که از طرف دیگه ای اومد باعث شد هول شده سرشو سریع بچرخونه به طرف دیگه ای.
_Soki.
-ادامهاش پست بعد.😼
#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
'پارت بیستم'
P²⁰
وقتی شنید که شماره اون رو برای ورود به اتاق دکتر خواندن یه لحظه انگار بین حرفاشون لبخندش کمرنگ شد.
«کی انقدر زود گذشت که برم تو اتاق دکتر؟»
این فکر ا.ت بود اما همون لحظه وقتی همزمان با اون فلیکس هم متوجه شد که ا.ت باید بره،وقتی جفتشون سرشونو از بالا که رو به مانیتور پخش شماره بیماران بود گرفتند و هردو ناخواسته به هم نگاه کردند انگار... انگار یه لحظه هردو ته دلشون یه برگ از درخت امیدشون برای ارتباط گرفتن هم کم شد.
فلیکس نگاهش روی چشمای تیلهای دختر مقابلش بود،دوست نداشت الان که تازه داره بیشتر درمورد مسائل کوچیک و بزرگ با ا.ت حرف میزنه تا کمی بهش نزدیک بشه ا.ت بره. در واقع شاید حس درستترش این بود که میترسید!؟
آره میترسید.
میترسید از اینکه ا.ت بره و وقتی برگرده نتونه مثل قبل که همین الان به حساب میاومد راحت صحبت کنه.
-فکر کنم باید بریـ,
+فکر کنم باید برمـ,!
فلیکس اول آروم گفت اما همون لحظه ا.ت هم همینو تکرار کرد که باعث شد هردو از این هماهنگی یهویی کمی متعجب و شوکه بشن.
ناخواسته سر ا.ت کمی عقب رفت و مردمک سیاهش وقتی هنوزم به چشمای پسر مقابلش قفل بود لرزید.
چند ثانیه کوتاه...چند ثانیه کوتاه بینشون با سکوتی گذشت که هیچ کدومشون دلیلشو نفهمیدن.
فلیکس با اون هماهنگی بدون هماهنگی از قبل همراه چشمایی که کمی گشاد شده بود به چشمای ا.ت خیره بود،لباش کمی از هم فاصله گرفت تا چیزی بگه اما انگار کلمات توی گلویش و بین افکاری که با دیدن دختر به سرش هجوم میآوردن گم شده بودن.
شایدم بخاطر نگاه عمیق ا.ت به چشماش بود که کمی گوشهایش بین موهاش سرخ شد و حس خجالتی یهویی توی وجودش ریشه و بعد شروع به رشد کرد. توی دلش با حس داغی گوش هایش،هزار بار خدا رو شکر کرد که موهاش بلنده و اون تار های بلوند حداقل الان به کمکش اومده بودند و نشون نمیداند چقدر برای همین نگاه کوتاه دستپاچه شده.
با خندهای که انگار معذب بود گفت:خیلی هماهنگ بود.
-آره.
تقریبا همون خنده بهش برگشت،اما نگاه دختر مقابلش با دیدن خنده فلیکس با خجالت ازش دزدیده شد.
وایسا...الان چیدید؟!
گونههای سفید اون دختر داشتند رنگ میگرفتند؟ اونم بخاطر این هماهنگی یهویی؟!یا بخاطر اون نگاه خیرهای که چشمای فلیکس رو زیر عمق خودش قفل کرده بود؟!
همین که دید ا.ت با خجالت نگاهشو همراه خندهای ازش دزدید،تپش قلبی که تا دو دقیقه پیش بخاطر اون نگاه کوتاه اما عمیق بالا و پایین میشد الان نامنظمتر و محکمتر میکوبید!
ا.ت انگار خودش هم فهمیده بود ناخواسته کمی طولانیتر به فلیکس خیره شده و همین باعث شد گونههاش گل بندازه.
خیلی یهویی و طولانی،بدون هیچ حرفی به پسر مقابلش خیره شده بود. با خودش فکر کرد:«وای لعنتی مگه تاحالا آدم ندیدی که اینجوری به چشمای پسره خیره شدی؟! معلومه پسره معذب میشه!»
توی ذهنش داشت خودش رو بخاطر اینکه توی چشمای فلیکس غرق شده سرزنش میکرد،بدوناینکه حواسش به این باشه که فلیکس هنوزم چشماش قفل اونه!
آره شاید فلیکس از اون عمق یهویی نگاهش کمی خجالت کشیده بود اما نمیتونست نگاهشو از روی نیمرخ دختر کنارش که با خجالت گونههاش صورتی شده بود و داشت به پایین نگاه میکرد بگیره!
چهره خجالت زده دختر یکم زیادی براش کیوت بود،برای همین خواسته یا ناخواسته تا جایی صورت زیبای دختر رو دید زد. تا اینکه بالاخره یه صدایی که از طرف دیگه ای اومد باعث شد هول شده سرشو سریع بچرخونه به طرف دیگه ای.
_Soki.
-ادامهاش پست بعد.😼
#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استریکیدز #فیک #کیپاپ
- ۱.۵k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط