{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود!

حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود!

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ...
گنجشک هیچ نگفت ... و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟

و سنگینی بغضی راه کلامش را بست ...

سکوتی در عرش طنین انداخت.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود...
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


سوره بقره / آیه 216
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می داند، و شما نمی دانید!

بعضی وقتا حس میکنم اگر همین یک ماجرا رو درک و باور کنیم، شاید خیلی از گره ها و آشفتگی های روحیمون تو لحظه حل بشه... اینکه واقعا ما در این جهان رها شده به حال خودمون نیستیم...

حتی اگر خیلی هم شایسته نباشیم، (بنظرم ) خدا مثل آدمها رفتارش رو با شایستگی ما و منافع خودش تنظیم نمیکنه...
اون تنها دوستیه که معرفتش، مهربونیش، حمایتش، حضورش، بخششش، لطفش و حتی سکوتش از سر علاقه ست...نه هیچی دیگه!
فقط لازمه به این نکته ایمان داشته باشیم.

البته اول از همه با خودمم!
دیدگاه ها (۴)

سبزیجاتی که نباید خام خورد :اسفناج خام برای حفظ آهن اسفناج ...

شهیندخت مولاوردی با تائید قابل بررسی بودن طرح عقیم سازی زنان...

دیپلماسی جیغ بنفش :بعد از اعترافات دهشتناک رئیس بانک مرکزی د...

نابغه ها با خودشان حرف میزنند! شاید برخی از شما عادت داشته ...

dark life = 9

گنجشکی به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه ...

ادامه پارت ۴.سه ماه بعد. پاییز بود. برگ‌ها می‌ریختند. ات ۱۸ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط