این بود و لحظه ای که تهیونگ منتظری بود قلبش سوست شد چشم ه
این بود و لحظه ای که تهیونگ منتظری بود قلبش سوست شد چشم هایش پر از اشک و لبایش را گزید مشتش را روی سینه خودش گذاشت تا راه نفس کشیدن را درست کند این پسر خودش بود ثکر عشقشون این همون نوزاد کوچیکی بود که در چشم مادرش بود...
برای هزارمین بار قسم خورد که کاش هیچ وقت بزرگ شدنش را از دست نمیاد درست موقع ای که چیهیونگ جلو پدرش ایستاد .. سکوت برقرار شد کانگ هو وقتی چیهیونگ را دید سمتش هجوم برد کنار تهیونگ ایستاد سپس با صدای کلفت و آرام گفت : ترو خدا ببین تهیونگ پسرت چقدر شبیه تویه؟.. مگه نه..
دخترک داغون پلک زد سپس دست چیهیونگ را رها کرد همان ثانیه بود که خودت چیهیونگ آرام و دلنشین روی زانو های کویچک اش خم شد سپس جلو تهیونگ زانو زد مثل خود تهیونگ
مرد دست های ورزیده اش را بالا برد ناباورانه پلک زد و دو طرف صورت پسرکش را گرفت تیله های عسلیش را روی صورت پسرکش چرخاند چشم های کشیده مشکی و موهای خرمایی که کپی موهای مادرش بود ؟ قالب تهیونگ را به اقیانوس بغض بود پلک هایش را بست سپس به سختی اشکش سرازیر شد لبایش را به آرامی سمت پیشانیش برد گرم و شاد سنبل عشقش را بوسید از ته قلبش نفس کشید و پلکش را باز کرد زل زد. در چشم های کشیده و مشکی چیهیونگ نمیفهمید تهیونگ چی بگه؟.. چی رو توصیف کنه اینکه این احساس معرکه ترین احساس جهان بود
دخترک اشک هایش را به سختی پلک کرد و با صدای گرفته ای گفت : چیهیونگ مامانی نمیخواهی به پدرت سلام بکنی ؟..
چیهیونگ مثل مردی شده بود که اجازه نمیاد کسی انفجار اشک هایش را ببیند .. این بار تیله چیهیونگ بود که دو صورت تهیونگ چرخید با تمام توان و وجودش صدایش را از گلویش بلند کرد و آرام زمزمه کرد : سلام.. اسمم کیم چیهیونگه..
قلب تهیونگ مثل آب شول شد مثل یخ سفت و مثل آتش دود کشید به سختی و غمیگنی پلک زد سپس با صدای آرامی در خالی که صورت و گونه های پسرش را نوازش میکرد گفت: سنبل من.. سنبل کوچولو من.. کیم چیهیونگ خوش اومدی به زندگی من
پیشانی را نرم به پیشانی پسرکش تکیه داد سپس پلک هایش را بست به سختی نفس کشید و سرش را به طرفین تکون داد سپس با بغض گفت : خدایا خواب نباشه .. نباشه.. خواهش میکنم.. نرمی و لطافت لبایش را سمت شقیقه پسرش برد و نرم بوسید ناخودآگاه اشکش سرازیر شد این بار خوشحال بود از ته قلبش خوشحال بود
برای هزارمین بار قسم خورد که کاش هیچ وقت بزرگ شدنش را از دست نمیاد درست موقع ای که چیهیونگ جلو پدرش ایستاد .. سکوت برقرار شد کانگ هو وقتی چیهیونگ را دید سمتش هجوم برد کنار تهیونگ ایستاد سپس با صدای کلفت و آرام گفت : ترو خدا ببین تهیونگ پسرت چقدر شبیه تویه؟.. مگه نه..
دخترک داغون پلک زد سپس دست چیهیونگ را رها کرد همان ثانیه بود که خودت چیهیونگ آرام و دلنشین روی زانو های کویچک اش خم شد سپس جلو تهیونگ زانو زد مثل خود تهیونگ
مرد دست های ورزیده اش را بالا برد ناباورانه پلک زد و دو طرف صورت پسرکش را گرفت تیله های عسلیش را روی صورت پسرکش چرخاند چشم های کشیده مشکی و موهای خرمایی که کپی موهای مادرش بود ؟ قالب تهیونگ را به اقیانوس بغض بود پلک هایش را بست سپس به سختی اشکش سرازیر شد لبایش را به آرامی سمت پیشانیش برد گرم و شاد سنبل عشقش را بوسید از ته قلبش نفس کشید و پلکش را باز کرد زل زد. در چشم های کشیده و مشکی چیهیونگ نمیفهمید تهیونگ چی بگه؟.. چی رو توصیف کنه اینکه این احساس معرکه ترین احساس جهان بود
دخترک اشک هایش را به سختی پلک کرد و با صدای گرفته ای گفت : چیهیونگ مامانی نمیخواهی به پدرت سلام بکنی ؟..
چیهیونگ مثل مردی شده بود که اجازه نمیاد کسی انفجار اشک هایش را ببیند .. این بار تیله چیهیونگ بود که دو صورت تهیونگ چرخید با تمام توان و وجودش صدایش را از گلویش بلند کرد و آرام زمزمه کرد : سلام.. اسمم کیم چیهیونگه..
قلب تهیونگ مثل آب شول شد مثل یخ سفت و مثل آتش دود کشید به سختی و غمیگنی پلک زد سپس با صدای آرامی در خالی که صورت و گونه های پسرش را نوازش میکرد گفت: سنبل من.. سنبل کوچولو من.. کیم چیهیونگ خوش اومدی به زندگی من
پیشانی را نرم به پیشانی پسرکش تکیه داد سپس پلک هایش را بست به سختی نفس کشید و سرش را به طرفین تکون داد سپس با بغض گفت : خدایا خواب نباشه .. نباشه.. خواهش میکنم.. نرمی و لطافت لبایش را سمت شقیقه پسرش برد و نرم بوسید ناخودآگاه اشکش سرازیر شد این بار خوشحال بود از ته قلبش خوشحال بود
- ۳۴
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط