پسفردا، سوآ و سوهو با هیجان و کمی خجالت، راهی کنسرت جیه
پسفردا، سوآ و سوهو با هیجان و کمی خجالت، راهی کنسرت جیهون شدند. جمعیت و موسیقی پرانرژی همهچیز را زنده کرده بود، اما نگاههایشان بیشتر به یکدیگر دوخته بود تا صحنهی روی استیج.
بعد از اتمام کنسرت و وقتی در مسیر بازگشت قدم میزدند، سوهو دست سوآ را گرفت و با صدایی آرام و جدی گفت:
– سوآ… من مدتهاست که میخوام اینو بهت بگم… میخوای با من ازدواج کنی؟
سوآ برای لحظهای مات و مبهوت شد، قلبش تند تند میزد و نگاهش به چشمان سوهو دوخته شد. لبخندی کوچک زد و با صدای آرام اما پر از شادی گفت:
– بله…
هردو برای لحظهای در خیابان ایستادند، در آغوش هم، و حس کردند که همهی مسیرهای دشوار گذشته، حالا به یک شروع تازه و پر از امید ختم شده است.
وقتی سوآ و سوهو به خانه برگشتند، شوگا که در آشپزخانه مشغول کار بود، نگاهشان را دید و لبخندی کوچک زد، اما همان لحظه متوجه شد که چیزی در چهرهی سوآ متفاوت است.
سوآ با کمی خجالت و قلبی تند، گفت:
– بابا… یعنی… من و سوهو… ما تصمیم گرفتیم… ازدواج کنیم.
شوگا لحظهای مات و مبهوت ماند، سپس نفس عمیقی کشید و با حالتی پر از غرور و شادی گفت:
– فهمیدم… دخترم، خوشحالم که خودت انتخابت رو کردی. من همیشه کنارت هستم و از تصمیمت حمایت میکنم.
سوآ با اشک شوق، به آغوش شوگا پناه برد و شوگا او را محکم در آغوش گرفت. کافی هم از کناری لبخند زد و گفت:
– حالا دیگه وقت جشن گرفتن و خوشحالیه!
خانه پر شد از حس آرامش و شادی، حس پایان یک مسیر پر از سختی و شروعی تازه و روشن برای آیندهی سوآ و سوهو.
یک هفته بعد، اعضا، سوآ و سوهو در یک باغ زیبا جمع شدند. گلها تازه و چمنها سبز بودند، و هوا پر از نور و آرامش بود.
سوآ و سوهو جلو رفتند، دست در دست هم، و نگاههایشان پر از شادی و کمی خجالت بود.
سوآ با صدای آرام اما پر از اطمینان گفت:
– همه میخوایم یه خبری بهتون بدیم…
سوهو ادامه داد:
– ما تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم.
اعضا برای چند لحظه مات و مبهوت شدند و سپس شادی و تحسین جای آن سکوت را گرفت. شوگا لبخند زد و با افتخار گفت:
– خوشحالم که این دو نفر باهم انتخابشون رو کردند.
کوک و بقیه اعضا هم دست زدند و گفتند:
– تبریک میگیمممممممم
فضا پر شد از خنده، شادی و شور، و همه با هم جشن شروع کردند، گویی پایان یک مسیر پر از چالش و شروعی تازه برای سوآ و سوهو بود.
بعد از اتمام کنسرت و وقتی در مسیر بازگشت قدم میزدند، سوهو دست سوآ را گرفت و با صدایی آرام و جدی گفت:
– سوآ… من مدتهاست که میخوام اینو بهت بگم… میخوای با من ازدواج کنی؟
سوآ برای لحظهای مات و مبهوت شد، قلبش تند تند میزد و نگاهش به چشمان سوهو دوخته شد. لبخندی کوچک زد و با صدای آرام اما پر از شادی گفت:
– بله…
هردو برای لحظهای در خیابان ایستادند، در آغوش هم، و حس کردند که همهی مسیرهای دشوار گذشته، حالا به یک شروع تازه و پر از امید ختم شده است.
وقتی سوآ و سوهو به خانه برگشتند، شوگا که در آشپزخانه مشغول کار بود، نگاهشان را دید و لبخندی کوچک زد، اما همان لحظه متوجه شد که چیزی در چهرهی سوآ متفاوت است.
سوآ با کمی خجالت و قلبی تند، گفت:
– بابا… یعنی… من و سوهو… ما تصمیم گرفتیم… ازدواج کنیم.
شوگا لحظهای مات و مبهوت ماند، سپس نفس عمیقی کشید و با حالتی پر از غرور و شادی گفت:
– فهمیدم… دخترم، خوشحالم که خودت انتخابت رو کردی. من همیشه کنارت هستم و از تصمیمت حمایت میکنم.
سوآ با اشک شوق، به آغوش شوگا پناه برد و شوگا او را محکم در آغوش گرفت. کافی هم از کناری لبخند زد و گفت:
– حالا دیگه وقت جشن گرفتن و خوشحالیه!
خانه پر شد از حس آرامش و شادی، حس پایان یک مسیر پر از سختی و شروعی تازه و روشن برای آیندهی سوآ و سوهو.
یک هفته بعد، اعضا، سوآ و سوهو در یک باغ زیبا جمع شدند. گلها تازه و چمنها سبز بودند، و هوا پر از نور و آرامش بود.
سوآ و سوهو جلو رفتند، دست در دست هم، و نگاههایشان پر از شادی و کمی خجالت بود.
سوآ با صدای آرام اما پر از اطمینان گفت:
– همه میخوایم یه خبری بهتون بدیم…
سوهو ادامه داد:
– ما تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم.
اعضا برای چند لحظه مات و مبهوت شدند و سپس شادی و تحسین جای آن سکوت را گرفت. شوگا لبخند زد و با افتخار گفت:
– خوشحالم که این دو نفر باهم انتخابشون رو کردند.
کوک و بقیه اعضا هم دست زدند و گفتند:
– تبریک میگیمممممممم
فضا پر شد از خنده، شادی و شور، و همه با هم جشن شروع کردند، گویی پایان یک مسیر پر از چالش و شروعی تازه برای سوآ و سوهو بود.
- ۲۰.۷k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط