همچنین وقتی هر دو از اتوبوس پیاده شدند میدونست که به یونه
همچنین وقتی هر دو از اتوبوس پیاده شدند میدونست که به یونهی پیام داده و نگران نمیشن ولی باز هم دلش آرامی نداشت با جیهو تماس گرفت ولی جواب نداد درسته نگران میشد ولی دیگه داشت شب میشد هرچه زود تر باید به همان عمارت میرفت .. شعص کرد با دستش عینکش را بالا ببرد و از تاکسی هم پیاده شد کیفش را روی شانه جا به جا کرد سپس چشم به عمارت دوخت چیهیونگ با صدای آرام گفت : اون عمارت ؟..
ات با تعجب به اطراف نگاه کرد و آرام گفت : باورم نمیشه اینجا خیلی عوض شده .. قدیما فقد عمارت پدرت بود ولی حالا سه تا عمارت اونم توی چنگل؟..
دور طرف پالتوش را محکم گرفت سپس قدم اول را برداشت .. چیهیونگ همچنین کنار مادرش میرفت یا فرق اینکه دست تو جیب کاپشن .. کم کم عمارت تهیونگ در دیدش از کناره های درخت معلوم میشد .. عمارت برخلاف قدیم حالا پر از چراغ سفید زرد و قرمز پنهان شده بود .. دخترک متعجب پلک زد بوس عطر خانومان و بوی غذا های خوشمزه همچنین به مشام هر دو خورد
چیهیونگ پوزخند زد و آرام گفت : انگارپارتی گرفتن
گواهی از ترس در قلب ات فرود آمد به سختی آب دهانش را قورت داد و با اخم گفت : نه خیرم اینجوری نیست
وقتی به در میله ای رسید نور زیاد تر شد و دیدش در مرز چراغ ها و مردم قرار گرفت جمعیت از مردم خیلی زیاد بودند هم آدمای کله گنده هم آدمای ساده ای مثل اهالی روستا در آن حیات بزرگ عمارت جای برای ایستادن وجود نداشت مردم چنان زیاد بودند که هم دیگران را به حول و انداختن میکرد ..
ات دست چیهیونگ را در دستش گرفت سپس زیر لب گفت : چه خبره.. دستو بگیر گم میشی ..
وقتی مادر پسر با دلی از لرزاند وارد آن جمعیت شدند درست موقع ای که ات میخواست سمت در ورودی بره سرش ناخودآگاه بالا رفت
حلقهی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غمانگیز منعکس میکرد سرش را به طرفین تکون داد
تصویری که جولش بود خود تهیونگ بود با سرو وضع مرتب کت شلوار پوش موهای مرتب لبخند بزرگ هر دو دستش را روی نرده ها گذاشته بود لبخند میزد کنارش هم دختری بود که ات به خوبی ازش شناختی نداشت ولی چهره اش آشنا بود در کسری از ثانیه به یاد دختر ۱۸ ساله ای افتاد همونی که جلو در فاحشهخانه دیده بود
تهیونگ و همون دخترک دست هایش را کنار هم رو نرده ها بالکن گذاشته بودند کنارش هم کانگ بود و در کنار کانگ بود یونوو با افتخار میخندید و با هم سخن میگفتند
جمعیت هرمزگان با صدای بلند از تهیونگ تشکر میکردند و بلند کف میزدند ولی این وسط داغون تمرین و ساکت ترین دختر دنیا ات بود چنان ساکت و محو بالکنی بود که هر شب تو خواب میدید اونم تهیونگ بود مردی که سال ها زیاد منتظرش بود . چیهیونگ همین طور ترسیده محکم دست مادرش را گرفت : مادر...خوبی؟..
زن برای لحظه پلک زد از چشم های سرد و یخی اش آب سرازیر شد سپس با جدیت آب رو گونه هایش را پاک کرد با لحن لرز دار و غمگین گفت : تو زندگی پدرت ما جایی نداریم
چیهیونگ غمگین پلک زد و نگاهش بین پدر و مادرش چرخید مادرش سرانجام با خود فکر کرد شاید چیهیونگ هم به آن خانواده بالا رو بالکن اضافه شود حتی تصور اینکه چیهیونگ با تهیونگ یه خانواده بشه آن هم با یک زن دیگر ذهنش را خراب میکرد و آدمی بد میشد با طرفین سر تکون داد سپس جلو چیهیونگ زانو زد با دست لرزاند موهای پسرکش را کنار زد و گفت : چیهیونگ.. پدرت اون بالاست زندگی تو دیگه اینجا ادامه داشته میشه..
با سختی بلند شد سپس پیشانی پسرکش را بوسید ولی چیهیونگ حتی منظور مادرش را هم متوجه نشد پسرک زیرکی بود ولی الان تنها ترین و معصوم ترین بچه ای بود ..
مادرش وقتی بلند شد و بهش پشت کرد چیهیونگ داد زد فریادش مثل آتشی بود که رویش آب ریخته شد : کجا میرین؟..
جمعیت ای از مردم سمتش چرخیدن و صدا ها بیقرار شدند درسته اونجا همه آدم های روستا بود گاهی شناخت زیادی با ات و چیهیونگ داشتند ولی این نگاه ها از تهیونگ دور نماد وقتی عطر معشوق اش به مشامش خورد با چشم های تیزش به اطراف نگاه کرد
دخترک لحظه ای نماد با قدم های جدی و محکم راهی شد چیهیونگ بغض آلود نگاهش کرد وقتی قدم های مادرش را درد به دنبالش دوید درست موقع ای که از در بیرون رفتند جمعیت همچنین پچ پچ کردند
تهیونگ مثل یک معشوق عاشق .. دوید چنان محکم و تند دوید که موهایش در باد تکان خوردند
وقتی به جاده تاریک و سیاه آلود رسید همسرش را دید که داشت میرفت بیرون پسرش..
چیهیونگ داشت گریه میکرد اشک میریخت و به دنبال مالش میدوید قلب تهیونگ مثل خنجر شد که به گوشت میخورد فریاد چیهیونگ بیشتر آزارش میداد
ات با تعجب به اطراف نگاه کرد و آرام گفت : باورم نمیشه اینجا خیلی عوض شده .. قدیما فقد عمارت پدرت بود ولی حالا سه تا عمارت اونم توی چنگل؟..
دور طرف پالتوش را محکم گرفت سپس قدم اول را برداشت .. چیهیونگ همچنین کنار مادرش میرفت یا فرق اینکه دست تو جیب کاپشن .. کم کم عمارت تهیونگ در دیدش از کناره های درخت معلوم میشد .. عمارت برخلاف قدیم حالا پر از چراغ سفید زرد و قرمز پنهان شده بود .. دخترک متعجب پلک زد بوس عطر خانومان و بوی غذا های خوشمزه همچنین به مشام هر دو خورد
چیهیونگ پوزخند زد و آرام گفت : انگارپارتی گرفتن
گواهی از ترس در قلب ات فرود آمد به سختی آب دهانش را قورت داد و با اخم گفت : نه خیرم اینجوری نیست
وقتی به در میله ای رسید نور زیاد تر شد و دیدش در مرز چراغ ها و مردم قرار گرفت جمعیت از مردم خیلی زیاد بودند هم آدمای کله گنده هم آدمای ساده ای مثل اهالی روستا در آن حیات بزرگ عمارت جای برای ایستادن وجود نداشت مردم چنان زیاد بودند که هم دیگران را به حول و انداختن میکرد ..
ات دست چیهیونگ را در دستش گرفت سپس زیر لب گفت : چه خبره.. دستو بگیر گم میشی ..
وقتی مادر پسر با دلی از لرزاند وارد آن جمعیت شدند درست موقع ای که ات میخواست سمت در ورودی بره سرش ناخودآگاه بالا رفت
حلقهی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غمانگیز منعکس میکرد سرش را به طرفین تکون داد
تصویری که جولش بود خود تهیونگ بود با سرو وضع مرتب کت شلوار پوش موهای مرتب لبخند بزرگ هر دو دستش را روی نرده ها گذاشته بود لبخند میزد کنارش هم دختری بود که ات به خوبی ازش شناختی نداشت ولی چهره اش آشنا بود در کسری از ثانیه به یاد دختر ۱۸ ساله ای افتاد همونی که جلو در فاحشهخانه دیده بود
تهیونگ و همون دخترک دست هایش را کنار هم رو نرده ها بالکن گذاشته بودند کنارش هم کانگ بود و در کنار کانگ بود یونوو با افتخار میخندید و با هم سخن میگفتند
جمعیت هرمزگان با صدای بلند از تهیونگ تشکر میکردند و بلند کف میزدند ولی این وسط داغون تمرین و ساکت ترین دختر دنیا ات بود چنان ساکت و محو بالکنی بود که هر شب تو خواب میدید اونم تهیونگ بود مردی که سال ها زیاد منتظرش بود . چیهیونگ همین طور ترسیده محکم دست مادرش را گرفت : مادر...خوبی؟..
زن برای لحظه پلک زد از چشم های سرد و یخی اش آب سرازیر شد سپس با جدیت آب رو گونه هایش را پاک کرد با لحن لرز دار و غمگین گفت : تو زندگی پدرت ما جایی نداریم
چیهیونگ غمگین پلک زد و نگاهش بین پدر و مادرش چرخید مادرش سرانجام با خود فکر کرد شاید چیهیونگ هم به آن خانواده بالا رو بالکن اضافه شود حتی تصور اینکه چیهیونگ با تهیونگ یه خانواده بشه آن هم با یک زن دیگر ذهنش را خراب میکرد و آدمی بد میشد با طرفین سر تکون داد سپس جلو چیهیونگ زانو زد با دست لرزاند موهای پسرکش را کنار زد و گفت : چیهیونگ.. پدرت اون بالاست زندگی تو دیگه اینجا ادامه داشته میشه..
با سختی بلند شد سپس پیشانی پسرکش را بوسید ولی چیهیونگ حتی منظور مادرش را هم متوجه نشد پسرک زیرکی بود ولی الان تنها ترین و معصوم ترین بچه ای بود ..
مادرش وقتی بلند شد و بهش پشت کرد چیهیونگ داد زد فریادش مثل آتشی بود که رویش آب ریخته شد : کجا میرین؟..
جمعیت ای از مردم سمتش چرخیدن و صدا ها بیقرار شدند درسته اونجا همه آدم های روستا بود گاهی شناخت زیادی با ات و چیهیونگ داشتند ولی این نگاه ها از تهیونگ دور نماد وقتی عطر معشوق اش به مشامش خورد با چشم های تیزش به اطراف نگاه کرد
دخترک لحظه ای نماد با قدم های جدی و محکم راهی شد چیهیونگ بغض آلود نگاهش کرد وقتی قدم های مادرش را درد به دنبالش دوید درست موقع ای که از در بیرون رفتند جمعیت همچنین پچ پچ کردند
تهیونگ مثل یک معشوق عاشق .. دوید چنان محکم و تند دوید که موهایش در باد تکان خوردند
وقتی به جاده تاریک و سیاه آلود رسید همسرش را دید که داشت میرفت بیرون پسرش..
چیهیونگ داشت گریه میکرد اشک میریخت و به دنبال مالش میدوید قلب تهیونگ مثل خنجر شد که به گوشت میخورد فریاد چیهیونگ بیشتر آزارش میداد
- ۳۲
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط