CHAPTER MY LITTLE DEER
CHAPTER 1۶ ☆MY LITTLE DEER☆
با سانزو رفتیم طبقه پایین و کلی آدم دیدم. وقتی چشمم بهشون خورد قلبم یه جوری شد.شینچیرو،اما،ایزانا،مانجیرو،ران،ریندو،کوکونوی و تاکئومی. همه اونجا بودن و داشتن به من نگاه میکردن. که چشمم به نانسی و جان افتاد و سریع اومدن بغلم
نانسی و جان:ماماننن
محکم بغلشون کردم و گفتم:حالتون خوبه؟
نانسی:اره حالمون خوبه.
که یک خدمتکاری اونا رو برد تو یه اتاقی که ما راحت باشیم
مایکی:نمیخوای چیزی بگی؟
وقتی مایکی رو دیدم خیلی ناراحت شدم. خیلی شکسته بود. چشم هاش از قبل بی روح تر شده بود و موهاش رو سفید کرده بود.
مین:چی بگم؟
ایزانا: اینکه چرا بیخبر مارو گذاشتی و رفتی
خوبه حداقل ایزانا مثل قبل بود.
مین:فکر میکردم که مافیاتون اونقدر قوی باشه که بتونه همه چیز رو بفهمه
شینچیرو:پس هنوزم زبونت درازه
خواستم چیزی بگم که چشمم به اما افتاد. خیلی خوشحالم که اینجا بود. اما آروم اومد سمتم و من محکم بغلش کردم. خیلی دلم براش تنگ شده بود.
وقتی از هم جدا شدیم رو به مایکی گفتم:چرا بعد این همه اومدی دنبالم؟ خودتون خیلی خوب میدونستید که چرا رفتم.
که ناگهان چشمم خورد به ران و ریندو. توی چشماشون یه چیزی بود که اصلا قابل تشخیص نبود. خشم؟غم؟حسرت؟هر سه تاشون؟ هرچی بود از نگاهشون خوشم نمیومد. آخرین بار که دیدمشون سک.س کرده بودیم
مایکی:از این به بعد اینجا میمونی.
کمی اخم میکنم و میگم:تو داری برای من تصمیم میگیری؟نه من نمیتونم اینجا بمونم. من برای خودم توی امریکا زندگی ای دست و پا کردم و نمیتونم خیلی راحت به خاطر حرف های جنابعالی بندازمش دور
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اینم پارت آخر برای امروز. جبران این همه پارت ندادن🐥🎀
با سانزو رفتیم طبقه پایین و کلی آدم دیدم. وقتی چشمم بهشون خورد قلبم یه جوری شد.شینچیرو،اما،ایزانا،مانجیرو،ران،ریندو،کوکونوی و تاکئومی. همه اونجا بودن و داشتن به من نگاه میکردن. که چشمم به نانسی و جان افتاد و سریع اومدن بغلم
نانسی و جان:ماماننن
محکم بغلشون کردم و گفتم:حالتون خوبه؟
نانسی:اره حالمون خوبه.
که یک خدمتکاری اونا رو برد تو یه اتاقی که ما راحت باشیم
مایکی:نمیخوای چیزی بگی؟
وقتی مایکی رو دیدم خیلی ناراحت شدم. خیلی شکسته بود. چشم هاش از قبل بی روح تر شده بود و موهاش رو سفید کرده بود.
مین:چی بگم؟
ایزانا: اینکه چرا بیخبر مارو گذاشتی و رفتی
خوبه حداقل ایزانا مثل قبل بود.
مین:فکر میکردم که مافیاتون اونقدر قوی باشه که بتونه همه چیز رو بفهمه
شینچیرو:پس هنوزم زبونت درازه
خواستم چیزی بگم که چشمم به اما افتاد. خیلی خوشحالم که اینجا بود. اما آروم اومد سمتم و من محکم بغلش کردم. خیلی دلم براش تنگ شده بود.
وقتی از هم جدا شدیم رو به مایکی گفتم:چرا بعد این همه اومدی دنبالم؟ خودتون خیلی خوب میدونستید که چرا رفتم.
که ناگهان چشمم خورد به ران و ریندو. توی چشماشون یه چیزی بود که اصلا قابل تشخیص نبود. خشم؟غم؟حسرت؟هر سه تاشون؟ هرچی بود از نگاهشون خوشم نمیومد. آخرین بار که دیدمشون سک.س کرده بودیم
مایکی:از این به بعد اینجا میمونی.
کمی اخم میکنم و میگم:تو داری برای من تصمیم میگیری؟نه من نمیتونم اینجا بمونم. من برای خودم توی امریکا زندگی ای دست و پا کردم و نمیتونم خیلی راحت به خاطر حرف های جنابعالی بندازمش دور
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اینم پارت آخر برای امروز. جبران این همه پارت ندادن🐥🎀
- ۱۵۸
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط