{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماشین آرام جلوی خانه توقف کرد. سوآ بدون هیچ حرفی، کافی را

ماشین آرام جلوی خانه توقف کرد. سوآ بدون هیچ حرفی، کافی را در دست گرفت و از ماشین پیاده شد.
– میگم… من خسته‌م.

شوگا لبخندی زد و آرام گفت:
– باشه، بریم.

سوآ به سرعت از پله‌ها بالا رفت و مستقیم به سمت اتاقش رفت. در اتاق را بست و روی تخت نشست، نفس عمیقی کشید و برای چند دقیقه تنها ماند. فضای اتاق، با سکوت و آرامشی که بعد از تمام هیاهوها ایجاد شده بود، پر شد.

شوگا کمی پشت سرش ایستاد، نگاه کوتاهی انداخت و بعد به آرامی خودش را به کارهای خانه مشغول کرد، اجازه داد سوآ کمی آرام بگیرد و خستگی‌اش را از تن بیرون کند.

سوآ روی تخت نشسته بود و آرام نفس می‌کشید که ناگهان احساس کرد دماغش گرم شد و قطره‌ای خون روی پتو افتاد.
– آه… نه…

کافی که روی تخت کنار سوآ بود، بی‌حرکت و نگران نگاهش کرد. سوآ دستمالی برداشت و آرام خون را پاک کرد، ولی چند قطره دیگر هم آمد. نفسش تند شد و کمی دلش لرزید.

او نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام شود، اما خون دماغ هنوز ادامه داشت. دستانش کمی می‌لرزیدند، کافی به آرامی خود را نزدیک کرد و با نوازش کوچک، آرام‌بخش حضورش شد.

سوآ لبخندی کوتاه زد و گفت:
– کافیییی… من خوبمم… فقط کمی خسته‌م…

فضای اتاق پر شد از سکوتی نرم و آرام، سکوتی که حتی خون دماغ کوچک سوآ را هم قابل تحمل می‌کرد.
دقایقی بعد

صدای در به آرامی زده شد و شوگا وارد اتاق شد. نگاهش پر از نگرانی بود، اما رفتار و حرکاتش کاملاً ملایم و بدون استرس.

– سوآ… احتمال می‌دادم که خون دماغ بشی، – با لحنی آرام و بدون سرزنش گفت، و قدم به قدم به سمت تخت آمد.

سوآ سرش را کمی بالا آورد و با حالتی خجالت زده و کمی ناراحت گفت:
– آآآ… ببخشید…

شوگا لبخندی کوتاه زد و آرام دستش را روی شانه‌ی سوآ گذاشت:
– مهم نیست، فقط بزار کمی استراحت کنی و آرام بشی.

کافی کنار سوآ نشست و نگاهش به حضور شوگا آرامش بیشتری گرفت. سوآ نفس عمیقی کشید و حس کرد که با بودن شوگا، حتی خون دماغش هم ترسناک نیست.

شوگا با ملایمت سوآ را در آغوش گرفت و آرام گفت:
– سوآ… می‌دونم عاشق سوهو هستی.

سوآ کمی سرش را پایین انداخت و لب‌هایش را گاز گرفت، اما حرفی نزد.

شوگا ادامه داد:
– اگه بخوای، می‌تونی دوباره باهاش باشی… ولی من هیچ‌وقت مانع کارت نمی‌شم. زندگی و مسیر تو برات مهمه، نه اینکه نگرانی من باشه.

سوآ چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. حس کرد که با وجود شوگا، هیچ‌چیز نمی‌تواند او را عقب نگه دارد. آرام، در آغوش شوگا ماند و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس امنیت و آرامش واقعی کرد.
دیدگاه ها (۰)

چند روز بعد، سوآ مثل همیشه زودتر از همه وارد شرکت شد. در راه...

پس‌فردا، سوآ و سوهو با هیجان و کمی خجالت، راهی کنسرت جی‌هون ...

سوآ با کمی تعجب و کنجکاوی پرسید:– امم… منظورت چیه که می‌دونی...

سوآ کافی را در دست گرفت و به آرامی به سوهو نگاه کرد. لبخندی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط