{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی که منجمد بودم و یخ بسته..وقتی تمام درهای زندگی را به

وقتی که منجمد بودم و یخ بسته..وقتی تمام درهای زندگی را به روی خود بسته بودم..تو آمدی...امدی با پرتو گرم چشمانت..با حرارت دستانت..مرا در پناه خود گرفتی..نفس گرمت را در من دمیدی..تو شدی همه کس من..و من جان گرفتم..در حالی که خودت دنیایی داشتی پر از غم...
و حالا من هستم.در کنارت,شانه به شانه ات..قدم به قدم با تو..و بدوش میکشم ترا,,
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هفتم: شلیک---چاقو پرواز کرد.به سمتِ ه...

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

# پارت ۲۳: سایه‌ها و نورپاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، ب...

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)فلیکس/ا.تصبح، زمانی که فلیکس از خ...

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

#دوپارتیموضوع:(وقتی باهم قهرید)هان/ا.تبا صدای آزار دهنده زنگ...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

سناریو:وقتی تو خواب گریه میکردی و...[هیونگ لاین]نامجون:با تک...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۱: «قدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط