{۵ دقیقه بعد}
{۵ دقیقه بعد}
ات نفس عمیقی کشید.
چراغقوهی گوشیش فقط چند متر جلوتر رو روشن میکرد.
صدای چکه کردن آب...
تق...
تق...
تق...
ات زیر لب گفت: «این صدا دیگه چیه...؟»
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای تونل پیچید.
آروم...
سنگین...
تق...
تق...
تق...
ات خشکش زد.
«...هانول؟»
جوابی نیومد.
«یونا؟»
سکوت...
قدمها نزدیکتر شدن.
نور چراغقوه روی دیوار افتاد.
یه سایه...
قدبلند...
با هودی مشکی...
موهای مشکی که نصف صورتشو پوشونده بود.
ات یک قدم عقب رفت.
«کی... کی اونجاست؟»
مرد آروم سرشو بالا آورد.
چشمهاش توی تاریکی برق عجیبی میزد.
لبخند خیلی آرومی زد.
«بالاخره... یکی اومد.»
ات نفسش بند اومد.
«تو... اینجوری چرا نگام میکنی؟»
مرد بدون اینکه جواب بده، یک قدم جلو اومد.
تق...
تق...
تق...
«اسمم... جیمینه.»
صدای بم و آرومش باعث شد موهای تن ات سیخ بشه.
«از اینجا برو...»
جیمین لبخندش عمیقتر شد.
«اگه میتونستی... الان اینجا وای نمیایستادی.»
همون لحظه...
تق!
چراغهای مترو برای یک ثانیه روشن شدند.
ات برای همون یک ثانیه دید که دور تا دور دیوارها پر از علامتهای عجیب و نوشتههای قدیمی بود.
چراغها دوباره خاموش شدند.
«لعنتی...»
وقتی دوباره چراغقوه را بالا گرفت...
جیمین دیگر روبهرویش نبود.
ات با ترس دور خودش چرخید.
«کجا رفتی...؟»
ناگهان...
صدایی دقیقاً پشت گوشش زمزمه کرد:
«دنبال من میگردی؟»
ات با وحشت برگشت...
......
ات نفس عمیقی کشید.
چراغقوهی گوشیش فقط چند متر جلوتر رو روشن میکرد.
صدای چکه کردن آب...
تق...
تق...
تق...
ات زیر لب گفت: «این صدا دیگه چیه...؟»
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای تونل پیچید.
آروم...
سنگین...
تق...
تق...
تق...
ات خشکش زد.
«...هانول؟»
جوابی نیومد.
«یونا؟»
سکوت...
قدمها نزدیکتر شدن.
نور چراغقوه روی دیوار افتاد.
یه سایه...
قدبلند...
با هودی مشکی...
موهای مشکی که نصف صورتشو پوشونده بود.
ات یک قدم عقب رفت.
«کی... کی اونجاست؟»
مرد آروم سرشو بالا آورد.
چشمهاش توی تاریکی برق عجیبی میزد.
لبخند خیلی آرومی زد.
«بالاخره... یکی اومد.»
ات نفسش بند اومد.
«تو... اینجوری چرا نگام میکنی؟»
مرد بدون اینکه جواب بده، یک قدم جلو اومد.
تق...
تق...
تق...
«اسمم... جیمینه.»
صدای بم و آرومش باعث شد موهای تن ات سیخ بشه.
«از اینجا برو...»
جیمین لبخندش عمیقتر شد.
«اگه میتونستی... الان اینجا وای نمیایستادی.»
همون لحظه...
تق!
چراغهای مترو برای یک ثانیه روشن شدند.
ات برای همون یک ثانیه دید که دور تا دور دیوارها پر از علامتهای عجیب و نوشتههای قدیمی بود.
چراغها دوباره خاموش شدند.
«لعنتی...»
وقتی دوباره چراغقوه را بالا گرفت...
جیمین دیگر روبهرویش نبود.
ات با ترس دور خودش چرخید.
«کجا رفتی...؟»
ناگهان...
صدایی دقیقاً پشت گوشش زمزمه کرد:
«دنبال من میگردی؟»
ات با وحشت برگشت...
......
- ۲۷۷
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط