(🖤 عهد مافیا
(🖤 عهد مافیا
#part³
﴿ویو ات﴾
همه دور میز شام نشسته بودن.
باباهاشون درباره قراردادها و معاملهها حرف میزدن.
منم فقط سرم پایین بود و با غذام بازی میکردم.
اصلاً حوصلهی هیچکدومشونو نداشتم.
یه دفعه بابام گفت:
پدر ات:
ات...
جونگکوک، اگه دوست دارین برین یه کم با هم حرف بزنین.
تا ما هم جلسهمون رو ادامه بدیم.
خواستم همون لحظه بگم «نه!»
ولی قبل از اینکه دهن باز کنم، جونگکوک آروم گفت:
جونگکوک:
حتماً.
همه نگاهشون افتاد روی من.
بابام هم با چشم اشاره کرد که بلند شم.
یه نفس عمیق کشیدم.
ات (تو دلم):
فقط نیم ساعت... بعدش تموم میشه.
بدون اینکه چیزی بگم، راه افتادم سمت اتاقم.
چند ثانیه بعد صدای قدمهای جونگکوک هم پشت سرم اومد.
...
در اتاقو باز کردم.
رفتم داخل.
بدون اینکه تعارف کنم، خودم روی صندلی کنار پنجره نشستم.
جونگکوک هم آروم اومد داخل و درو بست.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
آخرش خودم سکوتو شکستم.
ات:
ببین...
اگه اومدی درباره ازدواج حرف بزنی، از الان بگم که جوابم منفیه.
جونگکوک خیلی آروم نگام کرد.
بعد یه نگاه به اتاق انداخت.
روی میز چندتا گلدون کوچیک بود.
رفت سمتشون.
یکی از کاکتوسا رو برداشت.
جونگکوک:
این اخماش شبیه توئه.
اخم کردم.
ات:
ببخشید؟
جونگکوک کاکتوسو جلوی صورتم گرفت.
جونگکوک:
نگاش کن...
هر دوتون همینقدر عصبانی هستین.
بیاختیار یه پوزخند زدم، ولی سریع خودمو جمع کردم.
ات:
خیلی بامزه بود.
جونگکوک با خونسردی گفت:
جونگکوک:
میدونم.
ات دست به سینه ایستاد.
ات:
من جدی حرف میزنم.
جونگکوک هم سرشو تکون داد.
جونگکوک:
منم جدی جواب میدم.
بعد خیلی آروم کاکتوسو سر جاش گذاشت.
چند قدم اومد جلو.
جونگکوک:
میخوای یه سؤال ازت بپرسم؟
ات:
نه.
جونگکوک:
با این حال میپرسم.
ات چشمهاشو چرخوند.
جونگکوک:
اگه مجبور نبودی...
بازم از من بدت میاومد؟
چند ثانیه ساکت موندم.
بعد شونه بالا انداختم.
ات:
نمیدونم.
اصلاً نمیشناسمت.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک:
پس یه شانس دارم.
ات با تعجب نگاش کرد.
ات:
تو همیشه اینقدر اعصاب بقیه رو خورد میکنی؟
جونگکوک خندید.
جونگکوک:
فقط مال تو.
ات خواست جوابشو بده که صدای در اومد.
تق... تق...
هر دو برگشتن سمت در.
صدای پدر ات از بیرون اومد.
پدر ات:
بچهها...
صحبتتون تموم شد؟
ات زیر لب گفت:
ات:
کاش اصلاً شروع نمیشد...
جونگکوک لبخندش عمیقتر شد.
و برای اولین بار...
فهمید لجبازیهای ات، خیلی بامزهتر از چیزیه که سالها توی ذهنش تصور کرده بود.)
#part³
﴿ویو ات﴾
همه دور میز شام نشسته بودن.
باباهاشون درباره قراردادها و معاملهها حرف میزدن.
منم فقط سرم پایین بود و با غذام بازی میکردم.
اصلاً حوصلهی هیچکدومشونو نداشتم.
یه دفعه بابام گفت:
پدر ات:
ات...
جونگکوک، اگه دوست دارین برین یه کم با هم حرف بزنین.
تا ما هم جلسهمون رو ادامه بدیم.
خواستم همون لحظه بگم «نه!»
ولی قبل از اینکه دهن باز کنم، جونگکوک آروم گفت:
جونگکوک:
حتماً.
همه نگاهشون افتاد روی من.
بابام هم با چشم اشاره کرد که بلند شم.
یه نفس عمیق کشیدم.
ات (تو دلم):
فقط نیم ساعت... بعدش تموم میشه.
بدون اینکه چیزی بگم، راه افتادم سمت اتاقم.
چند ثانیه بعد صدای قدمهای جونگکوک هم پشت سرم اومد.
...
در اتاقو باز کردم.
رفتم داخل.
بدون اینکه تعارف کنم، خودم روی صندلی کنار پنجره نشستم.
جونگکوک هم آروم اومد داخل و درو بست.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
آخرش خودم سکوتو شکستم.
ات:
ببین...
اگه اومدی درباره ازدواج حرف بزنی، از الان بگم که جوابم منفیه.
جونگکوک خیلی آروم نگام کرد.
بعد یه نگاه به اتاق انداخت.
روی میز چندتا گلدون کوچیک بود.
رفت سمتشون.
یکی از کاکتوسا رو برداشت.
جونگکوک:
این اخماش شبیه توئه.
اخم کردم.
ات:
ببخشید؟
جونگکوک کاکتوسو جلوی صورتم گرفت.
جونگکوک:
نگاش کن...
هر دوتون همینقدر عصبانی هستین.
بیاختیار یه پوزخند زدم، ولی سریع خودمو جمع کردم.
ات:
خیلی بامزه بود.
جونگکوک با خونسردی گفت:
جونگکوک:
میدونم.
ات دست به سینه ایستاد.
ات:
من جدی حرف میزنم.
جونگکوک هم سرشو تکون داد.
جونگکوک:
منم جدی جواب میدم.
بعد خیلی آروم کاکتوسو سر جاش گذاشت.
چند قدم اومد جلو.
جونگکوک:
میخوای یه سؤال ازت بپرسم؟
ات:
نه.
جونگکوک:
با این حال میپرسم.
ات چشمهاشو چرخوند.
جونگکوک:
اگه مجبور نبودی...
بازم از من بدت میاومد؟
چند ثانیه ساکت موندم.
بعد شونه بالا انداختم.
ات:
نمیدونم.
اصلاً نمیشناسمت.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک:
پس یه شانس دارم.
ات با تعجب نگاش کرد.
ات:
تو همیشه اینقدر اعصاب بقیه رو خورد میکنی؟
جونگکوک خندید.
جونگکوک:
فقط مال تو.
ات خواست جوابشو بده که صدای در اومد.
تق... تق...
هر دو برگشتن سمت در.
صدای پدر ات از بیرون اومد.
پدر ات:
بچهها...
صحبتتون تموم شد؟
ات زیر لب گفت:
ات:
کاش اصلاً شروع نمیشد...
جونگکوک لبخندش عمیقتر شد.
و برای اولین بار...
فهمید لجبازیهای ات، خیلی بامزهتر از چیزیه که سالها توی ذهنش تصور کرده بود.)
- ۱۶۶
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط