بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم

بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"
نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟

لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکن


دیدگاه ها (۰)

ﺍﻧﺴــﺎﻧﻬﺎﻯ ﺑـﺰﺭﮒ ﺩﻭ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﻧـــﺪ!ﺩﻟﻰ ڪه ﺩﺭﺩ ﻣﻰ ﮐﺸﺪ ﻭ ﭘﻨﻬـﺎﻥ ﺍ...

حرمت چشم ترم آهسته آهسته شکستقدر دل را دلبرم آهسته آهسته شکس...

من بودم ودل بود و تو و کلبه خرابی شمعی و قلم بود و دو پیمانه...

شراب عشق میدهی خمار میکنی مراشمیم مهر میدمی مهار میکنی مراتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط