CHAPTER MY LITTLE DEER
CHAPTER 1۴ ☆MY LITTLE DEER☆
با سر درد خیلی بدی بیدار شدم. به دور و اطرافم نگاه کردم و دیدم که توی یه اتاق خیلی بزرگ و خوشگلم. خواستم از روی تخت بلند بشم اما دیدم که دستم رو با دستبند به تاج تخت بستن. خیلی ترسیدم و میخواستم جیغ بزنم و درخواست کمک بکنم اما ناگهان در اتاق باز شد. وقتی سرم رو برگردوندم و مرد پشت سرم رو دیدم قلبم ریخت. سانزو بود. اما موهاش رو رنگ کرده بود. واییی خیلی دلم برای زخم هاش تنگ شده بود. اما وقتی که به چشم هاش نگاه کردم ریدم تو خودم. چشم هاش خیلی سرد بود. انگار داشتم به دوتا گوی یخ نگاه میکردم. و اون دوتا گوی یخ حتی نمیخوان من رو ببینن
مین روی لبه تخت میشینه و میگه:من رو اینجوری نگاه نکن.
سانزو چند قدم بهش نزدیکتر میشه و میگه:چجوری؟
گونه های مین از صدای سانزو سرخ میشه. صداش خیلی بم تر شده بود و قدش هم خیلی بلندتر شده بود.
مین:بزرگ شدیا. برای خودت مردی شدی.
سانزو:ولی تو هنوز همون بچه کله شقی.
مین با اخم به دور نگاه میکنه که سانزو جلوش زانو میزنه. با انگشت شست و اشاره چونه مین رو میگیره و به سمت خودش میکنه:نگاهت رو ازم ندزد. نه دوباره.
لمسش برخلاف چشماش و رفتارش خیلی گرم و صمیمی بود. مین موهای سانزو رو نوازش میکنه و سانزو سرش رو روی پای مین میزاره.
سانزو: دلم برات خیلی تنگ شده بود.
مین کمی لبخند میزنه و میگه:من هم همینطور...سانزو...بچه هامون کجان؟
سانزو: نانسی و جان؟ حالشون خوبه. پیش اما هستن. مایکی بهم گفت بیام بهت سر بزنم.
مین:پس اونا هم اینجان؟
سانزو جواب سوال مین رو نداد و چیز دیگه ای گفت:چرا ولم کردی؟ نمیدونستی که چقدر دوستت دارم؟چقدر بهت نیاز دارم؟مین چرا نمیخوای بفهمی که تو همه چیز منی؟چرا نمیخوای بفهمی که تو رو بیشتر هوایی که تنفس میکنم نیاز دارم؟
مین ساکت میمونه. به جاش یک بوسه آروم عاشقانه روی لب های سانزو میزاره
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
خیلییی از این پارتم راضی بودم خیلی خوب بود💁🏻♀️🎀
با سر درد خیلی بدی بیدار شدم. به دور و اطرافم نگاه کردم و دیدم که توی یه اتاق خیلی بزرگ و خوشگلم. خواستم از روی تخت بلند بشم اما دیدم که دستم رو با دستبند به تاج تخت بستن. خیلی ترسیدم و میخواستم جیغ بزنم و درخواست کمک بکنم اما ناگهان در اتاق باز شد. وقتی سرم رو برگردوندم و مرد پشت سرم رو دیدم قلبم ریخت. سانزو بود. اما موهاش رو رنگ کرده بود. واییی خیلی دلم برای زخم هاش تنگ شده بود. اما وقتی که به چشم هاش نگاه کردم ریدم تو خودم. چشم هاش خیلی سرد بود. انگار داشتم به دوتا گوی یخ نگاه میکردم. و اون دوتا گوی یخ حتی نمیخوان من رو ببینن
مین روی لبه تخت میشینه و میگه:من رو اینجوری نگاه نکن.
سانزو چند قدم بهش نزدیکتر میشه و میگه:چجوری؟
گونه های مین از صدای سانزو سرخ میشه. صداش خیلی بم تر شده بود و قدش هم خیلی بلندتر شده بود.
مین:بزرگ شدیا. برای خودت مردی شدی.
سانزو:ولی تو هنوز همون بچه کله شقی.
مین با اخم به دور نگاه میکنه که سانزو جلوش زانو میزنه. با انگشت شست و اشاره چونه مین رو میگیره و به سمت خودش میکنه:نگاهت رو ازم ندزد. نه دوباره.
لمسش برخلاف چشماش و رفتارش خیلی گرم و صمیمی بود. مین موهای سانزو رو نوازش میکنه و سانزو سرش رو روی پای مین میزاره.
سانزو: دلم برات خیلی تنگ شده بود.
مین کمی لبخند میزنه و میگه:من هم همینطور...سانزو...بچه هامون کجان؟
سانزو: نانسی و جان؟ حالشون خوبه. پیش اما هستن. مایکی بهم گفت بیام بهت سر بزنم.
مین:پس اونا هم اینجان؟
سانزو جواب سوال مین رو نداد و چیز دیگه ای گفت:چرا ولم کردی؟ نمیدونستی که چقدر دوستت دارم؟چقدر بهت نیاز دارم؟مین چرا نمیخوای بفهمی که تو همه چیز منی؟چرا نمیخوای بفهمی که تو رو بیشتر هوایی که تنفس میکنم نیاز دارم؟
مین ساکت میمونه. به جاش یک بوسه آروم عاشقانه روی لب های سانزو میزاره
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
خیلییی از این پارتم راضی بودم خیلی خوب بود💁🏻♀️🎀
- ۱۶۷
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط