( ظهور ازدواج )
( ظهور ازدواج )
پارت ۵۲
يعني اونم مثل من اشفته و مضطربه؟ رو تخت نشستم و متفکر گازي به سيب زدم. همونجور متفکر و خیره به در سیب و آب رو خوردم و
دراز کشیدم. اما دیگه تا صبح خوابم نبرد. همونجور متفکر و گرفته به سقف خیره مونده بودم.. حس کردم صداي بسته شدن در سالن رو شنیدم.
گنگ به ساعت نگاه کردم. ۷:۳۰ صبح بود. يعني رفت بیرون؟
اروم از جام بلند شدم. دلم پر میکشید براي ديدن مامان تو بیمارستان و شرایط جدیدش در حال حاضر تنها نور زندگیم مامان و شرایط جدیدش
بود. سریع از اتاق بیرون زدم. توي زیرسیگاری روی میز پر از اشغال سیگار بود.. هه.. پس خودشو خفه کرده بود. اول قشنگ سالن و اشپزخونه رو چک کردم و مطمین شدم نیست و بعد پالتو و کیفم رو برداشتم و سریع رفتم سمت در دستگیره رو کشیدم که... باز نشد.
عه .. اخم کردم و تند تند دستگیره رو کشیدم.. قفل
لعنتي.. از خشم به نفس نفس افتادم.. نمیتونه اینجا زندونیم کنه. چنين حقي نداره.. باید کلید رو پیدا کنم.
حتما یه کلید ژاپاسي چيزي . خونه داره.. سریع شروع کردم به گشتن خونه... تو اشپزخونه..تو سالن و کمدهاي ميز.. نه.. اتاقش.
سریع دویدم سمت اتاقها.. یه اتاق روبروي اتاق من بود..
تند دستگیره شو کشیدم لعنتي
اینم قفل بود.. کوبیدم به در و رفتم سراغ دستگیره شو کشیدم. چه عجب.. اين يکي باز بود.. در كناري.. هولش دادم و کامل بازش کردم
انگار.. اتاق کار بود. یه سه پایه نقاشي وسط اتاق بود و یه میز گرد چوبي
کنارش که پر بود از انواع رنگ و قلمو و برگه و مدادرنگي..
اروم رفتم جلو.. سه پایه خالي بود و بومي روش نبود..
یه کمد بزرگ ديواري ته اتاق بود.. فك كنم احتمالا باید طراحي و نقاشي هاش این تو باشه.. رفتم جلو و کشیدمش.. اه.. اینم قفله...
تند گوشی رو برداشت و بهش زنگ زدم همین که دیدم جواب داد با عصبانیت داد زدم
الا. : تو چرا منو زندونی کردی
خشن گفت.... جیمین : چون میتونی درخواست لغو بدي..
گنگ گفتم
الا :لغو چي؟..... با غیض گفت .... جیمین : لغو ازدواج
اخم کردم و گفتم: يعني چي؟
کلافه نفسشو بیرون داد و گفت
جیمین : سرکار خانوم اگه شب ازدواج و یا تا دو روز بعدش همبستري صورت نگیره زن میتونه به علت شك در مرد بودن و سلامت همسرش درخواست لغو ازدواج رو بده.. جنسي
و با غیض گفت منطقیه که دلم نخواد مردونگيم بي دليل زیر سوال بره نه؟ از شدت شرم سرخ که هیچ. کبود شده بودم..
نفسم بند اومده بود.
جیمین : تمومه؟
با غیض اروم گفتم
پارت ۵۲
يعني اونم مثل من اشفته و مضطربه؟ رو تخت نشستم و متفکر گازي به سيب زدم. همونجور متفکر و خیره به در سیب و آب رو خوردم و
دراز کشیدم. اما دیگه تا صبح خوابم نبرد. همونجور متفکر و گرفته به سقف خیره مونده بودم.. حس کردم صداي بسته شدن در سالن رو شنیدم.
گنگ به ساعت نگاه کردم. ۷:۳۰ صبح بود. يعني رفت بیرون؟
اروم از جام بلند شدم. دلم پر میکشید براي ديدن مامان تو بیمارستان و شرایط جدیدش در حال حاضر تنها نور زندگیم مامان و شرایط جدیدش
بود. سریع از اتاق بیرون زدم. توي زیرسیگاری روی میز پر از اشغال سیگار بود.. هه.. پس خودشو خفه کرده بود. اول قشنگ سالن و اشپزخونه رو چک کردم و مطمین شدم نیست و بعد پالتو و کیفم رو برداشتم و سریع رفتم سمت در دستگیره رو کشیدم که... باز نشد.
عه .. اخم کردم و تند تند دستگیره رو کشیدم.. قفل
لعنتي.. از خشم به نفس نفس افتادم.. نمیتونه اینجا زندونیم کنه. چنين حقي نداره.. باید کلید رو پیدا کنم.
حتما یه کلید ژاپاسي چيزي . خونه داره.. سریع شروع کردم به گشتن خونه... تو اشپزخونه..تو سالن و کمدهاي ميز.. نه.. اتاقش.
سریع دویدم سمت اتاقها.. یه اتاق روبروي اتاق من بود..
تند دستگیره شو کشیدم لعنتي
اینم قفل بود.. کوبیدم به در و رفتم سراغ دستگیره شو کشیدم. چه عجب.. اين يکي باز بود.. در كناري.. هولش دادم و کامل بازش کردم
انگار.. اتاق کار بود. یه سه پایه نقاشي وسط اتاق بود و یه میز گرد چوبي
کنارش که پر بود از انواع رنگ و قلمو و برگه و مدادرنگي..
اروم رفتم جلو.. سه پایه خالي بود و بومي روش نبود..
یه کمد بزرگ ديواري ته اتاق بود.. فك كنم احتمالا باید طراحي و نقاشي هاش این تو باشه.. رفتم جلو و کشیدمش.. اه.. اینم قفله...
تند گوشی رو برداشت و بهش زنگ زدم همین که دیدم جواب داد با عصبانیت داد زدم
الا. : تو چرا منو زندونی کردی
خشن گفت.... جیمین : چون میتونی درخواست لغو بدي..
گنگ گفتم
الا :لغو چي؟..... با غیض گفت .... جیمین : لغو ازدواج
اخم کردم و گفتم: يعني چي؟
کلافه نفسشو بیرون داد و گفت
جیمین : سرکار خانوم اگه شب ازدواج و یا تا دو روز بعدش همبستري صورت نگیره زن میتونه به علت شك در مرد بودن و سلامت همسرش درخواست لغو ازدواج رو بده.. جنسي
و با غیض گفت منطقیه که دلم نخواد مردونگيم بي دليل زیر سوال بره نه؟ از شدت شرم سرخ که هیچ. کبود شده بودم..
نفسم بند اومده بود.
جیمین : تمومه؟
با غیض اروم گفتم
- ۱۶.۸k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط