{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمهوری اسلامی ایران

____________
#جمهوری اسلامی ایران...

momeries";
part⁹:;


از روی تخت بلند شد..

ینا کنارش غرق در خواب بود..لباس هاش رو پوشیدو از اتاق خارج شد..
تهیونگ جلوی در انگاری که منتظرش بود..با دیدنش به سمتش رفت..

تهیونگ:انگاری متوجه شدن..

پسرک همینجوری که از عمارت خارج میشد لب زد..

جونگکوک:چیو؟!

تهیونگ:قراره امشب حمله کنیم..بخاطر همین پروازشون امروزه..

با شنیدن این حرف تهیونگ با عصبانیت به سمتش برگشت..

جونگکوک:نمیشه همینجوری بفهمه که...

تهیونگ:فعلا که شده..



وارد کارخونه اصلحه شدن..زمانه کمی برای آماده شدن داشتن..

حمله به عمارتش کاره راحتی نبود..

جیمین:مقصد پروازشون برزیله..

تهیونگ:حمایت زیادی داخل اون کشور داره..

جونگکوک:امشب حمله میکنیم..قبل از رسیدنشون به فرودگاه..


______________________


توی حیاط زل زده بود به زیرِ عمارت..دیشب صداهای بلندی ازش اومده بود..
انگار هزاران نفر اومده بودن پایینو داشتن پارتی میگرفتن..

قدم زنان به سمتش رفت..دره آهنی بزرگی برای ورود بود..

در با صدای بدی باز شد..نمیدونست چجوری دره رو باز کرد..فقط تاریخ تولدشو زد..

هزاران صندلی در طبقه طبقه چیده شده بدون..صحنه خیلی بزرگی که معلوم نبود واسه ی چه کاریه..

بالای آخرین صندلی چند تا اتاق که شیشه برای دیدن داشتن بود....
انگاری برای افراد ثروت منده..

اینجا دیگه کجاست.؟!


با صدای در سریع به سمت یکی از صندلی ها رفتو قایم شد..
همون مرده بود با یکی دیگه..

پدرش:دیشب دخترای زیادی فروخته نشده بود..بقیش رو داخل برزیل میفروشیم‌‌...

تازه متوجه شد مهمونی دیشب اصلا مهمونی نبود..کالا به کالا بود..
گرفتن دخترا..

دلیل بودنشم فهمید..
اونم بزودی فروخته میشد..

باورش نمیشد..این دیگه چه زندگیه دادن بهش..

مرد:مطمئن باش اونجا هم نمیخرنشون..

پدرش:قیمت هاشون رو بیارین پایین..

مرد:قضیه پولش نیست..اونا اصلا خوب نیستن...

انگار داشتن درمورد چندتا میوه صحبت میکردن..
همه چی خیلی سریع داشت پیش میرفت...

ترسیده بود..
دستش رو گذاشت روی دهنش که صداش رو نشنون..

زیر لب زم زمه کرد..

ا.ت:عمارت اون لعنتی از اینجا بهتره..(جونگکوکو میگه)

با صدای تفنگ دستش رو روی سرش گذاشت..این دیگه چی بود..

چندتا بادیگارد با داد به سمتش رفت..

پدرش:چیشده این دیگه صدای چی بود؟!

بادیگارد:قربان اون جئون لعنتی حمله کرده....


با شنیدن اسمش لبخندی زد..

پدرش:برو دنبال ا.ت‌‌..بعدش از دره پشت عمارت بیا بیرون ما اونجاییم..

بادیگارد:چشم قربان..

پدرش:مواظبش باش..

دخترک آروم آروم قدم ور داشت تا خارج بشه که یهو لباس بلنده خوابش..زیر پاش گیر کرد..

برگشتن سمتش..

ا.ت:لعنتی..

به سمته در دویید..

پدرش:برو دنبالشش..

چندتا بادیگارد دنبال دخترک بودن..به سمت در رفتو کشیدتش..

لعنتی این در فقط برای ورود بود..

که یهو در باز شد..دودو خاک بلند شد..
چشم چشمو نمیدید..

یهو جونگکوک رو دید..اونم دیدتش..
به سمتش قدم ور داشت که دستش کشیده شد و بردتش..

جونگکوک:برید دنباله ا.ت(داد).


ا.ت:ولم کن لعنتییی..

چشماش پر از اشک شده بود..الان فقط میخواست جونگکوک بیادو نجاتش بده..

با حس سنگینی چشماش رو بست..

بادیگارد دستمال رو از روی دهنش ور داشتو..وارد وَن شد..

پدرش:سریع حرکت کن..


تهیونگ با عصبانیت به سمت جونگکوک رفت..

تهیونگ:چه غلطی میکنی؟!

جونگکوک:چرا برگشتین اون لعنتی الان فرار میکنه..

تهیونگ:فرار کرد...مگه بهت نگفتم باید صبر کنیم بیان بیرون..اونوقت به ماشین خودش حمله میکنم..

جونگکوک:مگه از دوربین ا.ت رو ندیدن؟!دنبالش کرده بود..

تهیونگ:الان فرار کردن..معلوم هم نیست کجا رفتن..ردشونو نمیشه زد..

جونگکوک با عصبانیت دستش رو محکم روی میز کوبید..

باورش نمیشد..نتونست ا.ت رو پس بگیره و این داشت دیوونش میکرد..

میدونست اگه اون مرد رو پیدا کنه میکشتش..با عصبانیت وارد ون شد..

جونگکوک:باید ردشو بزنیم..

..
..
..
دیدگاه ها (۰)

momeries;, part¹⁰: ...

____________#جمهوری اسلامی ایران..momeries:; ...

_____________#جمهوری اسلامی ایران...momeries:; ...

______#جمهوری اسلامی ایرانmomeries;: ...

تکپارتی اسمات از تهیونگ و جونگکوک و ا،ت ا،ت ویوسلام من ا،تم ...

پارت ۲ فیک مرز خون و عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط