{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شب

پارت بیست‌و ششم | آسمانِ شب

هواپیما در سکوت آرامی پیش می‌رفت.

چراغ‌های کابین کم شده بود و بیشتر مسافرها خواب بودند.

رُزا زودتر از بقیه چشم باز کرد.

چند لحظه گیج به اطراف نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت وضعیت بقیه رو بررسی کنه.

اول چشمش افتاد به لیام.

ـ این یکی که کلاً از دنیا بی‌خبره...

لبخندی زد و نگاهش رو چرخوند.

میچا هم خواب بود؛ اما این بار سرش روی شونه‌ی جی‌هان افتاده بود و جی‌هان هم خوابش برده بود.

رُزا خواست چیزی بگه که چشمش به لارا افتاد.

چند ثانیه مات موند.

لارا تقریباً کامل توی آغوش جونگ‌کوک خوابیده بود؛ سرش روی سینه‌ی اون و دستش آروم کنار لباسش قرار گرفته بود.

جونگ‌کوک هم در خواب، بدون اینکه متوجه چیزی باشه، یک دستش رو دور لارا نگه داشته بود.

رُزا لبش رو گاز گرفت تا خنده‌ش بلند نشه.

ـ وای لارا...

همون لحظه صدای مهماندار از بلندگو پخش شد:

ـ مسافران عزیز، لطفاً برای صرف شام آماده باشید. حدوداً تا فردا صبح به مقصد می‌رسیم.

رُزا تصمیم گرفت بقیه رو بیدار کنه.

اول آروم شونه‌ی میچا رو تکون داد.

ـ میچا... بیدار شو.

میچا با صدای خواب‌آلود گفت:

ـ چی شده؟

ـ شام می‌دن.

چشم‌های میچا باز شد.

نگاهش اول روی جی‌هان افتاد، بعد تازه متوجه شد کجا خوابش برده.

سریع خودش رو جمع کرد.

ـ وای...

رُزا با خنده گفت:

ـ چیزی ندیدم!

ـ ساکت شو!

هر دو آروم خندیدن.

بعد رفتن سراغ جی‌هان و جونگ‌کوک.

جی‌هان رو که بیدار کردن، نگاهی به ساعت انداخت.

ـ چه قدر خوابیدیم؟

ـ چند ساعت.

بعد آروم به سمت جونگ‌کوک رفت.

ـ جونگ‌کوک.

جوابی نیومد.

میچا هم اضافه کرد:

ـ کوک، بیدار شو.

جونگ‌کوک کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.

بعد نگاهش پایین افتاد.

لارا هنوز عمیق خوابیده بود؛ صورتش آرام بود و بدون اینکه بدونه، خودش رو بیشتر به جونگ‌کوک نزدیک کرده بود.

جونگ‌کوک لحظه‌ای ساکت موند.

رُزا از دور به میچا نگاه کرد.

میچا لبخندش رو پنهان کرد.

جونگ‌کوک خیلی آرام گفت:

ـ بیدارش نکنین.

جی‌هان ابروش رو بالا انداخت.

ـ چرا؟

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به لارا انداخت.

ـ خوابش راحته.

و دوباره به پشتی صندلی تکیه داد.

اما این بار، نگاهش برای چند لحظه بیشتر از معمول روی صورت آرام لارا موند.

انگار خودش هم از این صحنه چندان ناراضی نبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب چطور بوددد؟
شرطا برای پارت بعد زود برسونید که زود پارت بزارم دیگهه
کامنت: ۱۴
لایک: ۱۴
دیدگاه ها (۴)

پارت بیست‌ و پنجم | خاطرههواپیما مدت‌ها بود از زمین فاصله گر...

پارت بیست‌ و چهارم | پروازبالاخره به فرودگاه رسیدیم.بعد از ت...

بیستم | مسافرت یهویی؟. پارک لارابعد از برگشتن از بالکن، دوبا...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط