چند روز بعد، سوآ مثل همیشه زودتر از همه وارد شرکت شد. در
چند روز بعد، سوآ مثل همیشه زودتر از همه وارد شرکت شد. در راهرو، آسانسور را دید که در حال باز شدن بود و ناگهان سوهو با همان لباس رسمی و کیفش، درست جلوی آسانسور ظاهر شد.
چشمهایشان برای لحظهای با هم برخورد کرد و هر دو کمی مکث کردند. سوهو کمی خجالتزده و سردرگم به نظر میرسید و سوآ هم لبخندی کوتاه زد، سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.
– سلام…، – سوهو با لحنی کمی پایین و خجالتی گفت.
سوآ، با نفس عمیق و لبخندی ملایم جواب داد:
– سلام…
آسانسور باز شد و هر دو با هم سوار شدند، اما هیچ کلمهای بیشتر رد و بدل نشد. سکوت کوتاه اما پر از حس و حال عجیبی بود؛ همان سکوتی که پر از انتظار و حس دوباره دیدن است.
سوهو کمی سرش را پایین انداخت و دستش را به آرامی روی کیفش کشید.
– میتونی… شمارتو بدی؟ – سوآ با صدایی کمی خجالتی و در عین حال امیدوار پرسید.
سوهو لبخندی کوتاه زد و گوشیاش را از جیب بیرون آورد.
– آره… البته. اینم شمارهم، – گفت و گوشی را به سوآ داد.
سوآ شماره را سریع وارد گوشیاش کرد و با لبخندی ملایم گفت:
– مرسی…
سکوت کوتاهی بینشان افتاد، اما این سکوت دیگر سنگین یا ناراحتکننده نبود؛ پر از حس انتظار و آرامشی کوچک برای شروع دوبارهای بود.
سوآ شماره سوهو را وارد کرد و لبخندی زد:
– باهات هماهنگ میکنم یه روز بریم بیرون.
سوهو کمی خجالتزده و لبخند روی لبش، گفت:
– نظرت چیه… پسفردا بریم کنسرت پارک جیهون؟
سوآ چشمانش کمی روشن شد و با هیجان ملایم پاسخ داد:
– باشه…
هردو برای چند لحظه سکوت کردند، اما این سکوت پر از حس انتظار و شادی بود. آسانسور به طبقهی مورد نظر رسید و هر دو با هم از آسانسور خارج شدند، هر کدام با قلبی کمی تندتر و هیجانی ملایم برای قرار پیش رو.
چشمهایشان برای لحظهای با هم برخورد کرد و هر دو کمی مکث کردند. سوهو کمی خجالتزده و سردرگم به نظر میرسید و سوآ هم لبخندی کوتاه زد، سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.
– سلام…، – سوهو با لحنی کمی پایین و خجالتی گفت.
سوآ، با نفس عمیق و لبخندی ملایم جواب داد:
– سلام…
آسانسور باز شد و هر دو با هم سوار شدند، اما هیچ کلمهای بیشتر رد و بدل نشد. سکوت کوتاه اما پر از حس و حال عجیبی بود؛ همان سکوتی که پر از انتظار و حس دوباره دیدن است.
سوهو کمی سرش را پایین انداخت و دستش را به آرامی روی کیفش کشید.
– میتونی… شمارتو بدی؟ – سوآ با صدایی کمی خجالتی و در عین حال امیدوار پرسید.
سوهو لبخندی کوتاه زد و گوشیاش را از جیب بیرون آورد.
– آره… البته. اینم شمارهم، – گفت و گوشی را به سوآ داد.
سوآ شماره را سریع وارد گوشیاش کرد و با لبخندی ملایم گفت:
– مرسی…
سکوت کوتاهی بینشان افتاد، اما این سکوت دیگر سنگین یا ناراحتکننده نبود؛ پر از حس انتظار و آرامشی کوچک برای شروع دوبارهای بود.
سوآ شماره سوهو را وارد کرد و لبخندی زد:
– باهات هماهنگ میکنم یه روز بریم بیرون.
سوهو کمی خجالتزده و لبخند روی لبش، گفت:
– نظرت چیه… پسفردا بریم کنسرت پارک جیهون؟
سوآ چشمانش کمی روشن شد و با هیجان ملایم پاسخ داد:
– باشه…
هردو برای چند لحظه سکوت کردند، اما این سکوت پر از حس انتظار و شادی بود. آسانسور به طبقهی مورد نظر رسید و هر دو با هم از آسانسور خارج شدند، هر کدام با قلبی کمی تندتر و هیجانی ملایم برای قرار پیش رو.
- ۱۹.۳k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط