ساکورا : چطور؟
ساکورا : چطور؟
میزوکی:هیچی
ساکورا: جواب رو بده
میزوکی :داییم بهم گفته بود یه برادر دو قلو باهام دارم گفتم شاید تو باشی
ساکورا :هااا تو داییت؟ داداشت؟
میزوکی : آره
سکورا توی ذهنش : نمیفهمم یعنی چی؟
که یهو جلو نون وایی وایمیستن
نون وا: تنورم خراب شده میتونین یکم کنین
سو: حتما
نیری : چشم
میزوکی:ها؟ این دیگه چه وعضشه اومدیم دعوا یا نوکری؟
بقیه شروع به کار کردن میکنن
میزوکی :با شمام ها
هیراگی: بجای زر زر کردن برو از کوچه بقلی ابزار بیار و تو ساکورا برو از همون کوچه بقلی رنگ بیار
ساکورا و میزوکی: ها چرا من؟
هیراگی : برین
میزوکی: بهتر از کار کردنه حد اقل
ساکورا :پوف
سو : اونها خیلی بهم میان ها
نیری: بله سو سان
ساکورا و میزوکی در حال رفتنن
ساکورا دست چپشو میزاره روی گردنشو میگه: منظور اون موقعتو نفهمیدم
میزوکی با یه خنده کم و آروم: من وقتی به دنیا اومدم مامانم در اثر بیماری ۲ روز بعدش مرد بابام هم منو بخاطر اینکه فکر میکرد بخاطر منه منو سپرد به داییمو رفت داییمم منو دوست نداشت ولی تا ۳ سال برگم کرد بعد داییم بهم گفت که من یه برادر دو قلو هم داشتم که دزدیدنش و بعد منو پرورشگاه بزرگ شدم یه بار منو به فرزندی گرفتن ولی بعدش منو ول کردن با یکم پول با پولش خونه گرفتم و از ۱۰ سالگی تنها زندگی کردم
و فکر کردم شاید تو داداشم باشی
ساکورا:...
میزوکی: ولی خب چرا من دارم اینا رو به تو میگم ، فراموشش کن
ساکورا توی ذهنش: یعنی یعنی اونم مثل من تنها بزرگ شده؟ منو در میکنه؟
که یهو یهسری اراذل از پشتشون میاد
ساکورا پشتش رو نگاه میکنه
ساکورا : چیی؟
میزوکی هم سرش رو بر میگردونه
یکی از اراذل:هی دختر کوچولو چندش
میزوکی :با یه نیشخند نگاش میکنه
اراذل : میدونی اون دختر کی بود؟
بابای اون دختر به من بدهکاره
حق نداشتی اینکارو کنی
میزوکی : حالم بهم میخوره اینایی که ضعیفن و احساس قدرت میکنن
اراذل :خفه شو همه این جمعیت ۷۰ نفره برای تو عه
ساکورا :احمقی؟ اون یه دختره
و ساکورا میخواد بزنتش که میزوکی جلوش رو میگیره
میزوکی : دختر باشم که چی؟
اینا باس منن نه تو
ساکورا:......
میزوکه با پا محکم میزنه به چونه اون اراذل و میگه:چون دخترم دلیل نمیشه مبارزه بلد نباشم!
میزوکی همین که داشه بقیه رو لیزده اینو میگه
میزوکی:هیچی
ساکورا: جواب رو بده
میزوکی :داییم بهم گفته بود یه برادر دو قلو باهام دارم گفتم شاید تو باشی
ساکورا :هااا تو داییت؟ داداشت؟
میزوکی : آره
سکورا توی ذهنش : نمیفهمم یعنی چی؟
که یهو جلو نون وایی وایمیستن
نون وا: تنورم خراب شده میتونین یکم کنین
سو: حتما
نیری : چشم
میزوکی:ها؟ این دیگه چه وعضشه اومدیم دعوا یا نوکری؟
بقیه شروع به کار کردن میکنن
میزوکی :با شمام ها
هیراگی: بجای زر زر کردن برو از کوچه بقلی ابزار بیار و تو ساکورا برو از همون کوچه بقلی رنگ بیار
ساکورا و میزوکی: ها چرا من؟
هیراگی : برین
میزوکی: بهتر از کار کردنه حد اقل
ساکورا :پوف
سو : اونها خیلی بهم میان ها
نیری: بله سو سان
ساکورا و میزوکی در حال رفتنن
ساکورا دست چپشو میزاره روی گردنشو میگه: منظور اون موقعتو نفهمیدم
میزوکی با یه خنده کم و آروم: من وقتی به دنیا اومدم مامانم در اثر بیماری ۲ روز بعدش مرد بابام هم منو بخاطر اینکه فکر میکرد بخاطر منه منو سپرد به داییمو رفت داییمم منو دوست نداشت ولی تا ۳ سال برگم کرد بعد داییم بهم گفت که من یه برادر دو قلو هم داشتم که دزدیدنش و بعد منو پرورشگاه بزرگ شدم یه بار منو به فرزندی گرفتن ولی بعدش منو ول کردن با یکم پول با پولش خونه گرفتم و از ۱۰ سالگی تنها زندگی کردم
و فکر کردم شاید تو داداشم باشی
ساکورا:...
میزوکی: ولی خب چرا من دارم اینا رو به تو میگم ، فراموشش کن
ساکورا توی ذهنش: یعنی یعنی اونم مثل من تنها بزرگ شده؟ منو در میکنه؟
که یهو یهسری اراذل از پشتشون میاد
ساکورا پشتش رو نگاه میکنه
ساکورا : چیی؟
میزوکی هم سرش رو بر میگردونه
یکی از اراذل:هی دختر کوچولو چندش
میزوکی :با یه نیشخند نگاش میکنه
اراذل : میدونی اون دختر کی بود؟
بابای اون دختر به من بدهکاره
حق نداشتی اینکارو کنی
میزوکی : حالم بهم میخوره اینایی که ضعیفن و احساس قدرت میکنن
اراذل :خفه شو همه این جمعیت ۷۰ نفره برای تو عه
ساکورا :احمقی؟ اون یه دختره
و ساکورا میخواد بزنتش که میزوکی جلوش رو میگیره
میزوکی : دختر باشم که چی؟
اینا باس منن نه تو
ساکورا:......
میزوکه با پا محکم میزنه به چونه اون اراذل و میگه:چون دخترم دلیل نمیشه مبارزه بلد نباشم!
میزوکی همین که داشه بقیه رو لیزده اینو میگه
- ۳۱
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط